روز برفی/روز برفی

برف می‌بارد دیوانه وار و همه جا کولاک است در این سرزمین یخی و من از صبح لم داده‌ام بیخ پنجره و جستجو می‌کنم فرح پنهان در برف را که جایی‌ همین حوالی باید باشد و نمی‌‌یابمش اینجا. ولی‌ به یاد می‌آورم شادی بارش برف تهران را که نه تنها خود بارش، که امید به بارش هم شادی بخش بود برایمان. آن هنگام که آسمان تیره ی ابری را دید می زدم در شب، و در افق تاریک ابرها سرخی‌ای می‌‌دیدم که نوید بارش بود و همین کافی‌ برای روشن شدن دل‌‌های کوچکمان. روشن می‌‌شد امیدم به بارش و خوشی‌ یک روز خلاصی از درس و کتاب. شب که به زیر پتو می‌‌خزیدم برف دیگر شروع شده بود و دلم می‌جوشید و تا صبح هزار بار می‌پریدم از خواب و از لای پرده ی اتاقم چراغ خیابان را دید می‌‌زدم. در زیر نور آن برف موج می‌‌زد و همین ضامن ادامه خوشی‌ وصف ناپذیر عالم کودکیم بود.

  

صبح که از خواب بیدار می‌‌شدم، سراسر سکوت محض روز برفی بود و گه گاه صدای تقلای ماشین مستأصلی برای خلاصی از این انباشت برف. و چه لذتی داشت این آوای دلنشین برایم. از اتاقم به پایین می‌‌دویدم و مثل همیشه بابا بود که اخبار‌ شبکه‌ها را به نوبت بالا پایین می‌‌کرد و مامان در پی‌ صبحانه در آشپزخانه. و در لا به لای اخبار زیر نویس صفحه، جستجو می‌‌کرد دو تیلهٔ چشمان کوچکم خبر خوش خلاصی را. و چون می یافتم آن را، گویی یک دنیا بود در آغوشم و من بودم معلق در همه جا.

 

روز رویایی ات مملو بود از شادی تماشای سکوت سپید بیرون، از پنجرهٔ آشپزخانه که مشرف به سراشیبی خیابان بود. همه دور میز صبحانه نشسته بودیم و نمایش شروع شده بود. از پنجرهٔ قدی تقلای ماشین‌ها را دید می‌‌زدیم که چراغ زنان موج می‌‌خوردند به پایین و بیرنگی مبهوت صورت راننده که فرمان را چپ و راست می‌‌کرد ولی‌ ماشین سر می‌‌خورد به نرمی. و بعد نگاه‌ها می‌‌چرخید به سوی راننده ی ماشین پایینی که گیر کرده بود در برف و پیاده از ماشین، و حالا چه مستاصل سر خوردن ماشین بالا را به تماشا بود که به سویش می‌‌آمد. و مردم بودند که از هر طرف به خیابان می‌‌ریختند و به آب و آتش می‌‌زدند خود را بلکه نجات دهند آن دو ماشین نو بیچاره را. و ما صبحانه می‌‌خوردیم و با هیجان این تئاتر زندهٔ نفسگیر مکرر را می‌‌دیدیم و کیف می‌‌کردیم.

 

و بقیه روز خلاصه می‌‌شد در بیرون زدن از خانه و شادی وصف ناپذیر گلوله‌های برفی تا مرز کرخت شدن تک تک انگشتانت و بازگشت به خانه و خوردن آش گرم مامان و تماشای کوه‌های سپید قاب پنجره از میان شیشه‌های بخار زده.

  

                                       *    *   *

 

گوشه ی پنجره لم داده‌ام و حریصانه چشم دوخته‌ام به بیرون در این سرزمین یخی. نه کوهی می‌‌بینم، نه گلولهٔ برفی‌ای و نه تقلای نفسگیر ماشین‌ها و آدم‌ها در برف. برف وحشیانه می‌‌بارد و همه چیز به روزمرگی تمام در حرکت. و من جستجو می‌‌کنم شادی گمشده‌ای را در لا به لای دانه‌های سپید.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠