برای سگ‌های زردی که ساز می‌زدند

خبر تکان دهنده است. ساعت از دوازده شب گذشته است. هوا در بروکلین به سردی رفته در این اوایل نوامبری. مغز استخوان را می‌‌سوزاند. گلوله‌ها شلیک می‌‌شوند، یکی‌ پس از دیگری. بر آپارتمان شماره ۳۱۸، گرد مرگ پاشیده می‌‌شود. سه نفر از اعضای گروه موسیقی‌ "سگ‌های زرد" به ضرب گلوله جان می‌‌دهند. یک نفر زخمی می‌‌شود. ضارب بر پشت بام آپارتمان می‌‌رود. گلوله آخر را در مغز خود خالی‌ می‌‌کند تا این علامت سوال بزرگ دفن شود که چرا؟ خبر تکان دهنده است.
 

 
کاش بهمن قبادی در فیلم گربه‌های ایرانیش، اوباش و لولوش و کوری و زینا را انتخاب نکرده بود که برایش مصائب موسیقی‌ زیرزمینی را به قاب کشند. کاش فیلمش جایی‌ در کن نمی یافت تا که دیده شوند در عرصه جهان. شاید که سست می‌‌شد عزمشان که پی گیرند آمالشان را. شاید که می‌‌ماندند در همان زیر زمین‌های نمور تهران به سال ها. که همان جا چیده می‌‌شد بال پروازشان در سقف کوتاه زیرزمین ها، به سان هزاران هم قطارانشان. که نهایت، بیم مداومشان هراس از منکراتی بود که شاید پستوی امنشان را می‌‌یافت و دو روزی را گوشه پاسگاه می‌‌بایست صبح کنند. که داند؟ شاید در آن زیر زمین‌ها ساز می‌‌زدند چند سالی‌ و چون که استیصال خرخره‌شان را چنگ زد، و نفس دیگر نبود، رها می‌‌کردند ساز را و در روزمرّگی گم می‌‌شدند. که شاید الان در تهران خاکستری بی‌ هوا، هنوز نفس داشتند. که شاید عاشق می‌‌شدند، که شاید کیفور می‌‌شدند از همان جمع سرّی چهل نفر تماشاچی‌ای که برایشان به صف می‌‌شدند.

کاش قبادی به صف نمی کردشان، شاید از آن ینگه دنیا سر در نمی‌‌آوردند.

کاش قبادی نمی دیدشان، شاید الان نفس داشتند. شاید آن گلوله‌ها نمی‌‌ستاند جانشان را.

کاش و کاش و کاش ...

روحشان شاد

 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳٩٢