این لئونارد دوست داشتنی

به ساعتم نگاه می کنم. ده دقیقه ای از ساعت هشت می گذرد و هنوز خبری از او نیست. خیابان های مونترال تابستانی از شور موج می زند. شب و روز هم ندارد. فوج آدم های خوشحال ملبس به الوان گوناگون  در شمار فستیوال های این شهر گم می شوند. نکند که نیاید؟


هفته پیش بود که در خیابان سنت کاترین راه می رفتم. تقاطع سنت لورانت را که به سمت شرق رد می کنی، در و دیوار شهر به خرابی می رود و فضا رعب انگیز می‌‌شود. بوی علفی که در گوشه و کنار دود می کنند توی ذوقت می زند. آدم ها قیافه هایشان عجیب می شود و لباس های چرمی مشکی و آرایش های مخوف و خالکوبی های فراوان، بیشتر دیده می شود. لابه لای این ها، مرد مسن موقری با کلاه لبه دار و پیراهن آبی کتان و چهره گندم گونش از کنارم رد شد. دبیرستان که بودم، آرش که میز جلویی می نشست، در هیاهوی توابع هذلولی و ریاضیات گسسته، مخفیانه سی دی و یک سری اشعار انگلیسی چاپ شده زیر میزم سراند. در آن دوره زمانه کم خلافی هم نبود. پرهیب صالح احمدی، مدیر مخوف مدرسه را در کنارت حس می کردی تنت به رعشه می افتاد. آرام گفتم:

 - چه غلطی می کنی؟! این چیه دادی به من آرش؟!

- لئونارد کوهن! برو گوش کن لذت ببر. آهنگاش حرف نداره. کوهن یه مکتبه. مکتب امید و آرمش.  باید حسش کنی تا بفهمی چی می گم.

مطمئن بودم بازچهارتا جمله ی قلمبه ای را که از برادرش شنیده، با آن ژست مضحک روشنفکریش دارد برای من بلغور می کند. کوهن را نمی شناختم. به توصیه او گوش دادم. درآن سیل فرمول های فیزیک و آرایه های ادبی و قوانین صرف و نحو، موسیقیش شد دلخوشیم. کوهن گوش دادن هایم و آن یک ساعت بسکتبالی که عصرهای پنجشنبه در حیاط مدرسه بازی می کردیم، شد خوشی روزهای نوجوانیم. تقاطع سنت لورانت را رد کرده بودم که آن مرد میانسال موقر را با صورت کشیده و بینی خمیده اش دیدم. آن زمان، نشر باغ، روبه روی خیابان باغ فردوس، تقویمی می فروخت که در کل شهری به کلانی تهران تک بود. ورق های تقویم از جنس نا مرغوب کاهی بود و دوازده عکس از دوازده اسطوره موسیقی دهه هفتاد-هشتاد میلادی، از کرت کوبین تا جیمی هندریکس نابغه و لئونارد کوهن بی نظیر، در صفحات آن چاپ شده بود.  چهره مرد موقر که رد شده بود چقدر آشنا می زد!  لئونارد دوست داشتنی، با آن صورت گندمگون کشیده و بینی خمیده، تا سال ها روی دیوارم ماند. تقویم از شهریور سال ۸۰ جلوتر نرفت. بوی علف و تعداد آدم های مخوف حالا بیشتر هم شده بود. به سمت تقاطع سنت لورانت برگشتم. به دنبال مرد دویدم. بالاخره به او رسیدم. گفتم:

    می دونم شاید سوالم خیلی احمقانه باشه، ولی احیانا شما لئونارد کوهن نیستید؟ همون لئونارد افسانه ای؟  

او که انگار از دنیای افکارش به ناگاه بیرون کشیده شده بود، چشم هایش گرد شد. لبخند ملایمی  بر لبانش دوید

- چرا خودم هستم. خوب من رو شناختی. کمتر برام پیش اومده!

باورم نمی شد. لئونارد کوهنِ دیوار نوجوانیم، که سال ها به او زل زده بودم و خیالم را تا ناکجا به پرواز در آورده بودم، در این خیابان نسبتا مخوف مونترال، چه عادی از کنارم رد شده بود و من غافل بودم. و چه خوب کردم که به دنبالش رفتم. داستانم را برایش گفتم. داستان نوجوان آن سوی اقیانوس که چگونه شیفته آرامش و امید تنیده در موسیقیش بوده است. گفت:

- عجب طرفدار پر و پا قرصی!
- مونترال چی‌ کار می‌‌کنید؟ حتما برای کنسرت اومدید؟
- جوون، من یه عمره که مونترال هستم. باید از پدر و مادرم بپرسی‌ که ۱۰۰ سال پیش اینجا دنبال چی‌ بودند!  حیف که الان عجله دارم و باید برم جایی وگرنه می نشستیم با هم یه نوشیدنی می زدیم و یه گپ و گفتی جوون.  

دستی به چانه اش کشید. کلاهش را روی سرش جابه جا کرد.


   بذار ببینم… چطوره جمعه هفته بعد ساعت ۸ شب همدیگه رو ببینیم، نظرت چیه؟ اصن قرارمون همین جا جوون. موافقی؟ من باید برم. یادت نره ها! این دوره زمونه جوونا حواس پرت شدن

به ساعتم نگاه می کنم. ده دقیقه ای از ساعت ۸ می گذرد و هنوز خبری از او نیست. نکند که نیاید؟ در همین فکر و اضطرابم که از لابه لای جمعیت،  صورت کشیده و بینی خمیده اش را تشخیص می دهم

 
 
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳٩۳

و او با افتخار آدم می‌‌کشد

رفته بودم خانه "ماز" برای تماشای بازی فینال فوتبال لیگ آمریکای شمالی. ماز اسمش مازیار است و فوتبالی که مرا به تماشایش نشانده بود فوتبال امریکایی. این غربی‌ها گویا سختشان است اسم‌های ما شرقی‌‌ها را کامل تلفظ کنند. تا "ماز" را بیشتر همتشان نمی‌‌شود گویا و "یار" ش را به قرینه معنوی حذف می‌‌کنند. مازیار هم که از سه سالگی این سوی آب بزرگ شده، به گذر زمان می‌‌فهمد که از یارش باید صرف نظر کند اگر می‌‌خواهد با این جماعت درامیزد. شخصیتش ترکیب شیرینی‌ ‌ست از شرق و غرب. شیفته فوتبال آمریکایی ‌ست و هاکی‌، و دلداده آوای شجریان و تار علیزاده. کلامش ملغمه ‌ایست ازانگلیسی‌ و فارسی با چاشنی لهجه غربی. چند سالی‌ است که می‌شناسمش و طی‌ این سال‌ها او یکپارچه اصرار بوده است که یکبار باید مرا بنشاند به تماشای این ورزش به دید من وحشیانه. و من هر چه می‌‌گویم که مرا هیچ درک روی هم آوار شدن‌ها و وحشیگری این ورزش نیست، که در تقابل آشکار با روح جوانمردی ورزش است، او از آن دست استدلالات نامانوسی برایم به صف می‌‌کند که منطقش برای ما شرق زادگان قابل هضم نیست. آن چه من توحش می‌‌ناممش او استحکام و جدی بودن در ورزش می‌‌داند.

نشسته ایم جلوی تلویزیون. "صلاح" هم هست. قبلا دیدمش. از آن آدم‌هایی ‌ست که اطلاعات عمومیشان فوران می‌‌کند و از هر دری سخن برانی، او هزار مطلب در کاسه دارد. جوانی عراقی‌ ‌ست که بیشتر عمرش را در دوبی‌ زندگی‌ کرده و چند سالی‌ است که به این سرزمین یخی کوچ کرده. درس خوانده است و الان کار و بار پر رونقی به پا کرده. یک زوج جوان دیگر هم هستند. چهره دختر با ترکیب مو‌های سیاه لخت و سفیدی بی‌رنگ پوست و چشمان قهوه‌ای، به "کبکی"‌ها می‌‌زند. پسر با شانه‌های پهن و هیکل تنومند و موهای تراشیده و خالکوبی روی بازو و چشم‌های بی‌ روح کنارش نشسته است. چشمم به چشمانش که می‌‌افتد، ته دلم می‌‌لرزد. تلاقی‌ نگاه‌ها را قطع می‌‌کنم و به صفحه تلویزیون چشم می‌دوزم که پر است از زرق و برق مراسم قبل از بازی. این آمریکایی‌‌ها استاد برگزاری شکوهمند مراسم هستند، چیزی که ما هیچ بلد نیستیم. نیمی از ملت می‌‌نشینند به تماشای این بازی، نه به خاطر خود آن، که برای همین زرق و برق‌های جانبیش. سربازان ارتش با یونیفورم‌های شق و رق اتو کشیده در زمین چمن به نظم رژه می‌‌روند. صلاح همچنان حرف می زند. از هر دری می‌‌گوید. از نوسانات وال استریت می‌‌گوید تا فستیوال موزیک الکترونیک تورنتو. مرد جوان تنومند محو رژه است. سرود ملی‌ را می‌‌نوازند و ادای احترام می‌‌کنند به سربازان آمریکایی‌ کشته شده در جنگ عراق. صلاح معلوم است چندان به مذاقش خوش نیامده ولی‌ همچنان از شکوه فستیوال تورنتو می‌‌گوید. مرد تنومند می‌‌گوید: "عجب نظم و ترتیبی. عجب شکوهی. ببین درجه داران با چه صلابتی ایستاده اند و بقیه رژه می‌‌رند و سرود نواخته میشه؟ این مراسم باید اول هر بازی‌ای باشه." این را لابد برای زنش دارد می‌‌گوید ولی‌ رو به تلویزیون دارد.

حالا دیگر چند ده بازیکن تنومند با آن لباس‌های حجیم و کلاه‌های محافظشان جای سربازان یونیفورم پوش را در زمین گرفته اند. شکل و شمایلشان تو را یاد شوالیه‌ها با زره و کلاه خود‌های رزمیشان می‌‌اندازد. مرد تنومند یک تکه پیتزا از روی میز بر می‌دارد و با یک حرکت نیمی از آن را می‌‌بلعد. صلاح که صحبتش را با ماز تمام کرده، رو به مرد تنومد می‌‌کند و می‌‌گوید: " نشد خودم را معرفی‌ کنم رفیق. من صلاح هستم. چند سالی‌ است که با ماز دوستم. ندیده بودم شما رو." در این فاصله، مرد تنومد با حمله دوم بقیه برش پیتزا را بلعیده. رو به صلاح می‌‌گوید: " دیوید هستم. یکی دو سالی‌ بود که برای کار مونترال نبودم." صلاح یک برش کوچک پیتزا بر می‌‌دارد و می‌‌پرسد: " مشغول چه کاری هستید که  یه مدت اینجا نبودید؟" دیوید برش دوم پیتزا را هم در فاصله این پرسش بلعیده. با صدای بی‌ روحش می‌‌گوید: " آدم می‌‌کشم." بعد خنده‌ای هیستریک می‌‌کند. بازی شروع شده است. شوالیه‌ها روی هم شیرجه می‌‌زنند. از سر و گردن هم گلاویز می‌‌شوند. برای هم جفت پا می‌‌گیرند تا توپ را به دست بیاورند. من هیچ درک نمی‌‌کنم روح این ورزش را. صلاح درجواب خنده دیوید لبخندی زورکی می‌‌زند و می‌‌گوید: " شوخی جالبی‌ بود." دیوید که برش سوم پیتزا را هم برداشته است می‌‌گوید:"ولی‌ من جدی گفتم. شغلم همین است. یکی‌ دو سالی که کانادا نبودم برای همین کار بود. افتخار می‌‌کنم به شغلم. نه تنها من، بلکه کانادا، و بشریت هم." خنده بی‌روح عصبی‌ای دوباره می‌‌کند. صلاح گیج شده است. من با برش پیتزایم بازی‌ می‌‌کنم. ماز از هفت دولت آزاد، محو تلویزیون است. دیوید با صدایی محکم و بم که چیزی شبیه افتخار درش موج می‌‌زند ادامه می‌‌دهد:" من تو ارتش کانادا در عراق خدمت می‌‌کردم." صلاح این را که می‌‌شنود، به ثانیه چند رنگ عوض می‌‌کند. دستانش رعشه می‌‌گیرد. شوالیه‌ها هنوز روی هم آوارند. ماز و دیوید و زنش گرم تماشای بازی‌ هستند. من یخ کرده‌ام ولی‌. صلاح می‌‌گوید:" چه افتخار بزرگی‌ داره این سلاخی!" پیتزای‌ نیمه کاره‌ ‌اش را می‌‌گذارد و از خانه بیرون می‌‌زند. ماز هاج و واج می‌‌دود دنبالش.  یک برش پیتزا بیشتر روی میز نمانده. از ذهنم می‌‌گذرد که این برش آخر را بردارم. ذهنم، عجیب مشوش است. دیوید تنها برش باقیمانده پیتزا را هم از روی میز بر می‌‌دارد و به یک آن می‌‌بلعد.  

 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳٩۳

به تماشای سمفونی مرگ

 تپه مونت رویال را که بالا بروی، بیست دقیقه‌ای بیشتر پیاده روی نخواهد بود تا به فضای بازی برسی‌ که کل شهر مونترال، به زیبایی‌ زیر پایت گسترده است. آنگاه منظره بی‌ بدیلی خواهی‌ دید از آسمان خراش‌های مرکز شهر و پل‌هایی بر روی رود خانه سنت لوران، و افقی که تا دور دست از نور چراغ‌های شهر می‌‌درخشد. آن بالا هستم. پول خرد‌های ته جیبم را می‌‌چپانم در دستگاه قهوه ساز خودکار و قهوه‌ای برای خودم مهیا می‌‌کنم. هوا بی‌ نهایت گرم و شرجی ‌است. از آسمان انگاری آتش می‌‌بارد. صبح ویدئو‌ای را دیدم که دست به دست می‌‌چرخید در فضای مجازی و روحم را سایید. و من در این هرم گرما به آنی‌ بدنم تمنّای نوشیدنی‌ داغ کرده‌ است. این بالای تپه جمعیت به وفور جمع شده است. به ساعتم نگاه می‌‌کنم. دیگر باید نمایش شروع شود. آتش بازی که شروع می‌‌شود، فوج ملت، مفرد و زوج و جمع، مسحور جادویش می‌‌شوند. اعجاز رقص نور در آسمان، حس زیبای زندگی‌ را درت می‌‌دمد. سبک می شوی. فرح دمیده می‌‌شود در کالبدت. شکوهش هیچ قابل قیاس نیست با نمایش‌های فکاهی وار آتش بازی دوران کودکیت که به مناسبتی در پارک ملت بر پا می شد. زیباییش نفست را در سینه حبس می‌‌کند. و جمعیت چند صباحی را سر خوش، چای و قهوه می‌‌نوشد و رقص زندگی‌ را در آسمان به تماشا می‌‌نشیند.

 آبرام فلاسک چای و صندلی تاشویش را می گذارد پشت ماشینش و منتظر می‌‌ماند تا باقی‌ هم برسند. ده دقیقه که رانندگی‌ کنند، بالای تپه شهرشان، سدروت، خواهند رسید. و عجب شوری در دلش موج می‌‌زند. طبق آخرین اخبار، نیم ساعت بیشتر وقت ندارند تا خود را بالای تپه برسانند. شانا و مایر هم از راه می‌‌رسند. حالا دیگر جمعشان جمع است. تمام طول راه را به اخبار رادیو گوش می‌‌دهند. دیگر بالای تپه رسیده اند. آبرام صندلیش را باز می‌‌کند. مایر هیجان زده چشمانش را تنگ می‌‌کند تا آن دور‌ها،  شهر آوارزده غزه را بهتر ببیند. غزه چند کیلومتری بیشتر با مرز سدروت فاصله ندارد. فوج جمعیت هم بالای تپه است. شانا برای سه نفرشان چای می‌‌ریزد. باقی‌ جمعیت هم بساط عیش و طرب‌شان را آورده اند به تماشا. مایر لم می‌‌دهد بر روی صندلی. صدای انفجار که بلند می‌‌شود، سوت و هلهله است که از جمعیت تپه به سر خوشی‌ بالا می‌‌رود. لبخند می‌‌دود بر چهره هر سه شان. نمایش شروع شده است. آتش بازی مرگ کلید خورده است. هر موشکی که فرود می‌‌آید بر نوارغزه، که از بالای این تپه نمایان است، فرح و شادی دمیده می‌‌شود بر فوج جمعیت بالای تپه. و این جمعیت، اینجا جمع شده است که ذرت بو داده بخورد و این نمایش خون و خاک را به تماشا بنشیند و از اعماق وجود احساس  رضایت کند. دارند جواب راکت‌هایی‌ را که از غزه به سویشان پرتاب می‌‌شد، خوب می‌‌دهند. و این سمفونی مرگ است که به وحشیانه‌ترین صورتش در حال نواخته شدن است. آبرام محظوظ این اعجاز است. چای می‌‌نوشد و سراسر لبخند است. سمفونی، دیوانه وار ادامه دارد.

صدای انفجار خفیف که بلند می‌‌شود، احد رعشه به وجودش می‌‌افتد. از این انفجار کوچک که اخطار اولیه است تا سمفونی مرگ که آوار خواهد شد بر سرش، فقط پنج دقیقه وقت دارد. و بیشتر از کسری از ثانیه زمان نخواهد داشت تا فکر کند چه را برای خود از یادگاری‌های عزیز سی‌ سال زندگی‌اش حفظ کند و به بیرون زند. هجوم ثانیه‌ها در رگ هایش می‌‌دوند. صدای همهمه ملت سراسیمه را می‌‌شنود که به خیابان هجوم می‌‌آورند. چه فرق است بین این چهار دیواری لرزان و خیابان‌های بیرون؟ سمفونی مرگ که برت آوار شود، فقط معجزه می‌‌تواند این بار هم زنده نگاهت دارد. هیچ با خود بر نمی‌‌دارد. به شتاب از خانه بیرون می‌‌زند. دیگر وقتی  برایش نمانده است.  

آتش بازی که تمام می‌‌شود، از بالای تپه مونت رویال پایین می‌‌آیم. با سرخوشی فیسبوکم را از گوشی موبایلم تورقی می‌‌کنم. از ابتدا تا انتها اخبار غمناک غزه است. از صبح که آن ویدئو را دیدم، هنوز هضمش برایم ثقیل است. انسانیت بهایش چند است در این زمانه؟ دوباره تماشا می کنمش. تصویر عده‌ ایست که در شهر مرزی‌ای در اسرائیل جمع شده اند، چای می خورند و می خندند و بمباران غزه را چون فیلم سینمایی به صورت زنده به تماشا می‌نشینند. و انسانیتی که گم شده در این زمانه. و تراژدی آن است که فردا وقتی از خواب بیدار شوم می دانم که‌ دوباره غرق در روزمرگی زندگی‌آمریکای شمالی خواهم بود.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳٩۳

دیروز مادیبا مرد


یک نیمکت بود آن‌ گوشه دنج که مورد علاقه اش بود. آن‌ جا که می‌نشست، ترکیب بی‌ نظیر آن کوه‌های اعجاب انگیز تراش خورده را با اقیانوس بی‌ انتها و ساحل مرمری و ردیف خانه‌هایی‌ که پله کان وار در دل‌ صخره‌ها فرو رفته بودند می‌‌توانست ببیند. و همه این اعجاز بی‌ بدیل چندان می‌‌شد وقتی‌ با غروب خورشید همراه بود. مگر غیر از آفریقا چند نقطه دیگر دنیا وجود داشت که خورشید چنین به زمین گره خورده بود و منظره به وفورش ترکیبی‌ از ساحل و کوه و اقیانوس بود؟ یک نیمکت دیگر هم چند ده متر آن سو تر بود. ولی، آن جا که می‌‌نشستی، نمای ردیف ساختمان‌ها پاره‌ای از منظره ناب غروب را می‌‌پوشاند. بار‌ها به روی آن نیمکت نشسته بود و خیال را پرواز داده بود تا به ناکجا. این یکی‌ را ولی‌ هیچ گاه شهامتش را نداشت که رویش بنشیند‌. و این خوره روحش شده بود. که ترکیب همه آن اعجاز را نشسته روی این نیمکت به تماشا بنشیند‌. و این حقیقت آزارش می‌‌داد که اگر روی این نیمکت بنشیند‌، و یک سفید پوست آن حوالی باشد، برایش گران تمام می شود. آخر، این نیمکت مخصوص سیاهان نبود.


هنوز باورش نمی‌‌شد که مادیبا مرده است. و این که مرگ او وادارش کرده بود دوباره به زادگاهش برگردد. دسته گل را که گذاشت روی تلنبار گل هایی که مریدان از سراسر قاره و بلکه دنیا آورده بودند، نگاهی‌ به ستون‌های مرمری ساختمان شهرداری انداخت، که از آن دور، و در آن سال‌های دور، نطق مادیبا را ایستاده در بالکن آن شنیده بود. و این مرد با چه صلابتی ایستاده بود. آن نطق آزادی را او شنیده بود. و آن زمان چه خیال‌های خوش برای کشورش پرورانده بود. که آرمان شهر در راه است. همه آن چه که این سال‌ها سفید‌ها آن‌ها را از آن محروم کرده بودند، فقط و فقط به خاطر رنگ پوستشان، حالا در دسترس بود. و از آن نطق آزادی یکراست ماشین اسقاتش را رانده بود به ساحل "کلیفتن" تا سرانجام نشسته بر روی آن نیمکت آرزوهایش، غروب اعجاب انگیز را ببیند. تا غروب وقت زیادی نمانده بود. باید عجله می‌‌کرد. خیابان‌ها از موج جمعیت سراسر هیجان‌زده، بند آمده بود. 

کمربندم را که بستم، و مهماندار آن نطق همیشگی‌ درهای خروج اضطراری هواپیما را با آن ژست دلبرنه‌ای که مشترک است در همه‌شان شروع کرد، دیگر واقعا باورم شد که به آفریقا می روم. کنار دستم مرد میانسالی با هیکل حجیم، بینی‌ پهن پخ، و سر تراشیده نشسته بود. از شمایلش کار سختی نبود حدس زدن اینکه اهل آفریقاست. و وقتی‌ مقصد پرواز کیپ تان باشد، دیگر حدس آسانی‌ است که اهل آفریقای جنوبی است. هر چند ذاتاً ترجیح می‌‌دادم که یک دختر جوان خوش بر و رو همسفرم باشد، ولی‌ چنین پرواز طولانی‌‌ای وادارت می‌‌کند سر صحبت را با هر که کنارت باشد باز کنی‌، بلکه این ساعات کسل کننده شکنجه وار نشستن، کمی‌ سهل تر بگذرد. و طبیعی ترین سوال برای باز کردن سر صحبت با یک همسفر ناشناس این است که بپرسی‌ اهل کجاست و چه واداشته اش که به شهر مقصد برود. هواپیما حالا از زمین کنده شده بود و از آن فشار شتاب صعود هم کاسته. حالا همه چیز آرام تر بود. همسفرم پیش دستی‌ کرد. سر صحبت را حالا باز کرده بود و من می‌‌گفتم که در آن سرزمین یخی، کانادا، بحر چه هستم و به سوی این سرزمین آفتاب چرا می‌‌روم. و بعد، همین پرسش را به خودش باز گرداندم. همسفر سیه چرده‌ ام گفت:

"بیست سال است نرفته‌ام به زادگاهم. بعد از اینکه آپارتاید برچیده شد، و این گوهر ربوده شده مان به دست ما صاحبان اصلی‌اش بازگشت، حالا دیگر بعد از تمام آن سال‌های اجحاف، سرنوشتمان در دستان خودمان بود. یک سالی‌ بیشتر نگذشته بود که تمام آن شور و حالی‌ که داشتم سرد شد. آرمان شهر ذهنم، وقتی‌ به کثافت واقعیت زنگار گرفت، روز به روز بیشتر از جلا افتاد . خیلی‌ زود فساد چنان بیخ گلوی همه مردم کشورم را گرفت، که هضمش نمی‌توانستم بکنم. حالا که هیچ سفیدی نبود بالای سرمان که سرنوشتمان دستش باشد، به جای آن که وطنمان را بسازیم، آشوب و فساد بود که از سر و روی کشور بالا می‌‌رفت. من کارمند رده بالای بانک مرکزی آفریقا بودم. آن بالاها که باشی‌ تازه می بینی‌ برق پول عجیب همه‌شان را مسخ کرده. و وجدانت اگر هنوز کمی‌ بیدار باشد که جلوی ریخت و پاششان را بگیری، زیر پایت را خالی‌ می‌‌کنند. چنان پرونده‌ایداشتند برایم به آنی‌ به پا می‌‌کردند که چاره‌ای جز آن برایم نماند که همه چیز را بگذارم و شبانه از سرزمینم و آرزوهای طلاییم جدا شوم به سوی ناکجا. گریختم. با اینکه بعد از سال‌ها آب‌ها از آسیاب افتاده بود و دیگر برگشتن من خطری برایم نداشت، تاب دیدن افول سرزمین بی‌ رمقم را نداشتم.  دو روز پیش که مادیبا رفت، دلم فرو ریخت. ادای دین به این آزاده، بعد بیست سال من را دوباره به وطنم کشاند."
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۳

و این جاستین های مصمم، ایستاده در کویر


عجیب تر از این هم می شود مگر؟

اینجا از صبح هوا ابری ست. باران یخ می‌‌بارد از آسمان. استرالیا و مالزی و اروپا و ایران هم مطمئنا همین است وضعیت. امروز همه جا بوی خفقان موج می‌‌زند در هوا. 

صمیمی ترین دوستم نبود. رفیق گرمابه و گلستانم نبود. ولی‌ کم رفاقت هم نداشتیم آن سال ها. رفیق بود. کم خاطره نداشتیم از هم. همکلاسی بودیم دبیرستان. فوتبال بازی‌ کرده بودیم. دوست داشتنی بود. بچه باحال بود. ولی‌عصر تا تجریش را کم با هم نرفته بودیم بعد از مدرسه، که دید بزنیم دخترهای دبیرستان کناری را. 

این سوی دنیا که باشی، سخت است برایت وقتی‌ خبر‌های سایت های فارسی را که می خوانی‌، اسمش را ببینی‌. بیشتر از ۱۰ سال بود که ندیده بودمش. به این فکر نکرده بودم. حالاست که بر می‌گردم و می بینم که وای بر من! ده سال بود ندیده بودمش. و غرق در روزمرگی بودیم این سال‌ها همه مان. خبر را دوباره می‌خوانم. صفحه فیس‌بوک اش را سر می‌زنم. مگر می‌‌شود این نویدِ خبر، همان
  "نوید جاستین " دوران دبیرستانمان باشد؟! باور نمی توانم بکنم. تف به این دکل بی‌ قواره وسط پیست دیزین که با جاستین ما شاخ به شاخ شد. و جاستین در کماست. سیل همه اسامی آشنای قدیمی‌ را می بینم حالا که پیغام دعا می‌‌گذارند روی صفحه فیس‌بوک اش. همه، دوستان قدیمی‌ هستند که حالا می بینم دوباره اسم‌هایشان را بعد از ده سال. و حالا همه دست‌ها سوی آسمان است که نوید بر گردد.

نشسته ایم با پویا در یک کافه دنج مونترال. دلم می‌خواهد روز‌ها برگردد به نوجوانی. نوازنده سیاه پوشی سنتور می زند. طنینش بلند می کند تو را از زمین. و از این غریب تر هم می‌‌شود مگر، که نشسته باشی‌ در کافه ای دنج، این گوشه این سرزمین یخی، و یک نفر سنتور بزند؟ این چشم آبی‌های بلوند، محو نوایش شده اند و هیچ سر در نمی‌‌آورند که این دیگر چه سازی است. دیروزش بود که خبر آمد آن دکل مزخرف نویدمان را کشاند به اغما. پویا هم حالش خراب است. نوازنده چرا سیاه پوشیده؟ پویا گفت: "باورت می‌شه من به نوید اسکی یاد دادم؟ همون موقع ها که دبیرستانی‌ بودیم. چند سال بعد، اسکیش خیلی‌ خوب شده بود. از من دیگه خیلی‌ بهتر بود." پویا دو ساعت هم نبود که از پیست اسکی این حوالی مونترال برگشته بود. و نمی دانم، شاید این روحش را مثل خوره داشت می خورد که‌ ای کاش یادش نداده بود!

از دیشب خبر پیچید در این دنیای مجازی که جاستینمان رفت. کمی‌ بعد تکذیب شد. ولی‌ آن یک مثقال امیدم از دلم رفت. معجزه از آن واژه‌های نا مانوس است که در این زمانه هیچ یافت نمی‌‌شود دیگر. منقضی شده است گویا کارکردش.

شب تا صبح خواب پریشان دیدم. قرار بود دکتر صبح به وقت ایران، که می شود نصف شب به وقت اینجا، معاینه کند نوید را. خواب دیدم ایران هستم. خانه خودمان. بابا دو لیوان عرق بیدمشک ریخت. بطری، برچسب سفید با حاشیه قرمز داشت. اصولا به ندرت خواب می بینم. این را ولی‌ به وضوح یادم مانده. یک لیوان را داد دستم و یکی‌ دست خودش. گفت بزن. از این عجیب تر هم میشود مگر؟ از خواب پریدم. ساعت سه نصف شب بود. طرف های شش صبح دیگر خوابم نبرد. جرات نداشتم فیس‌بوک را نگاه کنم. بیم آن خبر کوتاه غمبار، چنگ می زد دلم را. 

اینجا از صبح باران یخی می بارد. آسمان تا بی‌ نهایت ابری است. خفقان می فشارد گلو را. خبر کوتاه بود. نوید رفت!

فیس‌بوک اش را سر زدم. عکس‌هایش را نگاه کردم. از این عجیب تر هم می‌‌شود مگر؟ که یک خروار عکس داشته باشی‌ در کویر و برف کوهستان. و در همه اش به دور دست نگاه کنی‌. در آن لختی کویر و برف کوهستان چه می دیده مگر؟ آریا در فیس‌بوک نوشته: "نوید از پیش ما رفت. و درست دو سال پیش در چنین روزی، یعنی‌ ۲۱ فوریه، این شعر وحشی بافقی را نوشته بوده در فیس‌بوک اش: روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید/ همه را مست و خراب از می و انگور کنید...". عجیب تر از این هم می شود مگر؟ که از این همه‌ شعر این هزار سال ادبیاتمان، این را بنویسی‌ روی دیوارت. و عجیب تر از این هم می شود مگر؟ که از این سیصد و شصت و پنج روز سال، امروز را انتخاب کنی‌ برای نوشتنش؟ دقیقا ۰/۲% احتمالش است که ۲۱ فوریه را انتخاب کنی‌! و از این عجیب تر هم می‌‌شود مگر؟

عکس نوید را می بینم که در کویر ایستاده. یکی‌ نیست، ده تا نوید است، کنار هم در حالت‌های مختلف در کویر ایستاده اند. به طرز اعجاب انگیزی عکس طبیعی ست. گویا هیچ حقه ای در کار نبوده در تدوین عکس. ده نوید در حالت های مختلف در کویر ایستاده اند، همگی مصمم. مدت هاست این عکس صفحه فیس‌بوک اش است. تغییرش نداده مدت ها. ده تا نوید ایستاده اند، در جهت‌های مختلف. خبرگزاری ها نوشتند: "اعضای اسکی باز صانحه دیده دیزین، که صبح دچار مرگ مغزی شده بود، اهدا شدند."

و این باران یخی تمامی‌ ندارد امروز گویا.


 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳٩٢

وقتی آقای ا.م به روی صحنه می رود

دانشکده هنر‌های زیبا و آن در نوستالژیک دوست داشتنی دانشگاه و کتاب فروشی‌های راسته انقلاب و چهار راه دوست داشتنی ولی‌ عصر و تئاتر شهر که چه شب‌های پر بیم و امیدی را در آن سپری کرده بود، باید رها می‌‌کرد ومی‌‌رفت. در انتهای نمایش، هر بار که برق شادی را در چشمان تماشاچی‌‌هایی که تشویقش می‌‌کردند می‌‌دید، عزمش سست می‌‌شد و سختش بود رها کند این برق را. چند ماهی‌ دوباره می‌‌ساخت و می‌‌دوید دالان‌های بی‌ انتهای ادارات را برای گرفتن یک امضا به پای برگه‌ تا زندگی‌ کند چند شب دیگر را بر روی صحنه. که زنده بود برای صحنه. و این سنگ اندازی‌ها که تمامی‌ نداشتند و این خطوط قرمز که روز به روز بیشتر می‌‌شدند و این چارچوب‌ها که تنگ تر، امانش را می‌بریدند باز. و سخت تر از همه این ها، خوره‌ای بود در روحش که اگر فلان ضابطه، دستش را برای نوشتن آن دیالوگ انتهایی فلان نمایشنامه نبسته بود، آن ضربه کاری مد نظرش چنان در انتها بر روح تماشا چی‌ می‌نشست که برق چشمانشان دوچندان می شد. و هر درجه از برق شوق را که می‌‌دید در سوی چشمان تماشاگران، دلش راضی نبود. و این چرخه مکرّر تصمیم به ترک وطن و لغو آن، چندان به دفعات تکرار شد که چون به خود آمد عمرش به سی‌ و پنج رسیده بود و سیزده سالی‌ می‌‌گذشت از فارغ التحصیلی اش. ا.م تصمیمش را گرفته بود. این بار، راسخ. باید می‌‌رفت.

فضای ایرانی‌ مونترال سال به سال فرهنگی‌ ترمی‌ شود. و این مایه خوشی‌ است. پنج - شش سال پیش که اینجا آمدم خبری از سیل جلسات نقد ادبی‌ و کارگاه‌های آموزشی و نمایش‌های تئاتر فارسی نبود. نشسته‌ام در کافه ایرانی‌ کنار موزه‌ هنر‌های زیبای مونترال. تازه باز شده است. فضایش می‌‌بردت به کافه‌های دنج تهران. امید با موهای بلند از من سفارش می‌گیرد. بعد از چندین بار اینجا آمدن، آشنایی مختصری پیدا کرده ایم. می‌‌گوید: پوستر نمایش هفته بعدمان را دیده ای؟ دیده‌ام و در این فکر که بروم نمایش را. همان جا بلیط را می خرم: صدای بال زدن پرتقال.

روز سختی داشت. در هوای بارانی، تعداد مشتری‌ها تصاعدی زیاد می‌‌شود و کار طاقت فرسا. و این صاحب کافه برای چندر غاز سود بیشتر، یک نفر دیگر را هم استخدام نمی‌‌کند که کمک حالش باشد. همه بارها به دوش اوست. و چاره‌ای هم نیست. باید گذران روزگار کند. این جا با مدرک تئاتر از ایران، چندان گزینه‌های فراوان کاری‌ای انتظارت را نمی‌‌کشد. دل خوشی‌اش نمایش هفته بعد است. چند ماه آزگار برایش عرق ریخته است. نوشتن نمایشنامه، بازبینی آن، جلسات متعدد تمرین. ولی دستش باز است. دیگر چارچوب و خط قرمزی نیست که حلقومش را چنگ زند. خط به خط همانی است که می‌بایست. هیچ چیز پس و پیش نشده است و هیچ تیغی ناقص الخلقه  نکرده است این موجود را. 

روز نمایش به سالن می روم. جمعیت چندان زیادی نیامده است. لم می دهم روی صندلی‌. نمایش که شروع می شود، محو دیالوگ‌ها می شوم. چنگ می زند آدم را. شسته‌ رفته است اتفاق‌ها و منطق داستان. انتظارش را ندارم. یک ساعت نمایش چنان من را به اوج و فرود می برد که دیگر می سپارم خود را فارغ بال به موجش. عجیب لذت می‌‌برم.

قفل ساز در را هل می‌‌دهد و در را باز می‌‌کند... ده‌ها سیب در اتاق پخش می‌‌شود... بوی تند سیب سالن نمایش را پر می‌‌کند و صدای ساکسیفون از دور دست به گوش می‌‌رسد. پرده پایین می آید.

نمایش تمام استامید منتظر است پرده دوباره بالا رود. که به جلوی صحنه بیاید. شیفته این لحظه است. لحظه داوری ‌ست گویا برایش. که وقتی‌ جمعیت تشویق می‌کند، چشمانشان را تک تک برانداز کند. که در ته چشمان هر کس، نقد کارش خسبیده.  اگر برق چشمان را ببیند مزدش را گرفته. سراسر شور می‌‌شود. و چشم‌های کدر، پتکی ‌ست بر روحش. ولی مطمئن است این نمایش همان نمایش موعود زندگی‌اش است که به امیدش کوچ کرده. حکم همان ساز جادویی چهلم کتاب " وردی که بره‌ها می‌‌خوانند" را دارد. همان کمالی ‌ست که پی‌‌اش دویده این سال ها. که انتظارش را می‌کشیده. پرده که بالا رود بی‌ شک چند ده جفت چشمان باز، با برق جادویی، انتظارش را می‌‌کشند. 

پرده بالا می‌‌رود. هنوز کیفور نمایشم. با اشتیاق تا جایی‌ که می‌‌شود تشویق می‌کنم.

پرده بالا می‌‌رود. جمعیت به تصنّع تشویق می‌‌کنند. گویا منتظرند که زودتر از این دخمه فرار کنندامید چشم می‌‌اندازد. پاهایش سست می‌‌شود. غیر از یکی‌ دو چشم براق، یک مشت چشم بی‌ روح سالن را پر کرده است.صدای پتک، روانش را پریشان می کند. سنگینی‌ غیر قابل تحملی بر روی پاهایش می افتد. گلویش خشک است. تمام وجودش تئاتر شهر را تمنا می‌‌کند. پرده پایین می آید. دیگر شوری بر پا نیست.

 

 
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٢

و او سیذارتا می خواند

بهشت که می‌گویند همین جاست. این سواحل مرمری، این هوای ناب، این فرح که پراکنده ‌ست همه جا و این موج آرامش که می‌‌وزد از مدیترانه به سواحل این جزیره. همه این‌ها در فکر فابیو پر می‌‌کشید. سه روز پیش که آن ایمیل کذایی اخراج از کارش را گرفته بود، که لعنت بر این بحران اقتصادی آمریکای شمالی باد، هیچ به مخیله‌اش هم خطور نمی‌‌کرد که چند روز بعد جهنمش چنین بهشت شده باشد. و او چندر غاز پس اندازش را به تاراج گذاشته بود. و هیچ چیز بیش تر از چنین سفری را روحش طالب نبود. عقل سلیم می گفتش، حال که از کار بی‌ کاری، خرج اضافه نتراش. ولی‌ او که هنوز سنش به سی‌ هم نرسیده بود، بی‌ پروا تر از آن بود که چنین عصا به دست طی‌ طریق کند. و حالا در این کنج کافه، در جزیره‌ ایبیتزا، سیگار کوبایی اش را دود می‌‌کرد، کتاب محشر سیذارتا می‌‌خواند و سرخوش نوای موسیقی‌ بود. و آن پیر سپید موی سپید پوش کولی وار چه نوای نامانوس خیال انگیزی در فضا می‌‌پراکند. و به همراهش آن جملات سحرگون آهنگین که هیچ مفهومش نبود. ولی‌ مسحور این کلام شده بود که به نوای موسیقی‌ پیوند خورده بود. این کشش آوا بی‌ نظیر بود. و او هیچ از کلام سر در نمی‌‌آورد.

عارف کوچه‌های غبار گرفته و دوست داشتنی قزوین را باید رها می‌‌کرد. هیچ مفری نبود. خانواده "خانم بالا" که به سرّ این عشق پی‌ برده بودند، روزگار را سخت به آن ها تنگ کردند. و او را دیگر یارای ماندن در آن دیار نبود. آن دیوارهای کوتاه کاه گلی و درخت‌های چنار که با آنها کودکیش را قد کشیده بود، و خانه و خانواده را باید می‌‌گذاشت و می رفت. و او را. او که عطف زندگیش بود و  تحول روحش، از همان دم که آن دو چشمان سیاهش را دیده بود. مقصدش را انتخاب کرده بود. اگر آن ارابه فکسنی میان راه زهوارش در نمی‌‌رفت، و آن اسب بی‌ جان که به یابو می‌نمود میان پیچ ها افلیج نمی‌‌شد، و آن راهزنان مهیب سر گردنه جانش را نمی ستاندند، دو سه روز دیگر در رشت بود. عطای وداع آخر را به لقایش بخشید که او را هیچ یارای دیدن آن چشمان سیاه و دل کندن نبود. و حتم داشت که آن چشمان هرگز در زندگی رهایش نخواهند کرد. قلم به کاغذ برد تا که دلباختگیش به آن صنم سرو قد روی چو ماه را به عمرش جاودانه کند.

و من متنفرم از هوای اینجا. که اواسط اگوست که هنوز گرمای شیرین شهریور در ایران به کام است، ملسی سرمای پاییز اینجا به استقبالت می‌‌آید. کافه بیخ دانشگاه پر بود. یک صندلی‌ خالی‌، کنار مرد میانسال چشم آبی حدودا چهل ساله‌ای یافتم. محو کتابش بود. کنجکاوی واداشت مرا که نگاهی‌ به عنوانش بیندازم. و عود می‌‌سوزاندند در کافه. و من سراسر شگفت زده بودم. نه از عنوان کتاب. از اینکه به فارسی بود. و این چشم آبی مو بلوند هیچ به ایرانی‌ها نمی‌‌زد. سر را که از کتاب بر گرفت، سلامی‌ به فارسی تحویلش دادم. و او به لهجه شیرین نامانوسی به فارسی جوابم داد. و چون موج اعجاب را در چهره‌ام دید، گویی از دریچه چشمانم سرّ ذهنم را خواند. گفت اصالتا برزیلی ست. و این را به فارسی گفت. و من هم چنان در حیرت. و این بوی عود عجیب سبک می‌کند آدم را. رازش چیست هیچ نمی‌‌دانم. من مملو از کنجکاوی بودم که چگونه فارسی می‌‌داند. و این انباشت کنجکاوی واداشت مرا که بپرسمش. قهوه‌اش راکه مزه می کرد جواب داد، اگر بخواهد کوتاه کند داستان را، همه از یک شعر آغاز شده. که در کافه‌ای در جزیره‌‌ای در اسپانیا، بهرام نامی‌ سازی عجیب می زده، که بعدها پی‌ می برد سنتور است، و با کلامی عجیب تر می‌‌خوانده. و چنان اعجاز این آواز چنگش زده که زبانش را جویا شده. و چون دانسته فارسی ‌ست، دیگر افتاده پی‌‌اش که لمس کند معنای این شعر را."دیدم صنمی سرو قدی روی چو ماهی." و همین دگرگون کرده سیر زندگیش را. دکترای تاریخ خاورمیانه خوانده و رساله‌اش را در باب تشیع صفویت نگاشته. و نه تنها خود را عاشق فرهنگ و شعر و تاریخ ایران یافته، که دلباخته یک جفت چشم سیاه شده. یک جرعه از قهوه‌اش را می‌‌نوشد و من مسحور حرف هایش شده ام. مسحور این تسلّط بر چهار گوشه فرهنگمان. و می‌‌گوید برایم که چه بی‌ نظیر است او. که منش و بینشش بی‌ مانندست، و زیباییش بی‌ بدیل. و چشم هایش. و حتی طنین نامش که چه گیراست.

نامش را می پرسم. می‌‌گوید: والا.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٢

اقیانوس آرام، همیشه آرام است

کاش هوشیار باورش شده باشد آن جمله بداهه‌ام را. که اقیانوس آرام همیشه آرام است. یک ماهی‌ می‌‌گذرد و تا به حال دیگر باید رسیده باشد به آن "بهشت" خیالش و جاگیر شده باشد. و هیچ ایمیلی‌ نگرفته‌ام از او. و این که هیچ نگرفته‌ام ازش دلم را آشوب می‌‌کند و حالم را ناسور. و من چاره در آن می‌‌بینم که بقبولانم به خود که لابد زرق و برق کور کننده آن بهشت و بهشتیان چنان مستش کرده است که برق از سرش پریده و هوش و حواسش را ربوده و مسخ شده است. و پاک فراموش کرده است قول و قرارش را. شاید هم آدرس ایمیلم را گم کرده است. حتما همین است.

در پرواز تهران به دوحه بودم که با آن هیکل حجیم و لبخند ساده‌ای که به تشویش می‌‌رفت، نشست کنارم. هم سنّ و سال من می‌‌زد. با آن حجم عظیمش به سختی جا شده بود در صندلی. مهماندار خوش تراش پرواز که به سویش آمد، چشمانش برقی‌ زد. مهماندار به انگلیسی‌ به او گفت که چون صندلیش کنار درب خروج اضطراری هواپیماست جایش تنگ تر از حالت عادی است و اگر مایل باشد می‌‌تواند جای بهتری برایش دست و پا کند. هیچ نفهمید و با خنده استیصال رو به من کرد. در چشمانش خواندم که می‌‌پرسد این دیگر چه می‌‌گوید؟ به او توضیح دادم. خوشحال شد. جایش را عوض کرد.

دوباره در فرودگاه دوحه دیدمش که لبخند به لب سرگردان بود و چرخ می زد و حیران که کجا رود لابد برای پرواز بعدیش. من را که دید، گل از گلش شکفت و خنده ملتمسانه‌ای تحویلم داد. با لهجه شیرین خاصی‌ که نمی‌‌توانستم تشخیص دهم اهل کجاست گفت: " اخوی شما هم مسافر مالزی هستی‌؟ عجب بخت خوشی‌ دارم که همسفریم. دعای خیر والده است که به بار نشسته به گمونم." گفتم:" پرواز من دقیقا به سوی‌‌ مخالف است. تو به شرق می روی و من به غرب." لبخندش رنگ باخت ولی‌ محو نشد. نمی‌ دانم چه در پس چهره من دید که سفره دل را بی‌ مقدمه باز کرد. گفت که کرد ایلام است. چندر غاز پس انداز و پول فروش ماشین اسقاطش را به جیب گذاشته و آمده به امید آینده نو. که خسته شده است از آن همه دویدن. رنگ آسمانش را امید آن دارد که عوض کند. که بعد از فارغ‌التحصیلی با مدرک کارشناسی ارشد مهندسی‌ عمران، دویده از این مصاحبه کاری به آن یکی‌، حواله شده از این کارگاه به آن کارگاه. حتی مقاطعی قید آن کاغذ پاره‌اش را زده، کارگری کرده برای گذران امور. گفت: " صد و پنجاه تومن پول تو  جیبم مونده که تبدیل به دلار نکردمش هنوز. کجا تبدیلش کنم؟" گفتم: "همون ایران باید تبدیل می‌‌کردی. این جا خریداری ندارد. بذار جیبت که شاید برگشتی‌ ایران و به کارت اومد." پرسیدم: " حالا چرا مالزی؟" گفت که مقصدش جای دیگری ‌ست. از مالزی به جاکارتا می‌‌رود. آن جا کار چاق کنی‌ که پولش را از قبل داده است با لنج ردش می‌‌کند به استرالیا. گفت: "دعا کن دریا طوفانی نباشد. این لنج‌ها به هیچ بندند." و خندید. خنده‌ای مشوش و غریب. بردمش به گیت پروازش. سوار هواپیما که داشت می‌‌شد آدرس ایمیلم را روی تکه کاغذی دادم دستش. گفتم که رسیدی خبرم کن. به سمت راهرو ورود به هواپیما که داشت می‌‌رفت، داد زد: " فکر می‌‌کنی‌ دریا آرومه؟" خنده‌ از لبانش محو نمی‌‌شد. بی‌ اختیار  گفتم: "نگران  نباش. اسمش روشه. اقیانوس آرام، همیشه آرومه."

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ،۱۳٩٢

سرنوشت غریب خواهرم

بعضی‌ سرنوشت‌ها عجیبند و هزار فرسنگ دور از حدس و گمان. عمر که چند سالی‌ گذشت و تو سوی‌‌ خاطراتت را دویدی به عقب، پی‌ می‌بری که چه غریب است این چرخ روزگار. و از آن جمله است سرنوشت خواهر کوچکم.

خواهر عزیز، ۱۱ ساله بیشتر نبود که امر برش مشتبه شد که می‌خواهد نوازنده گیتار شود. و این وحی منزل ندانم به چه ترتیبی به یکباره برش نزول کرد. او را جفت پا در یک کفش که رستگاری همین است و نه جز این. پدر که دیددختر ترگل ورگلش لااقل خواستار ساز است و نه هزار فسق و فجور محتمل دیگر، مخالفت چندانی نکرد. روزی تالار وحدت بودیم که دکان ساز فروشی‌ای رو به رویش یافتیم. پدر ندا داد که به داخل رویم. و این عادت او را شیفته‌ام که در خرید، وقت خود و دیگری و دکان دار را هیچ تلف نمی‌‌کند. پرسید:" جناب، گیتار‌ها چه قیمتی است؟" بعد یک درشتش را سوا کرد، تعداد سیم‌هایش را شمرد که مبادا زدگی داشته باشد، چون دید گیتار شش سیم دارد کمی‌ تعجب کرد، لابد در خیالش پنداشته بود که نهایت چهار - پنج سیم نباید بیشتر داشته باشد. به مغازه دار با تعجب گفت: " عجب! گیتار شش سیم دارد!" پول را شمرد و گذاشت کف پیشخوان و زدیم بیرون. به همین سادگی. چنان کل داستان به سرعت اجرا شد که خواهر کوچک، هنوز باورش نبود که به چه سهولت خواسته‌اش را به کف آورده بود.

حالا کنکاشی در خانواده جاری بود بهر یافتن معلمی مناسب. پس برادر بزرگ تر گفت که فلان دوست بنده را به یادتان است که بهمان روزی به منزلمان آمده بود؟ که او استاد این ساز است و سرپنجه‌های زرینش جادو می‌‌کند بر پیکره گیتار. پس معلم هم به همین سهولت مهیا شد و اولین جلسه تعلیم پشت بندش به پا. من و اخوی که دیدیم این سفره باز است و اطعمه پهن، چه ناصواب باشد که ما هم از این بوستان گلی‌ نچینیم. پس نشستیم به مشق استاد. خواهر گرامی‌ که در آن سنّ و سال خرد، قدش چندان از طول گیتار رفیع تر نبود، به سختی گیتار را به آغوش گرفته بود و سر انگشتان ظریف کودکانه‌اش چندان یارای فشردن زمختی سیم‌های گیتار را نداشت. و چه تقلایی می‌‌کرد آن طفل معصوم. از این حیث، لا اقل من و برادر وضعمان بسیار به سامان تر بود. بعد ازدو جلسه، برادر بزرگتر گفت که او را مهری به این ساز هیچ در دلش نیست. معشوقه‌اش همان نسبیت‌های آلبرت است و قوانین اسحاق. پس انصراف داد. خواهر که خود این دیگ را به جوش آورده بود و آب هنوز قلی‌ نزده هیچ به صلاح حیثیتش نبود که کنار کشد، به هر تلاش و مصیبت و جان دادنی بود، ده - دوازده جلسه ای تاب آورد. ولی‌ نهایتاً او هم خیلی‌ نرم و نازک، جست و چابک، به کناری خزید. و من ماندم و چند سال گیتار زدن در محضر استاد که البته انتهایش هیچ نشدم.

خلاصه آنکه، تب ساز را خواهر انداخت و خود کناری کشید. دوازده سال بعد، جرقه‌های محبت را دیدیم که بین او و معلم عزیز سابق برافروخته شد. سال بعدش، ازدواج کردند. یک هفته بعد، کار همسر - که در حقیقت حرفه اصلی‌‌اش مهندسی‌ بود- به آفریقا منتقل شد. و الان خواهر سابقا کوچک، با معلم سابق گیتار، در سواحل نیلگون اقیانوس هند در شاخ آفریقا به خوشی‌ روزگار می‌‌گذرانند. و غریب است این چرخ روزگار.


  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢

دایی جان ناپلئون نمی‌‌میرد

یکی‌ دو روز است همه جا خبر دست اول شهر اعلامیه شهرداری مونترال است. که تا اطلاع ثانوی شهروندان آب را بجوشانند قبل شرب. اعلامیه‌ها صادر کرده اند، ایمیل‌ها جاری در دانشگاه و محل کار و بقیه امکنه. تکرار مکرر می‌‌کنند در اخبار رادیو و تلویزیون. ظاهر آب که پاک پاک است، باطن را ندانم که گویا محتمل بر آلودگی‌.

سدریک سیه چرده غنایی خنده از لبانش محو نمی‌شود هیچ وقت. گویا فلاکت مملکت رابطه مستقیم دارد با لبخند مردمانش. که هرچه بی‌ سامان تر باشد اقتصاد، خنده بر لبان مردمش  به سامان است. که مانند این اسکاندیناوی‌ها و کانادایی‌ها نیستند که خنده و قهقهه هیچ محلی از اعراب نداردشان. این سیه چردگان آفریقایی و گندمگونان لاتین ولی‌ با لبخند زاده شده اند. خوشبختی‌ را ولی‌ من ندانم. و سدریک جرعه جرعه آب را که تا ته نوشید، فرانک می‌‌ پرسد: "جوشانده بودیش دیگه لابد رفیق؟" و سدریک لبخند همیشگی‌اش را تحویلمان می‌‌دهد تا تباین سفیدی دندان‌های ردیفش و سیاهی چهره‌اش چنان برجسته شود که موج لبخند را به تو نیز سرایت دهد. می‌‌خندم بی‌ اختیار. می‌‌گوید:  "از آن جهنمی که من آمده ام، این درصد اندک احتمال آلودگی‌ برای من شوخیه". 

این جا هوا دیوانه است. سوز زمستانش تا عمق استخوانت را می‌‌سوزاند و این گرمای شرجی تابستانش مغزت را. ولی‌ آن سرما را باید به جان خریده باشی‌ که هرم گرمای تابستان کوتاهش روح نواز باشد برایت. که یک عمر سرشاری نعمت آفتاب در وطن بر ما جاری بود و هیچ درکش نمی‌کردیم. سدریک لیوان بعدی آب را به سلامتی‌ ما دو، بالا می‌‌رود. به گمانم فرانک هیچ درکش نکرده. این را از خطوط چهره‌اش می‌‌شود خواند. لابد مخاطرات هزار انگل و باکتری ‌ست که در ذهن می‌‌کاود الان. حالا فرانک مرکبش را می‌‌راند در وصف آن که وقتی‌ فلان نهاد بهداشتی بهمان اخطاریه را صادر کرد، حتما موضوع مهمی‌ ‌ست برای سلامتی‌ و می‌‌بایست جدی گرفته شود. می‌‌راند و می‌‌راند. و من، دایی جان ناپلئون خونم دارد تقلا می‌‌کند که جان گیرد. که هزار سرزمین عوض کنی‌ و هزار فرهنگ لمس کنی‌ و هزار رذیلت و نقصان فرهنگی‌ ات را به زمان به آب دهی‌، حدسم آن است که این یکی‌ برت چنبره زده و رهایت نمی‌‌کند. کم آبدیده نشده‌ام در وطن ولی‌ از آن جهنم سدریک هم نیامده‌ام که به آن حد اعلا رسیده باشم طی‌ سال‌ها از هجوم مصیبت. پس آب را می‌‌گذارم که به جوش بیاید. بلند می‌‌گویم: " حتم دارم دست مافیای کارخانه‌های آب معدنی در این جریان دخیله. عجب سود میلیونی ای به جیب می‌‌زنند همین مدت." برق موافقت را می‌‌بینم در پس چهره سدریک. و فرانک مثل باقی‌ کانادایی‌ها، سخت است رمزنگاری چهره سنگی‌ اش. محتملاً دارد در ذهن می‌‌کاود خاستگاه این تراوشات غریبم را.
 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٢

و این رنج میمون کاوشگر

این جهان اولی‌‌ها روحیه‌شان عجیب لطیف است. چینی‌ نازک دلشان به کوچک‌ترین تکانی متلاشی می‌‌شود. فرق دارد دلشان با دل‌ ستبر ما شرقی‌ ها.

ماکسیم با موهای کوتاه تیره و هیکل ریزه استخوانیش یکی‌ از این دل نازکان کبکی - کانادایی ‌ست. "جنجیر" صدایش می‌‌کنم من. سابقه این نام گذاری بر می‌‌گردد به روز اول آشناییمان که در جمع دوستی‌‌ای بودیم هر کس برآمده از جایی‌. چون فهمید ایرانیم، با شعف به سویم آمد و گفت که قوم و خویش ایرانی‌ دارد. دختر پسر عمه مادرش گویا شوهری ایرانی‌ کرده به نام "جنجیر". و من زیر و بم ذهنم را کاویدم و هیچ آشنا نیافتم این نام را در زبان پارسی‌. پس گفت به معنای "فاتح جهان" است و گویا بسیار رایج در زبانتان. همان دم ذهنم کلید خورد که مقصودش "جهان گیر" است و ریسه رفتم من و دوستیمان محکم شد.

حالا لیگ هاکی‌ شروع شده و من و جنجیر در یک کافه هاکی‌ می بینیم. بیرون، سوز شلاقت می‌‌زند. هوا منفی‌ چهل درجه است. بازی تیم مونترال است با تورنتو، معروف به تیم "برگ درخت میپل". چنین روح لطیفی دارند اینان با این القابشان. این جا که زندگی‌ کنی‌ گناهی نابخشودنی ‌ست اگر طرفدار تیم مونترال نباشی‌. میانه‌های بازی است و حالا بازیکن تیم مونترال توپ را رها کرده و مشت را حواله رخ رقیب می‌کند. من که هنوز در حال و هوای شهرآورد پایتختم این سوی آب، جنجال را که می‌‌بینم رو به جنجیر می‌کنم و می‌گویم: "این چه کاری بود که کرد؟ اخراجش حتمی ‌ست لابد. بد‌ترین کار بود این موقع، با دو گل عقب افتاده از این تیم برگ میپل". جمعیت کافه ولی‌ به وجد آمده. رینگ بوکس است گویا. حالا مشت هاست که از هر دو سو روانه می‌‌شوند. زانوان بازیکن تورنتو که یخ را لمس می‌‌کند، داور جدایشان می‌‌کند و بازی از سر گرفته می‌‌شود. اخراجی در کار نیست. شوری هنوز بر پاست این جا. من حیرانم از این جنجال کافه. نمی‌فهمم که مشت و لگد جزئی از هاکی‌ ‌ست. هضمش ثقیل است برایم. جنجیر چهره حیرانم را که می‌بیند می‌گوید: "رفیق، برخورد، جزئی از بازیست". می‌‌فهمم تا با چوب هاکی‌ همدیگر را مورد عنایت قرار ندهند، این ها برخورد‌های عادی بازی تلقی می‌‌شوند و اخطاری در کار نیست. بازی ادامه دارد. بازیکن ها سر می خورند روی یخ. می روند و می‌آیند. مونترال بازی را می‌بازد ولی‌ شور آن ضربات قهرمانانه در فضای حرف‌های  کافه جاری ‌ست هنوز. صحبت‌ها حول و حوش آن است که بازیکن تیم تورنتو اگر مصدوم شده باشد مهره کیلیدیشان را از دست داده اند.

جنجیر به من می‌‌گوید: "راستی‌ در خبر‌ها دیدم که ایران میمون بیچاره‌ای را به فضا فرستاده. چهره رنجور بینوایش را که دیدم به چه استیصالی در آن کپسول حبسش کرده بودند دلم ریش شد. به راستی‌ انسانیت به کجا رفته است؟"

در دل می‌‌گویم، عجب دل نازکی دارید شما جهان اولی‌ ها

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳٩۱

و این سگ های دو زبانه

محل کارم بودم. زمان ناهار بود و دور هم نشسته بودیم به صرف غذا. از صبح دمق بودم. لیزا آپکاریان با آن بینی‌ نوک تیز سر بالا و موهای بلوند و چشم‌های تیله وار آبیش همیشه اصرار داشت که یک کبکی اصیل است. سنگ محک اصالت کبکی را ندانم چیست ولی‌ این ترجیع بند مستمر صحبت‌هایش بود. نام خانوادگیش ارمنی یا آسیای مرکزی می‌‌زد و من یکبار این را پرسیده بودم از او. و لیزا در این سرزمین مهاجر پذیر که هرکه پیشینه‌ای از دیارى دیگر دارد اصرار عجیبی‌ به اصالت کبکیش داشت. و آن روزی نیاید که کارت در افتد به یکی‌ از این کبکی‌های اصیل. که کلاهت اگر افتاد در آن وادی و تسلط آنچنانی‌ نداشتی‌ به زبان شیرین فرانسویشان، همان دم که جملات انگلیسی از دهانت تراوش کرد، کارزار را در جا باخته ای. چنان سر می‌‌دوانندت که به وهم و خیال هم نیاید

و من قلبم فسرده بود از صبح و لیزا می‌‌راند مرکب سخن را و خطبه‌ها می‌‌خواند از دستاورد‌های حیاتی‌اش در حیطه فعّالیّت‌های اجتماعی. همان اول صبح که طی‌ عادت این چند سال غربت نشینی‌ام اخبار وطن را خواندم، درونم گداخت از عذاب آن دخترکان کوهستان‌های سردمان که چه معصومانه سوختند به پای تخته سیاه. و ذهنم پر بود از سنگینی‌ این اندوه. مملو بودم از دغدغه. و لیزا همچنان جولان می‌‌داد و سخن‌ها می‌‌راند از اهمیت حیاتی سخن راندن به زبان فرانسه در سطح شهر در جهت تضمین سلامت اجتماعی مونترال. و او مالامال بود از شعف از این آخرین دستاوردشان. که به همراه سایر فعالین اجتماعی قانونی‌ را در شورای شهر گذرانده بودند که از این پس سگ‌ها می‌‌بایست در سطح شهر به زبان فرانسه هم قادر به درک دستورات باشند


هضمش برایم ثقیل بود. نگاهی‌ به اخبار سطح شهر انداختم در اینترنت. خبر داغ داغ بود. از این پس در مونترال سگ‌ها باید به زبان فرانسه هم دستورات را درک کنند. و من دغدغه آن دخترکان کوهستان رهایم نمی کرد

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳٩۱

لاله‌زار، مونترال و دومینیکن

این سوی آب فرق دارد معیارها. تعریف قدمت، همسنگ شرق نیست گویا. کوچه پس کوچه‌های انقلاب و لاله‌زار تهران را که قدم می زنی، چندان حس ناب قدمت بی‌ بدیلی تداعی نمی‌شود برایت. این سوی آب فرق دارد ولی‌. این کبکی‌ها و مونترالی‌ها باد‌ها به غبغب می‌‌اندازند و خدا را هیچ بنده نیستند و می‌‌بالند به قدمت چهارصد ساله شهرشان. بندر قدیم شهر و ساختمان‌هایش را حفظ کرده اند از آن زمان و هر ساله اسکناس‌ها می‌‌شمارند و می‌‌چرخد چرخ‌های صنعت گردشگریشان. و موزه‌ها چه فراوان است در این شهر "تاریخی". مونترال شهر عجیبی‌ ‌ست. نمود هم زیستی‌ مسالمت آمیز هزارو یک قوم و نژاد از گوشه گوشه دنیاست

مارتین، با موهای بلوند و چشم‌های آبیش یک کبکی اصیل است. این را نه تنها از چهره و زنگ اعصاب خرد کن لهجه کبکی‌ای که به انگلیسیش آمیخته می‌توان فهمید، که غرور و تعصب بی‌ حد و حصرش به تیم هاکی‌ مونترال، که ایمان دارد همانا بهترین تیم هاکی‌ آمریکای شمالی ست، خود نشانه دیگری است براین مدعا. و آخرین مقام قهرمانی این تیم بی‌ بدیل به بیست و اندی سال پیش می‌رسد

پائولو با چهره گندمگون و موهای مجعدش اهل جمهوری دومینیکن است. این حوزه کارائیب یک فوج کشور ریز و درشت را جای داده در خود و و هیچ خبر نداریم ما. سه تایی‌ نشسته ایم در کافه بیخ دانشگاه. ترکیبی‌ ناهمگونیم از سه سوی دنیا که به جاذبه این شهر گرد همیم گویا. از هر دری سخنی جاری ‌ست. این جا که زندگی‌ کنی‌ کم کم می‌‌آموزی این رمز ظریف معاشرت در این سوی آب‌ها را. که از زمین و زمان می‌گویی بلکه نقطه مشترکی یابی‌ و همان را چنگ زنی‌ تا چند دقیقه‌ای زمان را بگذرانی و محظوظ باشی‌ که معاشرتی کرده‌ای با دیگران. بحث می‌رسد به قدمت تاریخی‌ کشورها. از آن دیاری که من آمده ام، در این وادی، برگ برنده در دست من است بی‌ شک. مارتین بادی دوباره به غبغب انداخته و می‌‌نازد به ساختمان‌های سنگی‌ قدیمی‌ بندر مونترال. و پائولو گندمگون، دارد رو به سرخی می‌‌رود به آرامی و انگشتانش ضرب گرفته اند روی میز و عصبانیتش را به نرمی می ریزد روی میز. و من آن بالاها کوچک تر از آن می‌‌بینمشان که مکدر کنم احوالاتم را فعلا و وارد بحثشان شوم. لبخندی می زنم رندانه که دل خوشی‌ دارند اینان. مارتین که خوب از غنای تاریخی‌ شهر مونترال سخن‌ها راند، پائولو میدان را در دست می‌‌گیرد. می‌پرسد هیچ می‌‌دانید اولین جایی‌ که کریستوف کلمب جلوس کرده کجاست؟ اطلاعات من در این زمینه همین را بس است که او کاشف آمریکا بوده است، کجایش را هیچ ندانم. مارتین که خود اهل این جاست هم گویا اطلاعاتش برتری چندانی ندارد به من. پائولو حالا  نشاط به رخش بر گشته است. مشعوف می کوبد برگ برنده‌اش را به میزگردمان و می‌‌گوید "دومینیکن". کریستوف کلمب اولین جایی‌ که کشف کرد دومینیکن بود. آن جا آمد، همه بومی های منطقه را از دم از تیغ گذراند ، اروپایی‌‌ها و آفریقایی‌ها را فوج فوج آورد و همان جا سکنی گزید. اولین خانه و اولین بیمارستان و اولین جاده و همه اولین‌ها را در آن جا بنا نهاد. و ما حفظ کرده ایم همه را طی‌ تمام این سالیان دراز. دومینیکن تاریخ بسیار غنی‌ای دارد. اندوه و اندوه که دیگران هیچ اطلاع ندارند از آن. و غبطه‌ها می‌خوریم از مهجوریت این غنا و قدمت تاریخی

 

و من چه حیرانم از این بحث و گفت. اینجا قدمت تاریخی‌ عجب مفهوم نامانوسی به تن‌ کرده است گویا

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳٩۱

این جا، صف هواپیمای تهران

در فرودگاه آمستردام نیمه خسته از پرواز آن سوی اقیانوس نشسته‌ام به انتظار پرواز تهران. و رفتن به وطن همیشه عجیب شیرین است. پس، مزه می‌کنم انتظار خوش رسیدن را. نیمی از حظّ سفر است خودش. بیخ گیت نشسته‌ام و امانوئل اشمیت می‌‌خوانم. در عجبم که چرا چند سال پیش نمی شناختمش. حالا دیگر از دور و برت صدای مانوس فارسی می‌‌شنوی. حس شیرینی‌ ‌ست. صدایم می‌‌زنند از بلندگو. به باجه می‌‌روم. مسول باجه با لبخند حرفه‌ای که این خارجی‌ ها سر کارهیچ گاه از لبشان نمی‌افتد توضیح می‌‌دهد برایم. با این که بلیت خریده‌ام از ماه‌ها پیش، هواپیما جا ندارد. این دیگر چه صیغه ایست سر در نمی‌‌آورم. می‌‌گوید به انتظار بنشینم باشد که دم آخری بخت رخی دهد و جا شوم. تنها هم نیستم در این قافله. دو- سه مسافر مستأصل دیگر هم با من هم سرنوشتند

خوشی‌ انتظار وطن را تلخ می‌‌کنند به کامم. بحث می‌‌کنم، فایده ندارد. چهره آدم‌های مهم را می‌‌گیرم به خود. آن هایی که اگر پرواز نکنند به تهران لابد جلسه مهمی‌ را از دست می‌‌دهند و معیشت بشریت در گرواش است. توفیری ندارد این ژست‌ها گویا. ملت کم کم بویی برده اند. جمع می شوند دور و برمان. ایرانی‌ جماعت مشاجره و مباحثه را که ببیند جذبش می‌‌شود به آنی‌. آرام آرام می‌خزد به محل حادثه و در انتظار فرصت مقتضی کمین می‌‌کند تا که برباید مرکب سخنوری را و بهره جوید این نعمت ذاتی نژادیمان را که همانا کلیددار همه مشکلاتیم. نظر‌ها می‌‌دهیم، حکم‌ها صادر می‌‌کنیم، تخطئه‌ها  می‌‌کنیم و تئوری‌ها می‌‌پردازیم تا که باز کنیم گره همه مشکلات را

پسرک جوان خوش پوشی با ریش‌های خطی میلیمتریش  می‌‌گوید چون که می‌‌دانند پرواز به ایران است به خود اجازه می‌‌دهند هر کاری بکنند، بلیت اضافه بفروشند و پاسخگو هم نباشند. مرد جا افتاده کت و شلوار پوشی از پشتش در می‌‌آید که احسنت، همیشه حقمان را می‌‌خورند در این کارزار جهانی‌. خانم میانسالی اضافه می‌‌شود و می‌‌گوید اتحاد که داشته باشیم حقمان را خودمان می‌‌توانیم بگیریم. هیچ کوتاه نیایید. بلیت خریده اید باید سوار هواپیما شوید. شوری در همه موج می‌‌زند. پسرک ریش خطی‌ می‌‌گوید ما پشت شما هستیم. هیچ کدام سوار هواپیما نمی‌‌شویم تا مشکلتان حل شود. یا همه می‌‌رویم به وطن یا هیچ کدام. مرد میانسال می‌‌گوید احسنت. از یک جا باید حقمان را شروع کنیم به بازپس گیری از جامعه جهانی‌ و امروز روز موعود است. سر‌ها تکان می‌‌خورد. تایید‌ها در هوا می‌‌پیچد. عجب شوری بر پاست در فضا. پشتم گرم می‌‌شود. اشک شوق می‌‌ریزم از این غرور ملی‌ در این کنج غربت

صدای بلندگو در می‌‌آید. اعلام می‌‌کند که مسافرین محترم پرواز تهران راهی‌ هواپیما شوند. مرد کت پوش و خانم میانسال و پسرک ریشو محو می‌‌شوند به آنی‌. سری می‌‌چرخانم بلکه بیابمشان. اول صف هواپیمای تهرانند. خوشحال راهی‌ وطن

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳٩۱

و رکورد ثبت می‌‌شود

چند سالی‌ پیش بود. روزنامه می خواندم. تهران، پائیزی بود. خاکستری بود ولی‌ دوست داشتنی. گزارشی بود از یک رخداد نو. جمع شده بودند از ارگانی‌ در بوستانی، مهیا کرده بودند بساط را تا تهیه کنند بزرگ‌ترین ساندویچ دنیا را. و کاش داستان به همین روال ختم شده بود. که ساندویچ را آماده کرده بودند، عکس یادگاری را انداخته بودند، جناب گینس ثبت کرده بود رکورد را در کتابش و ملت هم میل می‌‌کردند ساندویچ را و حظ می‌‌بردند. ولی‌ تراژدی شده بود. با تمدن مثل زدنیمان هجوم آورده بودیم و سوژه محو شده بود به طرفت العینی پیش از ثبت رکورد. خبر را که می خواندم پاییز بود. سردم شد ولی‌ هوا هنوز به سردی نرفته بود. چهار راه ولی‌ عصر ماشین‌ها در هم می لولیدند، کوه‌ها در افق نا پیدا بودند و تئاتر شهر دوست داشتنی

 

از در اصلی‌ دانشگاه که می‌آیم داخل، مجسمه جناب مک‌گیل است به سال هزار و هشتصد و بیست و اندی. باد در پالتویش پیچیده، کلاهش را با دست چسبیده و عصا زنان در یخ پیش می‌‌رود. بوران بوده لابد در این سرزمین یخی. در زمین چمن وسط محوطه دانشگاه، میز چیده اند، چادر‌ها به پا کرده اند. رخداد جدیدی نیست. هر روز برنامه‌ای به پا می شود گوشه ای از این دانشگاه. جمعیت گله به گله پرسه می زند. کوه‌های پشت دانشگاه پاییزی ‌ست. از تریلی خروار خروار سالاد میوه خالی‌ می‌‌کنند درون ظرف عظیم روی ترازوی بزرگی‌. چند صد کیلو، چند هزار کیلو. ترازو پنج هزار کیلو میوه خرد شده را ثبت کرده است. ملت می‌‌آیند. نه چندان به تعداد. ظرف‌ها را پر می‌‌کنند آرام آرام و میوه‌ها را نوش جان. باد خنک می‌پیچد در همه جا. منظره رنگارنگ پاییزی کوه بی‌ نظیر است. وزن ثبت شده آرام آرام کم می‌‌شود. ساعتی‌ گذشته، دیگر چندان کسی‌ هم نمی‌آید به این سو. ترازو می‌‌ماند روی سه‌ هزار کیلو. میوه‌ها دیگر طرفداری ندارند. هماهنگی‌‌ها انجام شده تا منتقل شود به خیریه. مسئول برگزار کننده عکس یادگاریش را انداخته است. رکورد بزرگترین سالاد میوه دنیا ثبت می شود در گینس

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳٩۱

و امان از این خارجی های بی‌ مهر!

اخبار هولناک که می‌‌آید این روز‌ها از وطن، تنت می‌‌لرزد با تکان‌های اهر و حومه. کمی‌ بعد که برخورد این غربی های یک عمر بی عاطفه در ذهنت را می‌‌بینی‌، دلت می‌‌لرزد و رنگ‌ها عوض می‌‌شوند در معادلات انتزاعیت. همان‌ها که می‌‌پنداشتی سهمی نبرده اند در ازل از مهر، و همان‌هایی‌ که می‌‌پنداشتی بی‌ تفاوت می‌‌گذرند از کنارت، حال و روزت را پرسان می شوند. و رنگ باخته است عاطفه در غرب!
 

فردای واقعه است. نشسته‌ام در رستوران بیخ دانشگاه سرگرم ناهار. رستوران دار هنگام پرداخت حساب می‌‌پرسد که آیا ایرانیم؟ از لهجه‌ام فهمیده لابد. جویا می‌‌شود احوالات زلزله را. آشپز میانسال آفتاب سوخته، با سبیل چاپلینی مضحک دوست داشتنی‌اش از آشپزخانه بیرون می‌‌آید. با لهجه شیرین افغانی‌اش می‌‌پرسد احوال اقوامم را. و من می‌‌گویم فرسنگ هاست از تهران تا اهر ولی‌ دل‌‌ها به آن جا نزدیک. همکار نیوزلندیم ایمیل فرستاده و حال و روز خانواده ام را جویا شده. چه می‌‌دانند غرب و شرق ایران کجاست بندگان خدا؟ او که کم حرف و عبوس بود و هیچ نمی‌گفت طی‌ این ماه‌ها جز کار، چهره‌اش چه پر مهر شده در ذهنم. دوست آلمانیم تلفن می‌‌زند، سراپا نگران. امان از این آلمان‌های خشک بی‌ احساس! دانشگاه و دانشکده اعلامیه‌ها صادر می‌‌کنند، تسلیت می‌گویند داغداران احتمالی‌ ایرانی‌ این واقعه را. ستاد ویژه تشکیل می‌‌دهند برای کمک به دانشجویان صدمه دیده از این ضایعه. امان از این خارجی‌‌های بی‌ مهر خود بین!


و این داستان ادامه دارد. و مهر این جا جاری ‌ست به سویت، در این سرزمین یخی. و معادلات ذهنم رنگ‌ها ‌ست که تعویض می‌‌کند.
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ،۱۳٩۱

و آن ها بنز می رانند

پیتر با آن هیکل حجیم و مو و ریش‌های انبوه یک دست سفیدش همراه من است و دور می‌زنیم راهروهای مدور را که رابط بین سالن‌های موزه اند. هر راهرو متوالی مدور را که بپیمایی، سر تا سرش عکس‌های بزرگ آویخته به دیوار است که تاریخ جهان را ورق می‌‌زند برایت به فاصله ده - بیست سال، و در انتها رهایت می‌‌کند در سالن بعدی و دهه‌ای جدید و بنز‌های آن سال ها. در موزه مرسدس بنز در اشتوتگارت آلمان هستیم و پیتر، که سری دارد در سر‌ها در بین استادان مکانیک دانشگاه‌های اروپا، پا به پایم می‌‌آید و از هر دری برایم می‌‌گوید. و من مدیون کنفرانس‌های علمی‌ و بودجه‌های دانشگاه‌های کانادا، این سرزمین یخی که کم نمی نالم از آن هستم که این شانس را عطا می‌‌کنند به تو تا محظوظ شوی از نشر علم کنفرانس و معرفت برنامه‌های جانبیش.

اولین اتومبیل تاریخ، ساخته جناب بنز می‌‌درخشد در همان ابتدای موزه. جلو تر که می روی سیر پیشرفت یک ملت را که در سیر کمال بنز تجلی‌ یافته به وضوح لمس می‌‌کنی‌. راهرو مدور را می‌‌پیمایی و ده - بیست سال پرت می شوی به جلو. حالا دیگر بنز چندی است قد علم کرده است و کار و بارش رونقی یافته. و ناگه گرد مرگ و سیاهی است که می‌‌پراکنند در جهان.  از بلند گو آتش جنگ جهانی می‌‌بارد و جنازه‌هاست در راهروهای مدور، آویخته در عکس‌های به دیوار.

حالا جنگ تمام شده و آن سوی، الویس پادشاه صحنه هاست و این سوی آه در بساط آلمان‌ها نیست. پیتر می‌‌گوید در عرض سه‌ ماه ارزش پولمان چنان سقوط کرد که شیر بطری‌ای سه هزار فرانک به سه میلیون فرانک رسید. و فقر گلوی آلمان را چسبیده است و کارخانه بنز خاک می‌‌خورد و به جای بنزهای براق قرمز، دوچرخه می‌‌سازد به امید چندر غازی. و من حیرانم از این ملت، که بی‌ شک نمونه اند. چنین حضیضی را چگونه دوباره به اوج رساندند؟ 

راهرو بعدی را چرخ می‌زنیم و زمان موج می خورد چند سالی‌ به جلو. و حالا بنز‌های مجلل قرمز و مشکی‌ دهه شصت می‌‌درخشند در موزه. و از آن‌ها بیشتر چشمان پیتر که غرور و افتخار در پس آن‌ها قابل رویت است. آلمان‌ها دوباره قله‌ها را فتح کرده اند.  بی‌ نظیرند بی‌ شک. پیتر می‌‌گوید اقتصادمان چنان شکوفا می‌‌شود که چاره کمبود نیروی کار تنها در ورود کارگر از ایتالیاست. سالن‌ها را که می‌‌پیمایی، بنز‌ها لوکس تر می‌‌شوند، مردم این سرزمین می‌‌دوند پیشرفتشان را،  آن سوی آب‌ها بعد از تسخیر ماه، هیپی‌ها خیابان‌ها را تسخیر می‌‌کنند و در شرق ما...

از موزه که بیرون می‌‌آیم به پیتر می‌‌گویم محشر بود، اگر روزی روزگاری به ایران آمدی، من هم تخت جمشید و نقش جهانمان را نشانت می‌‌دهم.

 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳٩۱

فردا هوای مونترال آفتابی ست

و آرامش و بی‌ دغدغگی این سرزمین بعد سالی‌ درت نفوذ می‌‌کند. راه که می‌‌روی در پیاده رو‌های مملو مرکز شهرش، سکوتش را عادت می‌‌کنی‌. سوار بر مترو سرشار از مسافرین کتاب خوان می‌‌شوی، بی‌ صدای‌اش جزیی از تو می‌‌شود. سیل ماشین‌های خاموش خیابان‌هایش می‌‌شود عادی‌ترین پدیده زندگیت کم کم. تو‌یی که ماه‌های اول ورودت به اینجا دلتنگ بوق‌های کر کننده چهار راه ولی‌ عصر بودی، حالا با کوچکترین بوق ماشینی پریشان از جایت می‌‌جهی. 

خوره شیرینی‌ است این بی‌ دغدغگی. ظرفیتش را که داشته باشی‌، در سکوت این سرزمین هفت پله عرفان را هم می‌‌توانی‌ سلوک کنی‌ و فنا شوی. ولی‌ تشویش سال‌های پر هیاهوی زندگی‌ در تهران در تار و پود و اعماق جانت چنان رخنه کرده که مدام در هراسی مبادا این خوره بی دغدغگی تسخیر کند وجودت را. که روزی رسد که چون اینان صبح گرگ و میش به صف ایستی سر در دکان "اپل" که سری جدید "آیفون"در راه است و حکم قاطع بر تو جاری که بی‌ درنگ برباییش در همان ثانیه‌های اول انتشارش در بازار. بی‌ دغدغگی شیرینی‌ می‌‌تواند باشد زندگی‌ در سرزمینی که مهمترین خبر روزش اخبار هواشناسی ‌ست. 

طبق روال جاریم کرخت تر از آن بودم که غذایی سر هم کنم. پس مرکز تجاری بیخ دانشگاه، مملو از رستوران‌های ریز و درشت، مرهم همیشگی‌ درد است. غوطه در هزار افکارم نشسته‌ام به صرف غذا. مرد مسن نیمه شسته رفته‌ای با کت و شلوار مشکی  و ته ریش‌ سفید می‌‌نشیند کنارم. کتابی‌ در دستش است. رسمشان است مطالعه. به نشانه احوال پرسی‌ سری برایم تکان می‌‌دهد. این ولی‌ رسمشان نیست. کنارت که باشند انکار می‌‌کنند وجودت را مبادا که در نوردند حریم شخصی تو را. این احوال پرسیش جواب آنی ذاتی مرا به همراه دارد. برق می‌‌زند چشمانش که گوش شنوایی یافته است تا پر کند دقیقی‌ از این تنهاییش را. مرکب سخن را می‌‌راند به هر دشتی. از این که  مدیر رده بالای بازنشسته است می‌‌گوید برایم تا اهمیت دگرگون سازی سیستم آموزش کشور و حتی  بی‌ کفایتی مربی‌ تیم هاکی‌ مونترال که سراسر شرمساری به ارمغان آورده است در این دوره لیگ سراسری. از عظمت صلح طلبی و شخصیت بودا برایم می‌گوید تا خاصیت جادویی چای سبز چینی‌ در تسویه روح. من در افکار خود همچنان غوطه ورم و آقای مدیر می‌راند مرکبش را هم چنان. رسیده است به آخر الزمان. می‌گوید که این همه را گفتم تا مقدمه ای باشد بر این اساسی‌‌ترین بحث حال حاضر بشریت. غذایم رو به انتها است و او طومار سخنانش گسترده. که امسال آخرین سال وجودیت آفرینش است. که سال که تمام شود دنیا به سر خواهد آمد. این ماه های آخر را دریاب که صور در شرف دمیده شدن است. هزار و یک نشانه موجود است برایش. این همه زلزله و سیل و نشت نیروگاه ژاپن و جنگ های هر گوشه دنیا همه پاره ای از آن نشانه‌ها ست. روشنگری رسالتی ست که بر دوشش گذاشته شده،  قرعه ایست که به نام او خورده شده است. وقف کرده تمام زندگیش را تا خلق را روشن کند. تنها هم نیست گویا در این کارزار. پیروان و گردهمایی‌ها و مبارزات و تارنماها و برنامه هاست که بر می‌‌شمارد برایم.

غذایم تمام شده است ولی‌ بشارت هم چنان ادامه دارد. باید بروم. بی‌ دغدغگی عجیبی‌ جاری ‌ست در این سرزمین یخی. نگاهی‌ به روزنامه رها شده روی میز می‌‌اندازم. طبق پیشبینی‌، فردا هوای مونترال آفتابی ست.  

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳٩۱

دیزی شمال شصت

وطن که بودم پی‌ پاستا و پیتزا و‌هات چاکلت چرخ میزدم و بس. پینک فلوید گوش می دادم و بورخس می‌‌خواندم. دنیا چرخی خورد و تقدیر این گونه رقم خورد که این سوی آب‌ها روزگار گذرانم. همان دم که آسمان نیمه خاکستریمان را ترک کردم، همه آن عادات به جا ماند پشت سرم. به گمانم آن‌ها وصل به آن جا بودند.  پا در این زمین بیگانه که گذاردم دیگر پاک دگرگون شده بودم. "آن و آن" باز شدم و "گلستان" خوان. تنها دیزی خوب یافتن در این شهر یخی بود که خیلی‌ آسان نمی‌‌نمود.

  حمید درست بیست وپنج سال پیش رشت را به مقصد مونترال ترک کرد. غم غربت چنان در آن سرما چنگش زد که گوشه‌ای خلوت از این شهر یخی را یافت و کافه رستورانی ایرانی‌-رشتی به پا کرد. حالا دیگر وطن همیشه در مشامش بود. غذای مخصوص سرآشپز دیزی بود که برای این مو بلوند‌های این سوی آبی‌ تکه کردن نان سنگک و شناور کردنش در آب و سپس گوشت را حسابی‌ کوبیدن عجیب استثنائی جلوه کرد. فضای کافه‌اش را به طرح مشرق زمین ملوّن کرد و ترکیبش کرد با آوای تار و دف. کوبیدن گوشت در این فضای منحصر به فرد برای چشم آبی‌ها چنان طعم پست مدرنی‌ داشت که کافه‌اش خود کافه نادری‌ای شد در این شهر یخی. شد مرکز پیپ چرخاندن‌های جماعتی. 

و من این جا در به در دنبال دیزی ناب بودم. درست دو سال و پنج ماه می‌‌گذشت از این جست و جویم.  این جا که باشی‌ عادتت می‌‌شود پیاده روی‌های تک نفره. در یکی‌ از آن قدم زدن‌هایم به مقصدی نامعلوم، کافه-رستوران حمید را یافتم. و دادار خود مزد جست جو گر را عطا می‌‌کند. حسابی‌ محظوظ بودم از این کشفم. دیگر نشسته بودم داخل. هر سو سرت را می‌‌چرخاندی مو بلوند چشم آبی‌ای نشسته بود. در این گوشه آیا درک می‌‌کردند نوای تار شور انگیز معلق در فضا را؟ و من گوشت را با لذت داشتم می‌‌کوبیدم. عجیب لذتی داشت این کار و من هیچ درکش نکرده بودم به عمری. حمید با آن انگلیسی‌ با لهجه ی غلیظ فارسیش که بعد عمری زندگی‌ در فرنگ هنوز بیخ ریشش بود، برای چشم آبی میز کناری دوره فشرده آداب دیزی خوری به پا کرده بود. می‌‌شنیدم که این جمله عمیق را داشت با شور خاصی‌ می‌‌گفت که: "دیزی ایز نات ایزی".

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳٩۱

آوای ایستگاه کنکوردیا

ایستگاه مترو کنکوردیا را دوست دارم. نه به خاطر در و دیوار زهوار در رفته و سقف پوسته پوسته اش. سقفی که یک روز در میان آب از آن چکه می‌کند و تو حیران می‌مانی در حکایت این کشور یخی. سرزمینی که نامش جای گرفته در میان فهرست کشور‌های با شاخص بالای کیفیت زندگی‌ و خود بهشت برینی است درخیال یک فوج مردم سرزمینت ولی‌ در و دیوارش بوی کهنگی دارد و مدرنیته جایگاه چندانی نیافته در ساختار شهریش. این ایستگاه مترو را دوست دارم فارغ از ظاهر نه چندان دلچسبش. دوستش دارم نه فقط به خاطر آن که زندگی‌ فریاد می زند در سیل آدم هایش. که مثل ایستگاه‌های آخر خط نیست که متروکی اش آوار می شود بر تویی که از آن شهر بی در و پیکر چند میلیونی آمده ای. این ایستگاه را دوست دارم نه به خاطر این که از در که بیرون می‌‌آیی گم می شوی در لا به لای برج های بلند و آدم‌های روان مرکز شهر. دوست دارم این ایستگاه را نه بخاطر کافه "تیم هورتون" بیخ گوشش که هر وقت دلتنگی وطن گلویت را چسبید، کافیست به بهانه یک قهوه آبکی‌ بی‌مزه اش داخلش شوی و صدای آشنای فارسی بشنوی از گوشه ای. مهم نیست که سر ظهر باشد یا نیمه شب، یک هموطن همیشه آنجا سنگر را حفظ کرده است. صبح‌ها ولی‌ مستثناست که ما جماعت دوست داشتنی تن پرور، صبح را در خواب نازیم حتی اگر سالیست که این سوی آب‌ها ساکنیم

 

ایستگاه مترو کنکوردیا را دوست دارم. به خاطر صدای ساز و سحر آواز یکی از نوازنده‌هایش از میان باقی‌. از قطار پیاده می شوم و پله‌های ایستگاه را به سمت در خروج بالا می روم. منتظر آوای امروز هستم. آیا امروز آن پیرمرد مو جو گندمی ژولیده با لباس همیشه مشکیش است که با کیبورد موسیقی‌ کلاسیک را با دقت از روی دفترچه نت اش می‌‌نوازد؟ اگر او باشد این بار جلو می روم و می گویم: "بعد عمری همین چند قطعه را زدن راز نیاز به آن نت‌ها چیست؟ مگر نه آنکه اساس هنر کلاسیک در ثبات و تغییر ناپذیریست. بنواز با فراغ بال که چه نیازیست به نت. نت‌ها همانند تا ابد". شاید هم آن پیرمرد لاغر اندام هیپی با موهای بلند و ته ریش و کفش های آل استار قرمز باشد که گیتار اکوستیکش را به سبک گیتار هاوایی روی پاهایش می‌گذارد و با انگشتان چروکیده لاغرش معجزه می‌‌کند شور جوانی های سرخوشانه دهه هشتادش را. که اگر او باشد از او می‌پرسم: "چه بود سحر آن دهه که بعد سی‌ سال هنوز چنگش زده ای؟" شاید هم آن مرد میانسال فربه عرب روی صندلیش نشسته باشد و عود بنوازد و بخواند، اگر بتوان نام نوازندگی و خوانندگی بر آن گذاشت. کاش نوازنده ی عود بودم تا سویش بروم و بگویم: "سلام  یا اخی، گوش بینوای این مردم بی‌ گناه را بی‌خیال شو، من خودم می نوازم، هر چه گیر آمد نصف نصف."  شاید هم آن چهار‌-پنج تبتی با سر‌های تراشیده و لباس‌های بلند دالایی لامایی‌شان باشند که با ساز کوبه‌ای و اتحاد صدایشان به وحدت می‌‌خوانند و منِ زمینی‌ را چند بند انگشتی بلند می کنند از زمین. اگر آن‌ها باشند سوال‌های فراوان دارم ولی‌ مطمئن نیستم جوابش در آستینشان یافت شود. شاید هم آن جوانک جا افتاده فوق‌العاده باشد که من همیشه حیرانم از این همه استعدادش. به راستی‌ که از تمام ابعاد وجودیش استفاده می‌کند این بشر. گیتارش بر رو پای راستش است و با دو دست مینوازدش، با پای چپش بر روی پدال درامش ریتم می‌گیرد و همزمان ساز دهنی می‌نوازد. اگر او باشد می روم و می گویم: "مرد تو محشری، کجای زندگی‌ ایستاده ای”؟

 

ایستگاه مترو کنکوردیا را دوست دارم. نه به خاطر همه ی این‌ها که گفتم. پله‌ها را به سمت در خروج بالا می روم. ساحره دوست داشتنیم نعره می زند به نرمی نوای خاطراتمان را. این ایستگاه را دوست دارم  به خاطر این دختر کولی وار چهره شرقی‌‌ای که گیتار می زند و ترانه ی زندگی‌ نسل‌های ما را می‌خواند در این شهر یخی. آوای گل گلدونش را که می شنوم، می شوم معلق در فضا، گرم می شوم در این سرما و سیخ می‌ ایستد مو بر تنم. معصومیت صدایش مرا مترها از زمین بالا می برد. به سویش می‌‌روم و می‌‌پرسم: "با این زیبایی‌ معصوم و استعداد ناب، تو چرا در گوشه این ایستگاه زهوار در رفته این شمال شصت که فرسنگ‌ها دور است از سرزمین آفتابمان می خوانی”؟

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٠

اندر مرثیه ی فتادن کلاهم در غربت و مصائبش

یک عمر نالیدم از این دیار که هیچش به سامان نیست. که کارت درافتد در اداره‌ای و کلاهت بیفتد در برزن‌ی آن حوالی، بیا و حل مشکل کن و برگیر کلاهت را. غر زدم و غر زدیم این نابسامانی را. آخر، سپردم دیارم را به باقی‌ و پیمودم هزاران کیلومتر راه، بل رهی یابم سوی رهایی این سوی آبها. این سه خط عصاره زند‌گیم‌ بود در این سه سال. و حال کلاهم فتاده در یکی‌ از ادارات این سوی آب ها. رفته‌ام پسش گیرم، با یک خروار ادله ی محکمه پسند که هیچ مو لای درزش نتوان برد. با توپ پر گویمشان که آهای آدم‌های خوشبخت بهشتی‌، ‌ای آدم‌های ادارات کبک، اشتباه فرموده اید پرونده‌ام را، بدهید حقم را بروم من پی‌ کارم در این منظم سرزمینتان. آخ که درد آورباشد آن دم که تازه پی‌ بری کاغذ باری‌ های عظیم ادارات این سرزمین را، که خود در این دیار مرتبه‌ای دارد بس اعلا. آدم‌های بهشت بانگم دادند با ابروهای در هم تنیده و چهره‌های سنگیشان که اشتباه هم گر‌ کرده ایم بهشتمان قانون دارد، محکمه ی مستقل دارد، قاضی عادل دارد. ولی من این  را نیک‌ می‌‌دانم که در این دیار، چون کارت ناصواب گشت و گشتی گرفتار، دگر چون وطن نباشد که این و آن بینی‌ و پول چای و زیر میزی ببخشایی که ببخشایندت و تمام قوانین مملکت را برایت تبصره دار کنند به آنی‌. این داستان‌ها هیچ یافت نشود در این حوالی. هی‌، که نابسامانی وطنم آرزوست.

 

چاره ای یافت نشد جز آن که پی‌ وکیل روم و سپارم خود را به تیغ‌های تیز کرده اش. و تو چه خوب می بینی‌ انعکاس خودت را در پس چشمانشان که بوی پول می دهی‌. ولی‌ گه‌ ره نباشد جز آن که سپاری خود را به تیغ. پرس و جوی کنان می یابی وکیلی را که جدّ اندر جدّ کانادایی و کبکی باشد و خبره در امور مهاجرت. وقت ملاقات نیم ساعته‌ای می گیری که بماند چه مقدار می پردازی بهایش را. به دفتر وکیل محترم که قدم می‌گذاری بوی ایران میگیری همان دم. تمام دفتر پر است از سوغات ایران. از تابلوی فلزکاری شده ی آیت الکرسی  تا قلم‌ها و قلم دان های خاتم کاری و تندیس‌های پاسارگاد و تخت جمشید و تابلو فرشهای نفیس ایرانی‌ منقش به دخترکان ابرو مشکی‌  طره بر باد. نگاه حیران من را که می بیند می‌گوید که همه هدایای موکلین ایرانیم است که ترتیب داده‌ام کارهای مهاجرتشان را و الان ساکن این سرزمینند.

 

در دل‌ گویم زه و گریستم به حال زاری که انتظارشان را می کشد، که هنوز کلاه نینداخته اند جایی‌ و مکانی تا لمس کنند سنگینی‌ تصمیمشان را.

 

 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩٠

خورخه

 

خورخه رو به رویم نشسته بود. بطری شراب شیلی‌ای که جلویش روی میز بود را برداشت و با وسواس خاص خودش گیلاسش را تا نیمه پر کرد.اهل مکزیک بود. چهره ی آفتاب سوخته اش، چین و چروک عمیق پیشانیش، بینی‌ پخ و چشم‌های کشیده‌اش که با لهجه غلیظ اسپانیولیش جمع می شد می‌‌توانست نشانگر آن باشد که اهل آن کشور است.

همه مهمانان غرق در لذت بردن از غذا و نوشیدنی‌‌های مرغوبشان بودند. بعد یک روز طولانی‌، این لحاظت ناب و مملو از آرامش بود. بعد از یک روز که از بوق صبحش باید زل می‌زدی به پرده ی نمایش سالن و کنکاش می‌‌کردی آن یک خروار ماتریس و معادله ی دیفرانسیل را تا شاید سر در بیاوری از آن چه داشت ارائه می شد. و در کنارش می‌‌بایست تمام سعیت را می‌‌کردی که به ضرب قهوه غلیظ هم که شده خودت را از گزند خواب برهانی.

حالا مهمانی شب کنفرانس بود و خورخه جلوی من نشسته بود.گذر زمان را از فراسوی چشمانش می‌‌شد لمس کرد . سنّ و سالی‌ از او گذشته بود ولی‌ با لجاجت ذاتی ای که در هر کاری داشت، تقلا می‌‌کرد که از نمود گذر زمان برهد. موهایش یکدست مشکی‌ بود و منظره ی متناقضی را در کنار چین و چروک‌های صورتش پدید می‌‌آورد.

گفت:

-
شراب محشریه. شراب شیلی رو اگه بشناسی و بتونی‌ مرغوبش رو پیدا کنی‌ از بهترین شراب هاست. فقط باید این شراب‌های بنجل که با قیمت مفت تو هر مغازه‌ای پیدا میشه رو نخری، که به لعنت خدا نمی‌ارزه. همین جنس های دم دستیه که شراب شیلی رو بی‌اعتبار کرده.

این‌ها را با انگلیسی ای بیان کرد که از نظر ساختار زبانی فوق العاده سلیس بود ولی‌ لهجه ی غلیظ مکزیکی ای به آن گره خورده بود. ترکیب این جملات و آن لهجه ی غلیظ که بعد از سی‌ سال زندگی‌ در این جا هنوز هم گلویش را رها نمی کرد، مثل ترکیب موهای سیاهش که روی پیشانی چروک خورده‌اش ریخته بود متناقض می‌‌زد.

تمام عمرش را وقف علم کرده بود. وقف روباتیک. بیست - سی‌ سال پیش که این رشته کاملا نوپا بود، خود از بنیانگزاران این رشته بود. کمتر کتاب و مقاله‌ای یافت می شد که به یکی‌ از مقالات بنیادین او ارجاع نکرده باشد. سه‌ سال پیش که تازه پایم به این دنیای جدید، این سرزمین نو و این زندگی تازه باز شده بود، استاد یکی‌ از دروسم بود. من که چند روزی بیشتر نبود که این جا بودم و گوشم هنوز چندان با زبان بیگانه انس نگرفته بود - هر چند سال‌ها انگلیسی خوانده بودم - پایم به کلاس خورخه باز شد. باید تقلا می‌کردم که از لا به لای لهجه ی غلیظ مکزیکیش آن یک خروار محتوای جدید علمی‌ را استخراج کنم. و همه ی این‌ها گره می‌‌خورد به صورت یخی و لحن بی‌ روحش که تمام آن دو ساعت کلاس را بدون هیچ فراز و نشیبی درس می‌‌داد. و من یک عمر متنفر بودم از این گونه مدرس ها. که اوج و فرود ندارد سخنرانیشان. که تمام جزئیات را آن قدر بسط می‌‌دهند، با همان لحن یکنواختشان، که تو گم می‌‌کنی‌ شاکله ی اصلی‌ مطلب را.

و کلاس‌هایش خیلی‌ زود برایم زهر شد. و این قیافه ی سنگی‌‌اش برایم خوره روح گردید. این چهره که از احساس تهی بود. صورتش خالی‌ بود. خورخه از دید من به معنای واقعی‌ کلمه به یک "روبات" متحرک تبدیل شده بود. به گمانم آنقدر در بسط این علم غرق شده بود که خود جزئی از آن گشته بود. چهره سنگی‌‌اش دیگر انسانیتی را در من تداعی نمی کرد.

پسرش که خودکشی‌ کرد، فردایش سر کلاس بود. مثل همیشه اصلاح کرده، کت و شلوار پوش،کراوات زده، اتو کشیده و شق و رق. همان خورخه، همان چهره سنگی‌، همان فرمول‌ها و ماتریس‌ها و جبر خطی‌. و من هیچ متوجه نشدم این حادثه مهم زندگیش را در آن روز و تا مدت ها. ماه‌ها بعد، به طور اتفاقی‌ پی‌ به آن بردم. در عجب ماندم از این مرد. و یک علامت سوال بزرگ حک شد در ذهنم که چگونه؟ کافکا گریگور مسخش را به یک شب مسخ کرد و صبح حشره عظیم الجثه‌ای را تحویل خواننده‌هایش داد. و این خورخه نه به یک شب بلکه طی‌ سی‌ سال مسخ شده بود به یک روبات عظیم الجثه. خالی‌ از احساس.

نگاهی‌ به گیلاس شرابش انداخت. آن را با لذت چرخاند و تابی داد تا قطرات شراب روی دیواره گیلاس به نرمی سر بخورد و او محظوظ شود از مرغوبیت شرابش که ردّ قطرات روی دیواره نشانگرش بود. نمی‌‌دانم براستی کدام برایش در اهم زندگیش قرار داشت: علم و کرسی استادیش در دانشگاه و یا این لذت تمام نشدنی‌ و غیر قابل وصفش به نوشیدن.

ادامه داد:

-
انگور باید نژاد اصیل داشته باشه. ولی‌ این کافی‌ نیست. باید آفتاب تیز بتابه به مغز انگور. هر روز هم بتابه. چهار روز آفتاب باشه سه‌ روز ابری انگور رو خراب می‌کنه. و شیلی شهره ی آسمان صاف و آفتاب تند و تیزشه.

 

تمام گیلاسش را سر کشیده بود. همه ی کار‌هایش در سرعت بود. در راهروی دانشگاه که می دیدمش همیشه در شتاب بود. طول گام‌هایش را دو برابر گام عادی بر می‌داشت لابد برای آنکه زودتر به مقصد برسد. و حالا به جای جرعه جرعه نوشیدن و کیف کردن، به سرعت آن را تمام کرده بود.


-
شراب شیلی معرکست. ولی‌ من شانزده سال تمام این نعمت رو از خودم دریغ کردم. شانزده سال نخریدمش. درست از همون روز‌هایی‌ که پینوشه تو شیلی جوی خون به راه انداخت و کودتا کرد. پینوشه دستش به خون سرخ شد و من دست از این لعل سرخ شستم.

صدای همهمه ی مهمانان بیشتر شده بود و موسیقی‌ در لا به لای آن گم شده بود. از پنجره رستوران شهر تابستانی را نگاهی‌ انداختم که در این آخر شبی گرم بود از مردم. می‌رفتند و می‌‌آمدند و لوندی می‌‌کردند و فارغ بودند از دنیا، و لابد لذت را مزه می کردند در این گوشه ی دنیا. خورخه که صدایش حالا سخت تر به من می رسید گلویش را صاف کرد و با صدای بلند تر ادامه داد:

-
نه فقط همین یک مورد. شوروی سابق هم که به سرزمین افغانستان تاخت، ودکای روسی رو تعطیل کردم. دیگه نخریدمش. آمریکا هم که از این سر دنیا اون همه سربازاش را قشون کشی‌ کرد به عراق، که به اصطلاح دموکراسی رو آوار کنه رو سر اون ملت بیچاره، و چاه های تمام نشدنی نفت عراق رو به غنیمت ببره، قید شراب کالیفورنیا رو هم زدم.

به یک آن تمام آن چند لیوان و بشقابی که گارسون بیچاره از میز کناری جمع کرده بود از دستش رها شد و با صدای آزار دهنده‌ای روی زمین خرد شد و شکست.

خورخه بلند شد. به میز کناری سرکی کشید تا گپی هم با آن‌ها بزند. نگاهی از نو به او انداختم. موهای یکدست مشکی‌ شده‌اش که روی پیشانی پر چین و چروکش ریخته بود چقدر چهره‌اش را گرم و پر احساس می کرد.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳٩٠

باد نقش می‌‌زند

 

دستش را در جیب پالتویش فرو کرد. لبه ی یقه ی پالتویش را بالاتر داد و کلاه شاپوی نخ نما شده اش را کمی‌ روی سرش جا به جا کرد تا شاید تحمل سوز سرمای آخر پاییز اندکی‌ برایش مقدور  باشد. اما بیش از آن که از سوز بیرون سردش باشد از درون سرمای کرخت کننده‌ای در تمام طول راه دل و روده اش را چنگ می زد و رهایش نمی کرد. حس تشویشی تمام مسیر دنبالش کرده بود و هرچه تلاش کرده بود در این مسیر طولانی‌ در یکی‌ از پیچ‌ها در میان درختان انبوه بیشه گمش کند نتوانسته بود. همین که در قرمزی کرخت غروب، نمای خانه اش را که تک افتاده در میان دشت پهن بینهایت بود دید، تشویش تمام وجودش را بیش از پیش چنگ زد. خانه اش برایش متروکه می نمود. سایه ی ضعیفی از نور چراغ خانه ی همسایه که چند صد متری فاصله داشت بر روی دیوارهای خانه اش به شومی می زد. بر تشویشش افزوده شد. دیگر به خانه رسیده بود. در را باز کرد. هیچ کس نبود. خانه ساکت و خالی‌ می نمود. صدا زد و جوابی‌ نیامد. به سمت اتاقشان رفت. در را باز کرد. آن جا نبود. روی میز یادداشتی بود. دیگر قلبش داشت سینه اش را می شکافت ولی‌ پاهایش دیگر یارا نبودند تا او را حتی تا بیخ میز برسانند. به هر جان کندنی بود خود را لبه میز یافت. یادداشت را خواند. تمام تشویش طول مسیر برایش رنگ واقعیت گرفت و بر سرش آوار شد. پاهایش سست شد و همان جا خود را روی تخت رها کرد. ترکش کرده بود.

  

سرم را از لای روزنامه بالا آوردم و به دختر جوان خوش سیمایی که برگه ی سفارش در دست منتظر من بود نگاهی‌ انداختم. یک قهوه و کیک سفارش دادم و دوباره سرم را لای روزنامه کردم و خبرها را سرسری دید زدم. بحران اقتصاد جهانی‌ فروکش کرده بود و لااقل چشم انداز آینده ی این جا کمی‌ بهتر می نمود. از پنجره نگاهی‌ به منظره ی شهر زیر پایم انداختم که از طبقه سی‌ و چهارم همه چیز به طرز دوست داشتنی‌ای کوچک می نمود. از آن بالا که نگاه می کنی‌ همه چیز کوچک است. فقط شمای کلی‌ را می‌‌بینی‌ و زمختی‌ها را دیگر نمی‌‌بینی‌. آن گاه همه چیز دوست داشتنی می‌‌شود. خیابان را دیدم که ملغمه‌ای از موج آدمک‌های ریز و تاکسی‌های زرد گره خورده در هم بود. و لابد بوق ممتد اعصاب خرد کنی‌ که ماشین‌ها می‌زدند و من چه قدر خوشحال بودم که این بالا از شنیدن این شکنجه ی روحی‌ در امانم. در این کلان شهری که شهره ی تاکسی‌های زردش است همیشه این تاکسی‌ها در هم گره خورده اند.قهوه را که پیشخدمت با لبخند تمرین شده ی حرفه ایش آورد، نگاهی‌ به ساعتم انداختم. هنوز یک ساعتی مانده بود و من باید به ترتیبی با به هم زدن قهوه و جرعه جرعه نوشیدن آن و خواندن اخبار کسل کننده ی روزنامه سپری می‌‌کردم.

 

 روی تخت رها شده بود. اینکه چه مدت گذشته بود را نمی دانست. سرش سنگین بود. چهاردیواری اتاق برایش تنگ می نمود. به بیرون زد تا شاید از این فشار کاسته شود. دست در جیبش کرد و پاکت سیگارش را بیرون آورد. نگاهی‌ به داخل آن انداخت. لعنتی، آخرین نخ بود. دوباره پولی‌ در بساط نمانده بود و سیگارش هم ته کشیده بود. سیگارش که تمام شود زندگی‌ دیگر زهر مطلق است.چاره ای نبود، باید بومش را بر می‌‌داشت. سیگارش را در انگشتانش چرخاند و روشن کرد. با ولع تمام پک می زد و دودش را به بیرون می‌‌داد، شاید سرش اندکی‌ سبک تر شود. به داخل رفت و بزرگترین بومی که داشت را انتخاب کرد چرا که الان بیش از هر زمانی‌ به سیگار بیشتر احتیاج داشت. بوم بزرگ‌تر چندرغاز پول بیشتر به جیبش می‌ریخت. قلم مو را برداشت تا طرحی بزند. ذهنش مشوّش بود. دستش می لرزید و حس می کرد کمی‌ نمانده که چشمانش از حدقه بیرون بزند. در این شرایط نمی‌توانست کار کند. قلم مو را زمین گذاشت و دوباره به روی تخت رها شد. صدای خش خش ملایم برگ‌ها بود و زمزمه ی آرام باد که از بیرون شنیده می شد. دوست داشت به این سمفونی موزون مکرر گوش دهد شاید اندکی‌ آرام شود. بوم را برداشت و به بیرون زد. روی زمین زیر درختی رها شد و خود را به آواز برگ‌ها سپرد. به یاد آورد که همواره ارتفاع برایش آرامش بخش بود. بالا که می رفت همه چیز را کوچک می‌‌دید. حتی دردهایش را. بلند شد. بوم را زیر درخت رها کرد و از تنه و شاخه‌های درخت خود را بالا کشید. از زمین کنده شده بود. نفس عمیقی کشید. آن را حبس کرد. نگاهش به بوم بی‌ نقش پایین درخت افتاد. نفسش را به بیرون داد و همان دم نقش را در خیالش به روی بوم مجسم کرد.

 

 به ساعتم نگاه کردم. هنوز ده دقیقه‌ای مانده بود و من پای در ورودی موزه هنرهای مدرن رسیده بودم. این پا و آن پا کردم و خیره شدم به جمعیّت گذرانی که به تنهایی‌ یا همراه با شریکشان، با شتاب زندگی‌ را در این روزهای سرد آخر پاییز می‌‌دویدند. به هیچ سو توجهی‌ نداشتند و فقط با عجله مسیرشان را طی‌ می‌‌کردند. محو تماشای این نمایش مکرر بودم که دیدم از آن سو به نرمی می‌‌آید. ترکیب حرکات موزون دست و پاهایش در هنگام راه رفتن با تعلیق موهایش در هوا کامل می‌‌شد. و حالا دیگر در پس او تمام آن نمایش زندگی‌ فقط پس زمینه‌ای برای جلوه ی بیشتر این هارمونی بی‌ بدیل بود. سلام کرد و سلام کردم در حالی‌ که نمی‌‌توانستم چشم از نگاه نافذش برگیرم. با اینکه مرتبه ی سومی‌ بود که می‌‌دیدمش اما حس می‌کردم که سالیان سال است که می شناسمش. مرتبه ی پیش که خانه ی یکی‌ از دوستان دیدمش قلبم چنان می‌تپید که هر لحظه بیم آن داشتم که صدای ضربانش را همه بشنوند و من در آن جمع خجل شوم. آن شب خوش با گفت و گوهای پراکنده از هر بابی سپری شد و من در انتها عزمم را جزم کردم تا پیشنهاد دهم باز هم همدیگر را ببینیم. و او با آرامش وصف ناشدنی‌ که شیفته ی آن شدم این جا را پیشنهاد داد. گفت در بین آثار موزه یک شاهکار است که هر بار به تماشای آن می‌نشیند بیش از مرتبه ی پیش شیفته ی بازی‌ رنگ هایش می‌‌شود و نفس در سینه اش حبس می‌گردد. حالا ما جلوی در موزه‌ای بودیم که  شاهکارش شیفته اش کرده بود.

 

 از درخت پایین آمد. با اینکه کمی‌ سبک تر شده بود ولی‌ هنوز هم گیج و گنگ بود و آن چند جملهٔ یادداشت روحش را می‌‌سایید و دیوانه اش می کرد. فکر می کرد هرگز نخواهد توانست با این حقیقت کنار بیاید. رنگ هایش را برداشت و با دقت شروع به ترکیب کردن آن‌ها کرد. رنگ‌های مدّ نظرش را ساخت. تمام نفرت و غمش را در ترکیب رنگ هایش خالی‌ کرد. هر یک را در سطل کوچک دسته داری ریخت. او طرحش را در بالای درخت زده بود. فقط کافی‌ بود از درخت بالا رود و هر یک از سطل‌ها را به شاخه ی مورد نظر بیاویزد. خیلی‌ مهم بود که هر رنگ دقیقا بر کدام شاخه آویزان شود. در عمل بینهایت ترکیب مختلف برای انتخاب شاخه‌های مورد نظر برای نصب هر رنگ بود ولی‌ او می دانست که فقط یک ترکیب وجود دارد که آن چه را در ذهن دارد می‌‌آفریند. فقط یک ترکیب می‌‌تواند اوج استیصال و درماندگی او و غم مفرطش را طرح زند. با دقت رنگ‌ها را به شاخه‌های صحیحش آویزان کرد. بوم را به زیر درخت در محل مناسب نهاد. بر روی صندلی‌ راحتی‌‌ای که گوشه‌ای بود لم داد و به تماشا نشست. باد که شروع به دمیدن کرد شاخه‌ها موج می‌زدند و با این رقص موزون، سطلها ی رنگ تاب می خوردند و رنگ‌ها به روی بوم به طور هنرمندانه‌ای پخش می‌‌شدند. طبیعت عجب نقاش شاهکاری بود. نقاشی‌ باد که تمام شد به زیر درخت رفت و بوم را برداشت. گوشه ی پایین سمت راست آن را امضا کرد. به ترکیب بی نظیر آبی و زردی که با الگوی عجیبی‌ در هم تنیده بودند نگاهی‌ انداخت و آن را تحسین کرد. کمی‌ سبک تر شده بود چرا که گوشه‌ای از غمش را در این شاهکار جاودانه کرده بود. به داخل خانه رفت. گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. صدای خراشیده ی آن طرف گفت:

- الو؟

- کار جدیدم آماده است. تا یک ساعت دیگه اینجا باش.

- باشه، سعی‌ می‌‌کنم.

- راستی‌! دو برابر همیشه پول بذار تو جیبت. این یکی‌ شاهکارمه. می‌خوام چهارتا پاکت سیگار بیشتر با پولش بخرم.

- فکر کنم یادت رفته که کارشناس منم و من تشخیص میدم که کارت چقدر می‌ارزه.ولی باشه.

- زودتر بیا، سیگارم ته کشیده. به پولش احتیاج دارم

گوشی را قطع کرد و منتظر ماند. خالی‌، گنگ، سنگین، مشوّش.

 

پله‌های موزه را بالا رفتیم. او جلو می رفت و من به دنبال او محو تماشایش بودم که چگونه هنرمندانه در این راهروهای گیج‌کننده ی تودرتو، راهش را می یابد. رو به من کرد و گفت که مطمئنم  تو هم مست تماشای این شاهکار خواهی‌ شد. از این اتاق به آن اتاق می‌‌رفتیم. بالاخره رسیدیم. همین جا بود. اثری را دیدم که قطع بزرگی‌ داشت و بیشتر دیوار را پوشانده بود. محو تماشایش شدم. گوشه ی پایین سمت راستش امضایی به تاریخ سی‌ سال پیش شده بود. به ترکیب بی‌نظیر آبی و زردی که با الگوی عجیبی‌ درهم تنیده بودند نگاه می‌کردم و آن را تحسین می‌‌کردم. سبک شده بودم. حس عجیبی‌ در پس این شاهکار نهفته بود. نفسم در سینه حبس شده بود. عشق و احساس در اثر موج می‌‌زد. به کنارم نگاهی‌ اندختم. او در کنارم ایستاده بود. در چشم‌هایم تحسین را می‌‌دید.گفتم عاشقانه‌ترین اثری است که در زندگیم‌ دیده ام. سرش را به نشانه ی تائید تکان داد. دوست داشتم بدانم  نقاش در چه وضعیتی این اثر را با انگشتان هنرمندش خلق کرده بود. حتم داشتم که در اوج عشق این اثر خلق شده بود. در اوج آرامش. مطمئن بودم. دستم را گرفت. گرم شدم. در اوج آرامش بودم.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠