و این رنج میمون کاوشگر

این جهان اولی‌‌ها روحیه‌شان عجیب لطیف است. چینی‌ نازک دلشان به کوچک‌ترین تکانی متلاشی می‌‌شود. فرق دارد دلشان با دل‌ ستبر ما شرقی‌ ها.

ماکسیم با موهای کوتاه تیره و هیکل ریزه استخوانیش یکی‌ از این دل نازکان کبکی - کانادایی ‌ست. "جنجیر" صدایش می‌‌کنم من. سابقه این نام گذاری بر می‌‌گردد به روز اول آشناییمان که در جمع دوستی‌‌ای بودیم هر کس برآمده از جایی‌. چون فهمید ایرانیم، با شعف به سویم آمد و گفت که قوم و خویش ایرانی‌ دارد. دختر پسر عمه مادرش گویا شوهری ایرانی‌ کرده به نام "جنجیر". و من زیر و بم ذهنم را کاویدم و هیچ آشنا نیافتم این نام را در زبان پارسی‌. پس گفت به معنای "فاتح جهان" است و گویا بسیار رایج در زبانتان. همان دم ذهنم کلید خورد که مقصودش "جهان گیر" است و ریسه رفتم من و دوستیمان محکم شد.

حالا لیگ هاکی‌ شروع شده و من و جنجیر در یک کافه هاکی‌ می بینیم. بیرون، سوز شلاقت می‌‌زند. هوا منفی‌ چهل درجه است. بازی تیم مونترال است با تورنتو، معروف به تیم "برگ درخت میپل". چنین روح لطیفی دارند اینان با این القابشان. این جا که زندگی‌ کنی‌ گناهی نابخشودنی ‌ست اگر طرفدار تیم مونترال نباشی‌. میانه‌های بازی است و حالا بازیکن تیم مونترال توپ را رها کرده و مشت را حواله رخ رقیب می‌کند. من که هنوز در حال و هوای شهرآورد پایتختم این سوی آب، جنجال را که می‌‌بینم رو به جنجیر می‌کنم و می‌گویم: "این چه کاری بود که کرد؟ اخراجش حتمی ‌ست لابد. بد‌ترین کار بود این موقع، با دو گل عقب افتاده از این تیم برگ میپل". جمعیت کافه ولی‌ به وجد آمده. رینگ بوکس است گویا. حالا مشت هاست که از هر دو سو روانه می‌‌شوند. زانوان بازیکن تورنتو که یخ را لمس می‌‌کند، داور جدایشان می‌‌کند و بازی از سر گرفته می‌‌شود. اخراجی در کار نیست. شوری هنوز بر پاست این جا. من حیرانم از این جنجال کافه. نمی‌فهمم که مشت و لگد جزئی از هاکی‌ ‌ست. هضمش ثقیل است برایم. جنجیر چهره حیرانم را که می‌بیند می‌گوید: "رفیق، برخورد، جزئی از بازیست". می‌‌فهمم تا با چوب هاکی‌ همدیگر را مورد عنایت قرار ندهند، این ها برخورد‌های عادی بازی تلقی می‌‌شوند و اخطاری در کار نیست. بازی ادامه دارد. بازیکن ها سر می خورند روی یخ. می روند و می‌آیند. مونترال بازی را می‌بازد ولی‌ شور آن ضربات قهرمانانه در فضای حرف‌های  کافه جاری ‌ست هنوز. صحبت‌ها حول و حوش آن است که بازیکن تیم تورنتو اگر مصدوم شده باشد مهره کیلیدیشان را از دست داده اند.

جنجیر به من می‌‌گوید: "راستی‌ در خبر‌ها دیدم که ایران میمون بیچاره‌ای را به فضا فرستاده. چهره رنجور بینوایش را که دیدم به چه استیصالی در آن کپسول حبسش کرده بودند دلم ریش شد. به راستی‌ انسانیت به کجا رفته است؟"

در دل می‌‌گویم، عجب دل نازکی دارید شما جهان اولی‌ ها

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳٩۱