ژنده پوش

شب از یکی‌ از رستوران‌های مرکز شهر بیرون می‌‌آیی‌. چپانده‌ای در شکمت تا بیخ گلویت، و چون شکم پر گردد زندگی‌ شهد است و در و دیوار به رویت قهقهه می‌‌زنند و ساز زندگی‌ کوک است و خیابان‌های غربت برایت لعاب می‌‌گیرند. در گلوگاه ورودی رستوران، ژنده پوش کاسه به دستی‌ با ناله ی التماسش گلویت را می‌‌فشارد. طلب چندرغاز سکه ی ته جیبت را می‌کند و تو سرمست تر از آنی‌ که عیشت را مکدّر کنی‌ و سی‌ سانت دستت را از مچ تا آرنج ته جیبت بچرخانی و با بی‌ اعتنایی چند سکه ته ظرف خالیش بیندازی.

 

زنی‌ ماشین نو برق افتاده اش را پارک می‌کند کمی‌ آن طرف تر و به سویت می‌‌آید. پنجاه سنت پول خرد می‌‌خواهد تا بچپاند در گلوی پارکومتر. نسیم خوش بهار لای موهایت است و تو کیفوری از این بهار بعد آن زمستان ابدی گون یخی این سرزمین شمال شصتی‌. کاسه ی خالی‌ آن مسکین ژنده پوش را که به اشارتی رد کرده بودی، دیگر ردّ درخواست این مرفه بی‌ درد که از بدیهیات است.

 

مسکین دست در کاسه ی دخلش می‌کند و یک دلار به مرفه می‌‌دهد، در حالی‌ که چشمانش می‌‌درخشد از گرما و تو یخ کرده ای از خودت.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :