به تماشای سمفونی مرگ

 تپه مونت رویال را که بالا بروی، بیست دقیقه‌ای بیشتر پیاده روی نخواهد بود تا به فضای بازی برسی‌ که کل شهر مونترال، به زیبایی‌ زیر پایت گسترده است. آنگاه منظره بی‌ بدیلی خواهی‌ دید از آسمان خراش‌های مرکز شهر و پل‌هایی بر روی رود خانه سنت لوران، و افقی که تا دور دست از نور چراغ‌های شهر می‌‌درخشد. آن بالا هستم. پول خرد‌های ته جیبم را می‌‌چپانم در دستگاه قهوه ساز خودکار و قهوه‌ای برای خودم مهیا می‌‌کنم. هوا بی‌ نهایت گرم و شرجی ‌است. از آسمان انگاری آتش می‌‌بارد. صبح ویدئو‌ای را دیدم که دست به دست می‌‌چرخید در فضای مجازی و روحم را سایید. و من در این هرم گرما به آنی‌ بدنم تمنّای نوشیدنی‌ داغ کرده‌ است. این بالای تپه جمعیت به وفور جمع شده است. به ساعتم نگاه می‌‌کنم. دیگر باید نمایش شروع شود. آتش بازی که شروع می‌‌شود، فوج ملت، مفرد و زوج و جمع، مسحور جادویش می‌‌شوند. اعجاز رقص نور در آسمان، حس زیبای زندگی‌ را درت می‌‌دمد. سبک می شوی. فرح دمیده می‌‌شود در کالبدت. شکوهش هیچ قابل قیاس نیست با نمایش‌های فکاهی وار آتش بازی دوران کودکیت که به مناسبتی در پارک ملت بر پا می شد. زیباییش نفست را در سینه حبس می‌‌کند. و جمعیت چند صباحی را سر خوش، چای و قهوه می‌‌نوشد و رقص زندگی‌ را در آسمان به تماشا می‌‌نشیند.

 آبرام فلاسک چای و صندلی تاشویش را می گذارد پشت ماشینش و منتظر می‌‌ماند تا باقی‌ هم برسند. ده دقیقه که رانندگی‌ کنند، بالای تپه شهرشان، سدروت، خواهند رسید. و عجب شوری در دلش موج می‌‌زند. طبق آخرین اخبار، نیم ساعت بیشتر وقت ندارند تا خود را بالای تپه برسانند. شانا و مایر هم از راه می‌‌رسند. حالا دیگر جمعشان جمع است. تمام طول راه را به اخبار رادیو گوش می‌‌دهند. دیگر بالای تپه رسیده اند. آبرام صندلیش را باز می‌‌کند. مایر هیجان زده چشمانش را تنگ می‌‌کند تا آن دور‌ها،  شهر آوارزده غزه را بهتر ببیند. غزه چند کیلومتری بیشتر با مرز سدروت فاصله ندارد. فوج جمعیت هم بالای تپه است. شانا برای سه نفرشان چای می‌‌ریزد. باقی‌ جمعیت هم بساط عیش و طرب‌شان را آورده اند به تماشا. مایر لم می‌‌دهد بر روی صندلی. صدای انفجار که بلند می‌‌شود، سوت و هلهله است که از جمعیت تپه به سر خوشی‌ بالا می‌‌رود. لبخند می‌‌دود بر چهره هر سه شان. نمایش شروع شده است. آتش بازی مرگ کلید خورده است. هر موشکی که فرود می‌‌آید بر نوارغزه، که از بالای این تپه نمایان است، فرح و شادی دمیده می‌‌شود بر فوج جمعیت بالای تپه. و این جمعیت، اینجا جمع شده است که ذرت بو داده بخورد و این نمایش خون و خاک را به تماشا بنشیند و از اعماق وجود احساس  رضایت کند. دارند جواب راکت‌هایی‌ را که از غزه به سویشان پرتاب می‌‌شد، خوب می‌‌دهند. و این سمفونی مرگ است که به وحشیانه‌ترین صورتش در حال نواخته شدن است. آبرام محظوظ این اعجاز است. چای می‌‌نوشد و سراسر لبخند است. سمفونی، دیوانه وار ادامه دارد.

صدای انفجار خفیف که بلند می‌‌شود، احد رعشه به وجودش می‌‌افتد. از این انفجار کوچک که اخطار اولیه است تا سمفونی مرگ که آوار خواهد شد بر سرش، فقط پنج دقیقه وقت دارد. و بیشتر از کسری از ثانیه زمان نخواهد داشت تا فکر کند چه را برای خود از یادگاری‌های عزیز سی‌ سال زندگی‌اش حفظ کند و به بیرون زند. هجوم ثانیه‌ها در رگ هایش می‌‌دوند. صدای همهمه ملت سراسیمه را می‌‌شنود که به خیابان هجوم می‌‌آورند. چه فرق است بین این چهار دیواری لرزان و خیابان‌های بیرون؟ سمفونی مرگ که برت آوار شود، فقط معجزه می‌‌تواند این بار هم زنده نگاهت دارد. هیچ با خود بر نمی‌‌دارد. به شتاب از خانه بیرون می‌‌زند. دیگر وقتی  برایش نمانده است.  

آتش بازی که تمام می‌‌شود، از بالای تپه مونت رویال پایین می‌‌آیم. با سرخوشی فیسبوکم را از گوشی موبایلم تورقی می‌‌کنم. از ابتدا تا انتها اخبار غمناک غزه است. از صبح که آن ویدئو را دیدم، هنوز هضمش برایم ثقیل است. انسانیت بهایش چند است در این زمانه؟ دوباره تماشا می کنمش. تصویر عده‌ ایست که در شهر مرزی‌ای در اسرائیل جمع شده اند، چای می خورند و می خندند و بمباران غزه را چون فیلم سینمایی به صورت زنده به تماشا می‌نشینند. و انسانیتی که گم شده در این زمانه. و تراژدی آن است که فردا وقتی از خواب بیدار شوم می دانم که‌ دوباره غرق در روزمرگی زندگی‌آمریکای شمالی خواهم بود.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳٩۳