سرنوشت غریب خواهرم

بعضی‌ سرنوشت‌ها عجیبند و هزار فرسنگ دور از حدس و گمان. عمر که چند سالی‌ گذشت و تو سوی‌‌ خاطراتت را دویدی به عقب، پی‌ می‌بری که چه غریب است این چرخ روزگار. و از آن جمله است سرنوشت خواهر کوچکم.

خواهر عزیز، ۱۱ ساله بیشتر نبود که امر برش مشتبه شد که می‌خواهد نوازنده گیتار شود. و این وحی منزل ندانم به چه ترتیبی به یکباره برش نزول کرد. او را جفت پا در یک کفش که رستگاری همین است و نه جز این. پدر که دیددختر ترگل ورگلش لااقل خواستار ساز است و نه هزار فسق و فجور محتمل دیگر، مخالفت چندانی نکرد. روزی تالار وحدت بودیم که دکان ساز فروشی‌ای رو به رویش یافتیم. پدر ندا داد که به داخل رویم. و این عادت او را شیفته‌ام که در خرید، وقت خود و دیگری و دکان دار را هیچ تلف نمی‌‌کند. پرسید:" جناب، گیتار‌ها چه قیمتی است؟" بعد یک درشتش را سوا کرد، تعداد سیم‌هایش را شمرد که مبادا زدگی داشته باشد، چون دید گیتار شش سیم دارد کمی‌ تعجب کرد، لابد در خیالش پنداشته بود که نهایت چهار - پنج سیم نباید بیشتر داشته باشد. به مغازه دار با تعجب گفت: " عجب! گیتار شش سیم دارد!" پول را شمرد و گذاشت کف پیشخوان و زدیم بیرون. به همین سادگی. چنان کل داستان به سرعت اجرا شد که خواهر کوچک، هنوز باورش نبود که به چه سهولت خواسته‌اش را به کف آورده بود.

حالا کنکاشی در خانواده جاری بود بهر یافتن معلمی مناسب. پس برادر بزرگ تر گفت که فلان دوست بنده را به یادتان است که بهمان روزی به منزلمان آمده بود؟ که او استاد این ساز است و سرپنجه‌های زرینش جادو می‌‌کند بر پیکره گیتار. پس معلم هم به همین سهولت مهیا شد و اولین جلسه تعلیم پشت بندش به پا. من و اخوی که دیدیم این سفره باز است و اطعمه پهن، چه ناصواب باشد که ما هم از این بوستان گلی‌ نچینیم. پس نشستیم به مشق استاد. خواهر گرامی‌ که در آن سنّ و سال خرد، قدش چندان از طول گیتار رفیع تر نبود، به سختی گیتار را به آغوش گرفته بود و سر انگشتان ظریف کودکانه‌اش چندان یارای فشردن زمختی سیم‌های گیتار را نداشت. و چه تقلایی می‌‌کرد آن طفل معصوم. از این حیث، لا اقل من و برادر وضعمان بسیار به سامان تر بود. بعد ازدو جلسه، برادر بزرگتر گفت که او را مهری به این ساز هیچ در دلش نیست. معشوقه‌اش همان نسبیت‌های آلبرت است و قوانین اسحاق. پس انصراف داد. خواهر که خود این دیگ را به جوش آورده بود و آب هنوز قلی‌ نزده هیچ به صلاح حیثیتش نبود که کنار کشد، به هر تلاش و مصیبت و جان دادنی بود، ده - دوازده جلسه ای تاب آورد. ولی‌ نهایتاً او هم خیلی‌ نرم و نازک، جست و چابک، به کناری خزید. و من ماندم و چند سال گیتار زدن در محضر استاد که البته انتهایش هیچ نشدم.

خلاصه آنکه، تب ساز را خواهر انداخت و خود کناری کشید. دوازده سال بعد، جرقه‌های محبت را دیدیم که بین او و معلم عزیز سابق برافروخته شد. سال بعدش، ازدواج کردند. یک هفته بعد، کار همسر - که در حقیقت حرفه اصلی‌‌اش مهندسی‌ بود- به آفریقا منتقل شد. و الان خواهر سابقا کوچک، با معلم سابق گیتار، در سواحل نیلگون اقیانوس هند در شاخ آفریقا به خوشی‌ روزگار می‌‌گذرانند. و غریب است این چرخ روزگار.


  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٢