دیروز مادیبا مرد


یک نیمکت بود آن‌ گوشه دنج که مورد علاقه اش بود. آن‌ جا که می‌نشست، ترکیب بی‌ نظیر آن کوه‌های اعجاب انگیز تراش خورده را با اقیانوس بی‌ انتها و ساحل مرمری و ردیف خانه‌هایی‌ که پله کان وار در دل‌ صخره‌ها فرو رفته بودند می‌‌توانست ببیند. و همه این اعجاز بی‌ بدیل چندان می‌‌شد وقتی‌ با غروب خورشید همراه بود. مگر غیر از آفریقا چند نقطه دیگر دنیا وجود داشت که خورشید چنین به زمین گره خورده بود و منظره به وفورش ترکیبی‌ از ساحل و کوه و اقیانوس بود؟ یک نیمکت دیگر هم چند ده متر آن سو تر بود. ولی، آن جا که می‌‌نشستی، نمای ردیف ساختمان‌ها پاره‌ای از منظره ناب غروب را می‌‌پوشاند. بار‌ها به روی آن نیمکت نشسته بود و خیال را پرواز داده بود تا به ناکجا. این یکی‌ را ولی‌ هیچ گاه شهامتش را نداشت که رویش بنشیند‌. و این خوره روحش شده بود. که ترکیب همه آن اعجاز را نشسته روی این نیمکت به تماشا بنشیند‌. و این حقیقت آزارش می‌‌داد که اگر روی این نیمکت بنشیند‌، و یک سفید پوست آن حوالی باشد، برایش گران تمام می شود. آخر، این نیمکت مخصوص سیاهان نبود.


هنوز باورش نمی‌‌شد که مادیبا مرده است. و این که مرگ او وادارش کرده بود دوباره به زادگاهش برگردد. دسته گل را که گذاشت روی تلنبار گل هایی که مریدان از سراسر قاره و بلکه دنیا آورده بودند، نگاهی‌ به ستون‌های مرمری ساختمان شهرداری انداخت، که از آن دور، و در آن سال‌های دور، نطق مادیبا را ایستاده در بالکن آن شنیده بود. و این مرد با چه صلابتی ایستاده بود. آن نطق آزادی را او شنیده بود. و آن زمان چه خیال‌های خوش برای کشورش پرورانده بود. که آرمان شهر در راه است. همه آن چه که این سال‌ها سفید‌ها آن‌ها را از آن محروم کرده بودند، فقط و فقط به خاطر رنگ پوستشان، حالا در دسترس بود. و از آن نطق آزادی یکراست ماشین اسقاتش را رانده بود به ساحل "کلیفتن" تا سرانجام نشسته بر روی آن نیمکت آرزوهایش، غروب اعجاب انگیز را ببیند. تا غروب وقت زیادی نمانده بود. باید عجله می‌‌کرد. خیابان‌ها از موج جمعیت سراسر هیجان‌زده، بند آمده بود. 

کمربندم را که بستم، و مهماندار آن نطق همیشگی‌ درهای خروج اضطراری هواپیما را با آن ژست دلبرنه‌ای که مشترک است در همه‌شان شروع کرد، دیگر واقعا باورم شد که به آفریقا می روم. کنار دستم مرد میانسالی با هیکل حجیم، بینی‌ پهن پخ، و سر تراشیده نشسته بود. از شمایلش کار سختی نبود حدس زدن اینکه اهل آفریقاست. و وقتی‌ مقصد پرواز کیپ تان باشد، دیگر حدس آسانی‌ است که اهل آفریقای جنوبی است. هر چند ذاتاً ترجیح می‌‌دادم که یک دختر جوان خوش بر و رو همسفرم باشد، ولی‌ چنین پرواز طولانی‌‌ای وادارت می‌‌کند سر صحبت را با هر که کنارت باشد باز کنی‌، بلکه این ساعات کسل کننده شکنجه وار نشستن، کمی‌ سهل تر بگذرد. و طبیعی ترین سوال برای باز کردن سر صحبت با یک همسفر ناشناس این است که بپرسی‌ اهل کجاست و چه واداشته اش که به شهر مقصد برود. هواپیما حالا از زمین کنده شده بود و از آن فشار شتاب صعود هم کاسته. حالا همه چیز آرام تر بود. همسفرم پیش دستی‌ کرد. سر صحبت را حالا باز کرده بود و من می‌‌گفتم که در آن سرزمین یخی، کانادا، بحر چه هستم و به سوی این سرزمین آفتاب چرا می‌‌روم. و بعد، همین پرسش را به خودش باز گرداندم. همسفر سیه چرده‌ ام گفت:

"بیست سال است نرفته‌ام به زادگاهم. بعد از اینکه آپارتاید برچیده شد، و این گوهر ربوده شده مان به دست ما صاحبان اصلی‌اش بازگشت، حالا دیگر بعد از تمام آن سال‌های اجحاف، سرنوشتمان در دستان خودمان بود. یک سالی‌ بیشتر نگذشته بود که تمام آن شور و حالی‌ که داشتم سرد شد. آرمان شهر ذهنم، وقتی‌ به کثافت واقعیت زنگار گرفت، روز به روز بیشتر از جلا افتاد . خیلی‌ زود فساد چنان بیخ گلوی همه مردم کشورم را گرفت، که هضمش نمی‌توانستم بکنم. حالا که هیچ سفیدی نبود بالای سرمان که سرنوشتمان دستش باشد، به جای آن که وطنمان را بسازیم، آشوب و فساد بود که از سر و روی کشور بالا می‌‌رفت. من کارمند رده بالای بانک مرکزی آفریقا بودم. آن بالاها که باشی‌ تازه می بینی‌ برق پول عجیب همه‌شان را مسخ کرده. و وجدانت اگر هنوز کمی‌ بیدار باشد که جلوی ریخت و پاششان را بگیری، زیر پایت را خالی‌ می‌‌کنند. چنان پرونده‌ایداشتند برایم به آنی‌ به پا می‌‌کردند که چاره‌ای جز آن برایم نماند که همه چیز را بگذارم و شبانه از سرزمینم و آرزوهای طلاییم جدا شوم به سوی ناکجا. گریختم. با اینکه بعد از سال‌ها آب‌ها از آسیاب افتاده بود و دیگر برگشتن من خطری برایم نداشت، تاب دیدن افول سرزمین بی‌ رمقم را نداشتم.  دو روز پیش که مادیبا رفت، دلم فرو ریخت. ادای دین به این آزاده، بعد بیست سال من را دوباره به وطنم کشاند."
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۳