دایی جان ناپلئون نمی‌‌میرد

یکی‌ دو روز است همه جا خبر دست اول شهر اعلامیه شهرداری مونترال است. که تا اطلاع ثانوی شهروندان آب را بجوشانند قبل شرب. اعلامیه‌ها صادر کرده اند، ایمیل‌ها جاری در دانشگاه و محل کار و بقیه امکنه. تکرار مکرر می‌‌کنند در اخبار رادیو و تلویزیون. ظاهر آب که پاک پاک است، باطن را ندانم که گویا محتمل بر آلودگی‌.

سدریک سیه چرده غنایی خنده از لبانش محو نمی‌شود هیچ وقت. گویا فلاکت مملکت رابطه مستقیم دارد با لبخند مردمانش. که هرچه بی‌ سامان تر باشد اقتصاد، خنده بر لبان مردمش  به سامان است. که مانند این اسکاندیناوی‌ها و کانادایی‌ها نیستند که خنده و قهقهه هیچ محلی از اعراب نداردشان. این سیه چردگان آفریقایی و گندمگونان لاتین ولی‌ با لبخند زاده شده اند. خوشبختی‌ را ولی‌ من ندانم. و سدریک جرعه جرعه آب را که تا ته نوشید، فرانک می‌‌ پرسد: "جوشانده بودیش دیگه لابد رفیق؟" و سدریک لبخند همیشگی‌اش را تحویلمان می‌‌دهد تا تباین سفیدی دندان‌های ردیفش و سیاهی چهره‌اش چنان برجسته شود که موج لبخند را به تو نیز سرایت دهد. می‌‌خندم بی‌ اختیار. می‌‌گوید:  "از آن جهنمی که من آمده ام، این درصد اندک احتمال آلودگی‌ برای من شوخیه". 

این جا هوا دیوانه است. سوز زمستانش تا عمق استخوانت را می‌‌سوزاند و این گرمای شرجی تابستانش مغزت را. ولی‌ آن سرما را باید به جان خریده باشی‌ که هرم گرمای تابستان کوتاهش روح نواز باشد برایت. که یک عمر سرشاری نعمت آفتاب در وطن بر ما جاری بود و هیچ درکش نمی‌کردیم. سدریک لیوان بعدی آب را به سلامتی‌ ما دو، بالا می‌‌رود. به گمانم فرانک هیچ درکش نکرده. این را از خطوط چهره‌اش می‌‌شود خواند. لابد مخاطرات هزار انگل و باکتری ‌ست که در ذهن می‌‌کاود الان. حالا فرانک مرکبش را می‌‌راند در وصف آن که وقتی‌ فلان نهاد بهداشتی بهمان اخطاریه را صادر کرد، حتما موضوع مهمی‌ ‌ست برای سلامتی‌ و می‌‌بایست جدی گرفته شود. می‌‌راند و می‌‌راند. و من، دایی جان ناپلئون خونم دارد تقلا می‌‌کند که جان گیرد. که هزار سرزمین عوض کنی‌ و هزار فرهنگ لمس کنی‌ و هزار رذیلت و نقصان فرهنگی‌ ات را به زمان به آب دهی‌، حدسم آن است که این یکی‌ برت چنبره زده و رهایت نمی‌‌کند. کم آبدیده نشده‌ام در وطن ولی‌ از آن جهنم سدریک هم نیامده‌ام که به آن حد اعلا رسیده باشم طی‌ سال‌ها از هجوم مصیبت. پس آب را می‌‌گذارم که به جوش بیاید. بلند می‌‌گویم: " حتم دارم دست مافیای کارخانه‌های آب معدنی در این جریان دخیله. عجب سود میلیونی ای به جیب می‌‌زنند همین مدت." برق موافقت را می‌‌بینم در پس چهره سدریک. و فرانک مثل باقی‌ کانادایی‌ها، سخت است رمزنگاری چهره سنگی‌ اش. محتملاً دارد در ذهن می‌‌کاود خاستگاه این تراوشات غریبم را.
 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩٢