این زندگی‌ نو

وای که دل‌ کندن برایت چه دشوار بود. از زمانی‌ که چشم باز کرده بودی تا آن لحظه تمام عمرت را آن جا بودی، با درختان حیاط قد کشیده بودی، با دیوارهای سیمانی نمای خانه غبار گرفتی‌ و خاکستری شدی. چه قدر سخت بود این دل‌ کندن لعنتی وقتی‌ از همه جا و همه کس خاطره داشتی. وقتی‌ حتّی تکه سنگ رها شده ی بیخ دیوار کوچه برای تو حکم تیر دروازه ی فوتبال دوران کودکیت را داشت. چطور می توانی‌ بکَنی؟ چطور میتوانی‌ بچپانی همه چیز را در دو چمدان لعنتی ۳۲ کیلویی‌؟ چه را برداری و چه را بسپاری به خاطراتت؟ و هر چه را برداشتی همان دم دانستی که برایت تداعی کننده ی آن یک عالم انباشتِ رها شده ات خواهد بود. پس قید همه‌چیز را زدی حتّی بوف کور و پینک فلویدت را. می‌‌گذاری همه را و می‌‌فریبی خود را با این خیال سست که می‌‌ماند همه چیز به اساس تا تو برگردی دوباره. و خوب می‌‌دانی‌ که در این سرزمینِ سست عنصرِ متلاطمِ دیوانه ی اعصاب خرد کنِ دوست داشتنی، از حال فردایت هم بی‌ خبری چه رسد به بازگشتی در زمانی‌ نامعلوم.


حالا دیگر سوار ماشین شده ای و دو چمدان زندگیت در صندوق عقب است، و با ولع حک‌‌ میکنی‌ هر آن چه گیرت می‌‌آید را در لوح ذهنت تا بازخوانی‌ شاید آن را در روزهای نیازت در آینده، و هیچ نمی دانی که تا مدت‌های آزگار همین نقش ذهنت است که مرور می‌‌شود در روزهای نو ات،  لحظات حالت برایت نامأنوس می نماید و زندگی‌ می کنی‌ خیالت را و خاطراتت را تا مدت ها. لحظات آخر چنان دید میزنی‌ نمای خانه‌ای را که سمبل زندگیت است که چشمانت کم مانده از کاسه بیرون زند. ماشین دور می شود از خانه به سمت فرودگاه و تو تلخی‌ حسی را مزه میکنی‌ که هیچ نچشیده بودیش تا به حال. خلأ ذهنت گره می خورد به سکوت خالی‌ نیمه شب تابستان تهران و تو می روی.


می کَنی از خانواده ات، خانه ات، از تمام آن دوستانی که به یک عمر جمعشان کرده بودی با وسواس جانت، از کوه‌های قاب پنجره، از سراشیبی خیابان روبرویی، از تیر چراغ برق قدیمی‌ که نور بازی‌ غروب کودکانه ات بود، از بوی تهران که در مخیله ات هم هیچ   نمی‌ گنجید  که روزی محرک حسّ نوستالژیت می شود، از بوق ممتد اعصاب خرد کن  ترافیک تهران که عادت کرده‌ای به آن، و از هزاران حس ریز و درشتی که هیچ درک نکرده بودی تمام این عمرت که تار و پود هویتت بوده اند. خالی‌ می‌‌شوی از درون. پوچ می شوی، تهی می‌‌شوی. تمام می شود یک برهه از زندگیت، به همین سادگی‌. تمام می‌‌شود به یکباره بدون سکانس پایانی. پرده می افتد.


و الان مثل آب خوردن دل‌ می کنی‌ از زمین و زمان. تو را چه شده است؟

خانواده ات خلاصه شده است در گوشی تلفن. دوستی‌ مفهوم نوین به تن کرده برایت. هستند آدم‌ها با تو برای پر کردن خلأ لحظه شان. پس تو هم حشر و نشر می کنی‌ با آدم‌ها که گشته باشی‌. که سه کنج دیوار را زل نزنی‌ غرق در خاطراتت. و جدا می‌‌شوی از آدم‌های دور و برت به لحظه ای. و جدا می‌‌شوند آن رفیق‌های گرمابه و گلستان این زندگی‌ جدیدت گاهی حتّی بدون یک خداحافظی خشک و خالی‌. امروز هستند، فردا شاید نباشند و تو ککت هم نمی گزد.


از این خانه ات به آن خانه اسباب می‌کشی به راحتی‌ آب خوردن. خاطراتت را و حس‌های این مدتت را می‌‌گذاری همان جا و خیلی‌ سبک بیرون می زنی‌. و می‌‌آیی به خودت که مرا چه شده است؟ خود قبلیت را جا  گذاشتی در سرزمین خاطرات خوشت و این خود جدید هنوز نو تر از آن است که بشناسیش. تف می کنی به این دهکده ی جهانی‌ و این دنیای مدرن لعنتی که هیچ وابستگی ای نگذاشته برایت. حسرت می‌خوری زندگی‌ دههٔ سی‌ و چهل را که "آرمسترانگ" تازه پا بر ماه گذشته بود، و "جیمی هندریکس" با گیتارش روی صحنه پشتک می زد، و هدایت در هند شاهکار قرن ادبیات این برهوت را به چند نسخه در خفا چاپ کرد، و نیما از یوش سر کشید، و همان چهار تا به اصطلاح روشنفکر ادبیمان سرخوش کافه نشینی بودند، و "کافکا" مسخ مسخش بود و "دیوید گیلمور" مسخ کرده بود با سازش یک دنیا را و به جای "سید برت" داشت پادشاهی می کرد.


و تو این روز‌ها خیلی‌ راحت می سپاری وابستگی نداشته ات را به بیخ دیوار و می روی یک جای نو دیگر.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :