و این گتسبی بزرگ دوست داشتنی

و این گتسبی بزرگ دوست داشتنی، با کت و شلوار‌های سفید و صورتی‌‌اش و آن مهمانی‌های مجلل پر زرق برق دهه بیست نیویورکی اش. و این گتسبی بزرگ دوست داشتنی که زاده خداست، زاده خود آن دو چشم تابلو دکتر اکلبرگ که دانای کل خاموش داستان است. آن دو چشمی که خیلی‌ نزدیکند به تعمیرگاه بیخ جاده و تلاقی پایانی. و این گتسبی بزرگ دوست داشتنی که اولین بار هجده سالگی خواندمش و این ده سال هر بار بیش از پیش مجذوبش شدم هرچه اختلاف سنمان رو به کاستی گذاشت به گذشت زمان. و این گتسبی بزرگ که می‌‌دود زندگیش را تا چنگ زند نور سبز آن سوی ساحل را. نزدیکش می‌‌شود، چنگش می‌‌زند، ولی‌ جبر دنیا پیچیده است. شهره ی نیویورک شدن را آموخته ولی‌ نمی‌داند که چنگ می‌‌زند گذشته را و قانون زندگی‌ بر پاشنه حال می‌‌چرخد.  و این گتسبی بزرگ که سیاه و سفید نیست، خاکستری ‌ست، یک خاکستری زمینی‌ مدرن دهه بیستی دوست داشتنی، که طومار ژان والژان‌های کلاسیک یک قد سفید را بر چید فیتز جرارلد به خلقش. این گتسبی دوست داشتنی که هدفش وسیله را توجیه می‌‌کند، نه در وجدان خود که در وجدان یک قرن که مجذوبش اند. که موجه تر از این نمی تواند باشد هر آن چه کرده تا به  آن سوی ساحل برسد. این گتسبی بزرگ که می‌‌ارزد به همه آدم‌های دهه بیست نیویورک. و تو هر وقت دلت خواست عیبش را بگیری،" یادت باشه که تو این دنیا همه مردم مزایای تو رو نداشتن".
 
 
و این گتسبی بزرگ دوست داشتنی که کلاف سردرگمی ‌ست که گره کورش به سهولت باز می‌‌شود در ذهنت به جادوی زمان.
 
 
 
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ،۱۳٩٢
تگ ها : گتسبی بزرگ