این روز آفتابی سرد

آفتاب میکوبد بر فرق سرم.  چه لذت بخش میتواند باشد این حسّ داغی‌. صدای موسیقی‌ رادیو ی همسایه با آواز لطیف بمش گره میخورد و می‌پیچد در گوشم. چه ترکیب زیبایی‌ میتواند باشد. شادی در آهنگ صدایش موج میزند این اول صبحی‌، و چرا نزند؟ میتوانم مجسم کنم گردش موزون دست و پاهایش را هماهنگ با وزن آهنگ. و همهٔ این تابلو در می‌‌آمیزد با همهمه ی یکنواخت آن آدم‌های پایین که در حیاط کافه ی زیر ساختمان  من لم داده اند رو به روی آفتاب، از هفت دولت آزاد. و چرا آزاد نباشند از هفت دولت؟ و حس می‌کنم انرژی‌شان را که سوار بر موج صدایشان است. و من چه قدر در حسرتم که موج صدایم خالیست.

 

 

و دلم می‌خواست این صبح بهاری را که یک قرنِ زمستان به انتظارش نشسته بودم  لذت ببرم با بند بند وجودم. چرا این سوز شرق آرام نمیگیرد پس؟ میلرزم به خود و حسرت میخورم اینان را که نمیوزد برشان هیچ سوزی. آسمانشان  صاف است.

 

 

در این روز داغ آفتابی، که موج میزند حرارت در هوا، فریاد می‌‌زند شادی در خیابان‌های شهر، ملون است لباس‌ها به الوان گرم، من شیون گنگی و سرما برم آوار است.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :