وقتی سایه ام قهقه می زند

زندگی در اونتاریو محشر است. مزایای اعلایی دارد که قبل از این یک سال زندگیم در اینجا هیچ وقوفی به آن نداشتم. خصوصا زندگی در شهری که جمعیتش مقدار جزیی ای بیشتر از ظرفیت استادیوم آزادی تهرانت است. که اگر ملاک، بازی های دهه شصت و هفتاد باشد و آن فوج جمعیتِ از دکل و اسکوربورد آویزانِ ورزشگاه را اضافه کنی، با جمعیت این شهرت برابری می کند.

از محاسن این شهر آن است که روزهای تعطیلش سکوت مطلق بر فضایش حاکم است. که در مرکز شهرش غیر از چهار بی خانمانی که جلوی در شهرداری برای گرفتن یک وعده سوپ مجانی صف کشیده اند هیچ موجود دیگری رویت نمی شود. و محیط کارت که فوق العاده است. چنان همه چیز به ثانیه کلید می خورد که پنج دقیقه دیر رسیدنت گناه نابخشودنی ست و توبیخ روی شاخت است. و چنان آرامشی بر محیط برپاست که اگر همکار کناریت بادام زمینی بجود، همکار روبرویت نامه شکایت را تسلیم رییس بخش کرده است و خواهان قطع هر چه سریعتر این صدای گوشخراش است تا که تمرکزش مخدوش نشود و کارایش محدود. و حسن دیگر محل کارت این است که تو به واقع مرکز دنیا می شوی. از در شرکت که بیرون بیایی این تو هستی و تا ناکجا دشت بی انتها که تابستانش مزرعه ذرت های اعلای کانادایی ست و زمستانش دشت سپید بی برگی.

از جامعه ایرانی های کلان شهر بیخ گوشش، تورنتو، که نگویم. موج جمعیت موفق ایرانی است که هرسوی شهر چشم بیاندازی تصاویرشان را به در و دیوار می بینی. آقایانی با کروات های جیغ و خانم هایی با موهای براشینگ شده و مجلسی و نگاه هایی به دور دست. که بار سنگین و خطیر کسب و کار حوزه املاک را در این شهر عجب به دوش می کشند. و سوپرمارکت های ایرانی شهر که پایت را که درش بگذاری بوی خوش وطن در حلقت می پیچد. که برسر جای پارک دعوای حسابی ای با هموطنت می کنی و بعد به دم در که رسیدی هزاربار تعارف تکه پاره می کنی که چه کسی اول پا به داخل بگذارد. داخل که می شوی خانم های موپفی و بزک کرده ای می بینی که آمده اند تره و گشنیز تازه بخرند و آقایانی با ته ریش های خط انداخته که کله پاچه ها را استادانه ورانداز می کنند تا یک دست مرغوبش را ببرند.

و جمعیت ایرانی اینجا بی نهایت موفق است. پای صحبت تک تک غیورشان بنشینی، جست و چابک بحث را به سمت کارشان سوق می دهند و بعد به دفتر و منسب و حقوق های همگی بالایشان می بالند. این جا جمعیت ایرانی در سرخوشی گوی سبقت را از یگانه سردمدار سالیانش، لس آنجلس، درحال ربودن است. به تماشای تئاتر و فیلم ایرانیش بنشینی موج قهقه هایشان را می شنوی که در سالن می پیچد. مهم نیست ژانرش جدی باشد و یا درام و جنایی، اینان آمده اند که ذرت بوداده شان را بخورند و بخندند، و می خندند. که نقش اول مرد وقتی به نقش اول مکمل می گوید که چگونه راسکولنیکوف وار با پتک پیرزن ماجرا را کشته است، جمعیت یک مشت ذرت بوداده اضافی در دهانشان می چپاند و بعد قهقه سرخوشانه سر می دهد.

و من به سایه ام نگاه می کنم که بر روی پرده نمایش افتاده است، به چشمانم زل زده است ، و او هم سرخوشانه قهقه می زند. زمان آن شده که بارم را ببندم و ازاین باتلاق سرخوشی بجهم.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳٩٦
تگ ها : تورنتو ، سایه ، مهاجرت