افکار زمستانی

زمستان که می‌‌شود، در این شمال شصت برفی، فکر هاست که به ذهنت فوج فوج خطور می‌‌کنند. وقتی‌ این باد لعنتی می‌وزد و سرما تا ته مغز استخوانت رخنه می‌‌کند، وقتی‌ کولاک کم مانده خودت را با تمام متعلقاتت از جا کنده با خود ببرد، وقتی‌ چند متر راه پیمایی برایت عمری تداعی می‌‌شود، این سیل تصمیمات اساسی‌ و حیاتی است که به مغزت هجوم می‌‌آورد. در خانه‌ات را باز می‌‌کنی‌، از آن برف و سرمای کرخت کننده بالاخره به خانه پناه آوردی. سرمای سکوت و خلا درون خانه کم از آن انجماد این سرزمین یخی ندارد.

 

آهی می‌‌کشی‌ بس جانسوز و ناسزا میگویی این بی‌ کسیت را در غربت. تعداد سالهای عمرت را می‌‌شماری و خیلی‌ منطقی‌ به خود میقبولانی که دیگر وقتش است که سر و سامان گیری.

 

این تصمیم متفکرانه ات را مزه مزه میکنی‌ برای چند هفته. زمستان تمام نشدنی‌ این سرزمین یخی رو به اتمام می‌‌نهد و آب و هوا چه به معنی‌ لغوی و چه به معنی‌ استعاری آن عجیب رو به بهبود و ملایمت و ظرافت و تحسین برانگیزی و لوندی  سیر می‌‌کند. انگشت حیرت به دهان می‌‌گیری که آن زمستان کجا و این تابستان پر از نعمت کجا. این تابستانیان به راستی‌ در تمام آن زمستان کجا به سر می‌بردند؟ نکند که کوچ میکنند زمستان و تابستان خود را؟

 

 پس دوباره میشماری سنت را و این بار هیچ نیازی نیست به قبولاندن عقلانی، بلکه چون روز این تابستان زیبا برایت مبرهن است که چه قدر زود است سر و سامان گرفتن و ایستا کردن شیب صعودی یشرفت‌های بی‌ بدیل زندگیت. که جنایت به بشریت است آن تصمیم جاهلانه ی موسم سرما که چه بسا ناشی‌ از لخته شدن خون از سرما و نرسیدن به مغزت گرفته شده بود. و چه مبرهن می‌‌گردد برایت که بی‌ شک زندگی باید کرد  این داغی‌ را، سر و سامان بماند برای وقتی‌ دیگر.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :