او از باربادوس می‌‌آید

اینجا مونترال تابستانی است. الوان داغ در هم می تنند و غریو این ملت بی‌ غم در همه جا پراکنده است. این جا داغ داغ است تابستان ها. کافه‌های شهر تا پاسی از شب بی خوابند. صدای ساز‌ها در خیابان‌ها موج می‌‌زند و فستیوال‌های خیابانی غوغا می‌‌کنند. و من نمی دانم چگونه آن انجماد زمستان به این حرارت دوست داشتنی مبدل می‌‌شود.

فستیوال جاز مونترال شهره آفاق است. بزرگترین آن است در جهان. خیابان‌های مرکز شهر را قرق می‌‌کنند و سن ها را به پا. و همه چیز مهیاست برای استقبال از فوج مردمی مشتاق که از همه گوشه های دنیا سرازیر می‌‌شوند اینجا. مونترال می شود پایتخت شور و غوغای جهان.

در فستیوال از این سن به آن قدم می‌‌زنم و می‌‌چشم طعم موسیقی هر کدام را. و ما کی‌ تجربه کرده ایم چنین رخداد‌های باشکوه رایگانی را؟ کنارم پیرمرد چروکیده گندم گون کولی‌ واری ایستاده است. محو هنرنمایی دو گیتاریست است و سراسر حظّ  بصر. به دلم می نشیند نوای سازشان. مرددم همین جا لنگر اندازم یا که به سن بعدی سرکی کشم. می‌‌پرسد: " از کجا آمده ای؟" می‌‌گویم : "خیلی‌ نزدیک، دو خیابان بالاتر." می‌‌گوید: "من از باربادوس آمده ام." در این چند سال زندگی‌ در این گوشه دنیا آموخته‌ام که یک خروار کشور ریز و درشت چپیده است در آمریکای مرکزی و ما مردم جغرافیا شناس خاور، هیچ خبر نداریم از آن ها. این هم می باید یکی‌ از همان ها باشد. سر خوش است و تکان های بدنش ضرب موسیقی را گرفته است. لذت را در برق چشمانش می‌‌توان خواند. می‌‌گوید: "بیست سال است که هر سال می‌‌آیم. سال را سر می‌کنم به عشق این چند روز. سختی اقتناع را می‌‌خرم به شیرینی این دیدار. چندر غاز حقوقم را پس انداز می‌کنم برای این سفر. از اعجاز بی‌ بی‌ کینگ را دیده‌ام در همین خیابان‌ها تا باب دیلن دوست داشتنی را." دو گیتاریست غوغا می کنند روی سن. عجب نوای دلنشینی دارد موسیقیشان. به دل‌ می‌‌نشیند ترکیب نت‌های نامانوسشان. پارادوکس است حس انس با نوای موسیقی‌‌ای نامأنوس. می‌‌گوید: "این دو را می‌‌شناسی‌؟ پدیده‌ای بودند در سال‌های نود. استرونز و اردشیرفرح می‌‌تاختند برای خود در آن سال ها. فرح که عصاره شرقیش را می‌‌آمیخت با فلامنکوی استرونز، حاصل معرکه بود. این بار آمده‌ام به این جا فقط برای تماشای این دو و تکرار خاطرات آن ایّامم."

پرت می‌‌شوم به نوجوانیم، به آن سال‌هایی که گردش اطلاعات هنوز سرعت سرسام آور حال را نیافته بود. اعجاز سر انگشتان فرح را که کشف کردم، مسحورش شدم. شد اسطوره نوازندگی سال هایم. و حال من چه بی‌ تفاوت از کنارش عبور کرده بودم اگر این باربادوسی عجیب به پستم نخورده بود. دنیای عجیبی ست. حالا پیرنگ ظریف گوشه‌های ایرانی‌ را تمیز می دهم در موسیقیشان. ترکیب برایم مانوس می‌‌شود. این نوای شرق عجب به دل‌ می‌‌نشیند این گوشه دنیا.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳٩۱
تگ ها :