و او سیذارتا می خواند

بهشت که می‌گویند همین جاست. این سواحل مرمری، این هوای ناب، این فرح که پراکنده ‌ست همه جا و این موج آرامش که می‌‌وزد از مدیترانه به سواحل این جزیره. همه این‌ها در فکر فابیو پر می‌‌کشید. سه روز پیش که آن ایمیل کذایی اخراج از کارش را گرفته بود، که لعنت بر این بحران اقتصادی آمریکای شمالی باد، هیچ به مخیله‌اش هم خطور نمی‌‌کرد که چند روز بعد جهنمش چنین بهشت شده باشد. و او چندر غاز پس اندازش را به تاراج گذاشته بود. و هیچ چیز بیش تر از چنین سفری را روحش طالب نبود. عقل سلیم می گفتش، حال که از کار بی‌ کاری، خرج اضافه نتراش. ولی‌ او که هنوز سنش به سی‌ هم نرسیده بود، بی‌ پروا تر از آن بود که چنین عصا به دست طی‌ طریق کند. و حالا در این کنج کافه، در جزیره‌ ایبیتزا، سیگار کوبایی اش را دود می‌‌کرد، کتاب محشر سیذارتا می‌‌خواند و سرخوش نوای موسیقی‌ بود. و آن پیر سپید موی سپید پوش کولی وار چه نوای نامانوس خیال انگیزی در فضا می‌‌پراکند. و به همراهش آن جملات سحرگون آهنگین که هیچ مفهومش نبود. ولی‌ مسحور این کلام شده بود که به نوای موسیقی‌ پیوند خورده بود. این کشش آوا بی‌ نظیر بود. و او هیچ از کلام سر در نمی‌‌آورد.

عارف کوچه‌های غبار گرفته و دوست داشتنی قزوین را باید رها می‌‌کرد. هیچ مفری نبود. خانواده "خانم بالا" که به سرّ این عشق پی‌ برده بودند، روزگار را سخت به آن ها تنگ کردند. و او را دیگر یارای ماندن در آن دیار نبود. آن دیوارهای کوتاه کاه گلی و درخت‌های چنار که با آنها کودکیش را قد کشیده بود، و خانه و خانواده را باید می‌‌گذاشت و می رفت. و او را. او که عطف زندگیش بود و  تحول روحش، از همان دم که آن دو چشمان سیاهش را دیده بود. مقصدش را انتخاب کرده بود. اگر آن ارابه فکسنی میان راه زهوارش در نمی‌‌رفت، و آن اسب بی‌ جان که به یابو می‌نمود میان پیچ ها افلیج نمی‌‌شد، و آن راهزنان مهیب سر گردنه جانش را نمی ستاندند، دو سه روز دیگر در رشت بود. عطای وداع آخر را به لقایش بخشید که او را هیچ یارای دیدن آن چشمان سیاه و دل کندن نبود. و حتم داشت که آن چشمان هرگز در زندگی رهایش نخواهند کرد. قلم به کاغذ برد تا که دلباختگیش به آن صنم سرو قد روی چو ماه را به عمرش جاودانه کند.

و من متنفرم از هوای اینجا. که اواسط اگوست که هنوز گرمای شیرین شهریور در ایران به کام است، ملسی سرمای پاییز اینجا به استقبالت می‌‌آید. کافه بیخ دانشگاه پر بود. یک صندلی‌ خالی‌، کنار مرد میانسال چشم آبی حدودا چهل ساله‌ای یافتم. محو کتابش بود. کنجکاوی واداشت مرا که نگاهی‌ به عنوانش بیندازم. و عود می‌‌سوزاندند در کافه. و من سراسر شگفت زده بودم. نه از عنوان کتاب. از اینکه به فارسی بود. و این چشم آبی مو بلوند هیچ به ایرانی‌ها نمی‌‌زد. سر را که از کتاب بر گرفت، سلامی‌ به فارسی تحویلش دادم. و او به لهجه شیرین نامانوسی به فارسی جوابم داد. و چون موج اعجاب را در چهره‌ام دید، گویی از دریچه چشمانم سرّ ذهنم را خواند. گفت اصالتا برزیلی ست. و این را به فارسی گفت. و من هم چنان در حیرت. و این بوی عود عجیب سبک می‌کند آدم را. رازش چیست هیچ نمی‌‌دانم. من مملو از کنجکاوی بودم که چگونه فارسی می‌‌داند. و این انباشت کنجکاوی واداشت مرا که بپرسمش. قهوه‌اش راکه مزه می کرد جواب داد، اگر بخواهد کوتاه کند داستان را، همه از یک شعر آغاز شده. که در کافه‌ای در جزیره‌‌ای در اسپانیا، بهرام نامی‌ سازی عجیب می زده، که بعدها پی‌ می برد سنتور است، و با کلامی عجیب تر می‌‌خوانده. و چنان اعجاز این آواز چنگش زده که زبانش را جویا شده. و چون دانسته فارسی ‌ست، دیگر افتاده پی‌‌اش که لمس کند معنای این شعر را."دیدم صنمی سرو قدی روی چو ماهی." و همین دگرگون کرده سیر زندگیش را. دکترای تاریخ خاورمیانه خوانده و رساله‌اش را در باب تشیع صفویت نگاشته. و نه تنها خود را عاشق فرهنگ و شعر و تاریخ ایران یافته، که دلباخته یک جفت چشم سیاه شده. یک جرعه از قهوه‌اش را می‌‌نوشد و من مسحور حرف هایش شده ام. مسحور این تسلّط بر چهار گوشه فرهنگمان. و می‌‌گوید برایم که چه بی‌ نظیر است او. که منش و بینشش بی‌ مانندست، و زیباییش بی‌ بدیل. و چشم هایش. و حتی طنین نامش که چه گیراست.

نامش را می پرسم. می‌‌گوید: والا.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٢