وقتی الویس می خواند

 

نشست بغلم. لیوانش را سر داد روی میز. بیرون برف شلاق می‌‌زد. موج می‌‌زد. می کوبید خودش را به شیشه کافه. با استیصال زوزه می‌‌کشید. این مهمان ناخوانده یک اجازه خشک و خالی‌ هم نگرفت. کلاهش را از سر بر نداشته بود. سنّ و سالش بیشتر از حدی بود که دلم بیاید ردش کنم. با چنان لوندی و نمایش اغراق آمیز زنانگی کنارم نشست که معذب شدم. بیرون یخ بود. لعنت می‌کنم خودم را که آفتاب را رها کردم. فرسنگ‌ها پرواز کردم. گرفتار یخ شدم. منی‌ که کیفور می شدم در ولو شدن بیخ پنجره تا آفتاب بتابد به مغزم، حالا بازی‌ برف و باد را باید از پشت پنجره این کافه فکسنی رها شده در این گوشه ی شهر به تماشا بنشینم. مهمان ناخوانده نگاه خریداری به من کرد. جمعیت کافه نیم خیز شد. آه حسرت کشیدند. تیله ی چشمانشان در حدقه دائم چپ و راست میشد و تقلای دوجین آدم‌هایی‌ را دنبال می کرد که خود به دنبال شی‌ توپ مانندی بودند که با چشم مسلح هم نمی‌شد رویتش کرد و روی یخ مدام سر می خوردند. سر می خوردند، بعد توپ را رها می کردند. مشت می کوبیدند به سر و صورت هم. جمعیت به وجد می آمد. همه منتظر بودند. بازی‌ تازه شروع شده بود. می‌زدند همدیگر را و جمعیت کیفور می شد و در نهایت این ما بودیم فرسنگ‌ها آن طرف تر که بر چسب خشونت طلبی رویمان چسبانده می شد. یکی‌ زانویش لمس کرد زمین را. نمایش تمام شده بود. سر خوردن از سر گرفته شد. می چرخیدند. رفت و برگشت. سرم گیج رفت. رویم را از صفحه برگرداندم. مهمان ناخوانده‌ام حالا چشمک دلبرانه مآبی برایم زد که هضمش نمی توانستم بکنم. این یکی‌ را دیگر کم داشتم. دخترک خوش بر و رو را صدا کردم. تجدید نوشیدنی‌. مهمان ناخوانده گفت:

 

- یک مشت علاف محو تماشای چرخ زدن و سر خوردن این‌ها و با چوب به توپ ضربه زدنشان شده اند. این هم شد تفریح و هیجان؟ هیجان یعنی‌ اسب دوانی. من اهل اسکاتلندم.

 

با لوندی مضحکی دخترک را صدا زد

 

- اسب که می‌‌دود، باد چرخ می‌‌زند در یال و کوپالش. شادابی هجوم می‌‌آورد به صورتت. گلویت را می‌‌چسبد. مسابقه شروع می شود. تو در میان تماشاگران. اسب مورد علاقه ات که می‌‌دود انگار تو زندگی‌ را می دوی. اسب دوانی زندگیه. شرط می بندی روی اسب، بعد میشینی‌ به تماشایش. میشینی‌ به پایش. دلهره، تشویق، دلگرمی‌، یأس، غریو، انتها. زندگی‌ موج میزنه درش. زمان مسابقه کوتاهه، مثل زندگی‌. آخرش میبینی‌ چندم شدی. اسب دوانی زندگیه، خود زندگی‌. شروع، دویدن، پایان، نتیجه. نه مثل این بازی‌ مضحک سر خوردن این‌ها که دائم تو زمین چرخ می خورند. میاند و میرند. تعویض میشند. مسخره ترینش اینه که تعویض میشند!

 

و خنده ی بلندی کرد. دخترک آمد. نوشیدنی این مهمان ناخوانده را گذاشت روی میز. مهمان ناخوانده با حرکت سبکی دست کرد در جیبش و کیف پول قرمز براقی را بیرون آورد و پول را داد. دوباره چشمکی به من زد. معذّب شدم. بیرون سرما شلاق می زد. جمعیت فریاد زد. به هوا پرید.نوشیدنیم را مزه کردم.

بازی‌ تمام شد. گوشه ی کافه میکروفون سوت می‌کشید. صندلی‌ زهوار در رفته‌ای ولو بود. مردی ریشو به رویش نشست و با گیتارش الویس زد. مهمان ناخوانده سر خوش شد. با آهنگ ریتم گرفته بود و بدنش را تکان می‌‌داد. عشوه گری می‌‌کرد که ترکیبش با او و در آن سن که شصت سالی‌ می نمود نا همگون بود. مضحک بود. ولی‌ نخندیدم. صدا به صدا نمی‌رسید دیگر. سرش را آورد بیخ گوشم. تو لاله ی گوشم فریاد زد:

 

- خدا رحمت کنه الویس رو. ستاره بود. تکرار نشدنی‌. اون موقع همه دختر‌ها عاشقش بودند. می‌‌مردند براش. من هم می مردم براش.

معذّب شدم. لوندیش داشت اوج می‌گرفت.ادامه داد:

 

- ندیده بودمت اینجا پسر! خوش تیپ و خوش بر و رویی. من سی‌ ساله میام اینجا. نه بیشتره. سی‌ و یک ساله. کلی‌ آدم این جا اومده و رفته ولی‌ من موندم. سی‌ سال پیش همه چی‌ دوست داشتنی تر بود. کثافت کم بود. مثل الان از در و دیوار شهر و تلویزیون و اخبار گند نمی‌‌چکید. سی‌ و یک ساله من میام اینجا.

از روی صندلیش بلند شد. با آهنگ سر خوش شده بود. لابد تاثیر شیرینی بازخوانی خاطراتی بود که مرد ریشو از گلوی الویس داشت فریاد میزد. شروع کرد به غلیظ تر رقصیدن با آهنگ. کمرش را تاب می‌‌داد. قهقهه می‌‌زد. لوندی می‌‌کرد. معذّب شدم. رویم را کردم به قاب پنجره. دوباره نشست کنارم:


- سی‌ و یک ساله که اینجا میام و نه اون همه کافه ی بهتری که تو این شهر پیدا میشه. میدونی‌ چرا؟ چون سی‌ و یک سال پیش همین جا با شوهرم آشنا شدم. یه شبی‌ بود مثل همین شب. برف بود. الان اینجا دیگه زمستون نمیشه. مثل این که هیچ جا دیگه زمستون نمیشه. دمای‌ منفی‌ پونزده درجه که نشد زمستون! نشست کنارم. سر حرف باز شد. کنار هم ماندیم. سی‌ و یک سال.


بیرون هوا دیوانه شده بود.دلم تنگ شد برای آفتاب جاده‌های حوالی تهران. تخم مرغ را می‌‌گرفتی‌ دستت جلوی آفتاب، میپخت. موج گرما می‌کوبید تو صورتت. جهنم بود. دوست داشتنی. چند دقیقه که سر ظهر وسط مرداد تو ماشین اسقاط یک مسافر کش منتظر می‌‌موندی که ظرفیت تکمیل شود و حرکت، از گرما تلف می شدی. چه قدر دلم تنگ شده بود برای حلاوتش.


- سی‌ و یک سال زندگی‌ کردیم، با عشق...


معذّب شدم دوباره. درکشان نمی کنم. نه که سعی‌ نکرده ام، سعی‌ کرده ام ولی‌ نشده. محترمند برایم ولی‌ درکشان نمی کنم.


- تر و خشکش کردم. نذاشتم دست به سیاه و سفید بزنه. آب تو دلش تکون بخوره. سی‌ و یک سال. عشق ورزیدم. راست و ریست کردم همه چیو. خونه‌رو. زندگی‌ رو. غذا رو. آشپزیم محشره. از همه مهم تر عشق.


و بعد عشوه‌ای دوباره برایم آمد و لیوانش را تا ته سر کشید. مرد ریشو از دهه ی هفتاد پایش را آن طرف تر نمی‌‌گذاشت. مهمان ناخوانده دوباره بلند شد. سر خوش تر بود. لوندیش اغراق آمیز شده بود. از من درخواست رقص کرد.

نه دیگر! این یکی‌ را نداشته‌ام در زندگیم‌. کلنجار رفتم. برف می‌‌کوبید به شیشه. مرد ریشو حنجره اش داشت پاره می شد. هوس آب انار نیاوران کردم که خون را بشورد از این همه کثیفی. دستش جلویم دراز بود. تقلا کردم درونم. تا کی‌ برف می‌کوبید به شیشه؟ گفتم نه. در هم رفت صورتش. قهقهه زد. چرخی زد. می چرخید. تاب می خورد برای خودش، تنها. رقصید با لوندی.

چرخ زد. مضحک بود دیگر برایم. خنده‌ام گرفت. می‌خندیدم. تمامی‌ نداشت، نه خنده‌ام نه برف. برف زوزه می‌کشید و می‌کوبید دیگر روی اعصابم. او را که می‌‌دیدم خنده‌ام بند نمی‌‌آمد.مرد ریشو خاتمه داد. مهمان ناخوانده دوباره برگشت کنارم. سرش را آورد کنار‌ گوشم و گفت:


- سی‌ و یک سال با هم بودیم. رسمی‌. همین جا دیدمش. هفته پیش گذاشت رفت. بعد سی‌ و یک سال. حرومزاده ی پست.


چشمانش معصومیت کودکانه‌ای گرفته بود. مردمک چشمانش در کاسه‌ می لرزید و خودش نیز هم. در آستانه بود. قطره اشکی از گوشه چشمانش سر خورد. نمی توانم درکشان کنم. دلم گرفت. قلبم چنگ خورد. حالا دیگر قطرات اشکش سرازیر شده بود. به گربه ی پیر مستاصل حیاط خانه مان می‌ماند در بچگی ام. دستش را گرفتم، بی‌اختیار. انگشتانش را محکم چفت کرد در لا به لای انگشتانم. سرش را گذاشت به روی شانه‌ هایم. تر شدم. برف می‌‌چرخید. چه قدر دلم تنگ شده بود برای آن درجه از گرما که نتوانی دستگیره ی در ماشین را بگیری، فرمان را لمس کنی‌. که می‌‌سوزاند تا مغز استخوانت را داغی. گریه می‌‌کرد همچنان. بعد بلند شد. کلاهش را برایم به نشانه احترام برداشت. طاس طاس بود. حالا پیرتر می نمود. گفت:


- پسر خوش تیپی‌ هستی‌، جوونی. قدر بدون، زندگی‌ کن، مهر بورز خط نکش. مرز نبند.


کلاه را گذشت روی سرش و با لوندی ذاتیش به سمت در خروجی‌ رفت.

داد زدم:

- تو هم مرد محشری هستی‌، دوست داشتنی ای. شاید دفعه بعدی که اینجا اتفاقی‌ دیدمت یه آهنگ الویس باهم رقیصیدیم.


 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :