اقیانوس آرام، همیشه آرام است

کاش هوشیار باورش شده باشد آن جمله بداهه‌ام را. که اقیانوس آرام همیشه آرام است. یک ماهی‌ می‌‌گذرد و تا به حال دیگر باید رسیده باشد به آن "بهشت" خیالش و جاگیر شده باشد. و هیچ ایمیلی‌ نگرفته‌ام از او. و این که هیچ نگرفته‌ام ازش دلم را آشوب می‌‌کند و حالم را ناسور. و من چاره در آن می‌‌بینم که بقبولانم به خود که لابد زرق و برق کور کننده آن بهشت و بهشتیان چنان مستش کرده است که برق از سرش پریده و هوش و حواسش را ربوده و مسخ شده است. و پاک فراموش کرده است قول و قرارش را. شاید هم آدرس ایمیلم را گم کرده است. حتما همین است.

در پرواز تهران به دوحه بودم که با آن هیکل حجیم و لبخند ساده‌ای که به تشویش می‌‌رفت، نشست کنارم. هم سنّ و سال من می‌‌زد. با آن حجم عظیمش به سختی جا شده بود در صندلی. مهماندار خوش تراش پرواز که به سویش آمد، چشمانش برقی‌ زد. مهماندار به انگلیسی‌ به او گفت که چون صندلیش کنار درب خروج اضطراری هواپیماست جایش تنگ تر از حالت عادی است و اگر مایل باشد می‌‌تواند جای بهتری برایش دست و پا کند. هیچ نفهمید و با خنده استیصال رو به من کرد. در چشمانش خواندم که می‌‌پرسد این دیگر چه می‌‌گوید؟ به او توضیح دادم. خوشحال شد. جایش را عوض کرد.

دوباره در فرودگاه دوحه دیدمش که لبخند به لب سرگردان بود و چرخ می زد و حیران که کجا رود لابد برای پرواز بعدیش. من را که دید، گل از گلش شکفت و خنده ملتمسانه‌ای تحویلم داد. با لهجه شیرین خاصی‌ که نمی‌‌توانستم تشخیص دهم اهل کجاست گفت: " اخوی شما هم مسافر مالزی هستی‌؟ عجب بخت خوشی‌ دارم که همسفریم. دعای خیر والده است که به بار نشسته به گمونم." گفتم:" پرواز من دقیقا به سوی‌‌ مخالف است. تو به شرق می روی و من به غرب." لبخندش رنگ باخت ولی‌ محو نشد. نمی‌ دانم چه در پس چهره من دید که سفره دل را بی‌ مقدمه باز کرد. گفت که کرد ایلام است. چندر غاز پس انداز و پول فروش ماشین اسقاطش را به جیب گذاشته و آمده به امید آینده نو. که خسته شده است از آن همه دویدن. رنگ آسمانش را امید آن دارد که عوض کند. که بعد از فارغ‌التحصیلی با مدرک کارشناسی ارشد مهندسی‌ عمران، دویده از این مصاحبه کاری به آن یکی‌، حواله شده از این کارگاه به آن کارگاه. حتی مقاطعی قید آن کاغذ پاره‌اش را زده، کارگری کرده برای گذران امور. گفت: " صد و پنجاه تومن پول تو  جیبم مونده که تبدیل به دلار نکردمش هنوز. کجا تبدیلش کنم؟" گفتم: "همون ایران باید تبدیل می‌‌کردی. این جا خریداری ندارد. بذار جیبت که شاید برگشتی‌ ایران و به کارت اومد." پرسیدم: " حالا چرا مالزی؟" گفت که مقصدش جای دیگری ‌ست. از مالزی به جاکارتا می‌‌رود. آن جا کار چاق کنی‌ که پولش را از قبل داده است با لنج ردش می‌‌کند به استرالیا. گفت: "دعا کن دریا طوفانی نباشد. این لنج‌ها به هیچ بندند." و خندید. خنده‌ای مشوش و غریب. بردمش به گیت پروازش. سوار هواپیما که داشت می‌‌شد آدرس ایمیلم را روی تکه کاغذی دادم دستش. گفتم که رسیدی خبرم کن. به سمت راهرو ورود به هواپیما که داشت می‌‌رفت، داد زد: " فکر می‌‌کنی‌ دریا آرومه؟" خنده‌ از لبانش محو نمی‌‌شد. بی‌ اختیار  گفتم: "نگران  نباش. اسمش روشه. اقیانوس آرام، همیشه آرومه."

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ،۱۳٩٢