مصائب آسمان خاکستری

قضا و قدری نبوده‌ام هیچ گاه در زندگی‌ ولی‌ چندی ‌ست که عجیب معتقد شده‌ام که گره خورده است بعضی‌ چیزها به نژادمان. که هر جا روی مصائبش بیخ ریشت است.

منتظر راننده هستم تا بیاید دنبالم. نه آن که کسی‌ باشم و دستک و دفتری به هم زده باشم. نه، هیچ این حرف‌ها نیست. ماشینم تصادف جزئی‌ای کرده بود و سپردمش به تعمیرگاه. و در این سرزمین یخی، این غربی‌ها قدر هر آن چه ندانند، منزلت مشتری را عجیب خوب می‌‌دانند. حال که ماشین آماده تحویل است، راننده‌ای فرستاده‌اند پی‌‌ام تا بیاورد مرا از ایستگاه مترو به تعمیرگاه. و عجب هوای آفتابی ای ست در این آخر مارسی. خنکای هوا از شیشه باز ماشین چه دل‌ نوازانه می‌‌کوبد به صورتم و من محظوظم از همین یک باریکه نور خورشید و قانع به سرشاری نعمت. و جوانک راننده آواز می‌‌خواند و لهجه فرانسوی - کبکی‌اش سوهان روح است. چه مغمومم من برای این زبان شیرین که با لهجه زنگ دار عجیبشان به این روز زار انداخته اند آن را.

کنار جاده تریلی‌ای ایستاده و دود است که می‌‌پراکند به همه جا. و تراژدی است احوالات نسلی که بوی دود، نوستالژی سرزمین مادریش باشد. من مزه می‌‌کنم خاطرات تهران را و جوانک سری تکان می‌‌دهد و متاثر است از این فاجعه زیست محیطی‌. که لابد نیم سی‌ سی‌ مونوکسید کربن اضافی چه به مخاطره خواهد کشید طبیعتشان را. و من پوزخند می زنم که کلاه نینداخته اید در آن کلان شهری که قد کشیده‌ام من در آن. فرمان ماشین را کج می‌ کند  و  می‌‌راند آن را به کنار جاده. اصرار دارد وظیفه شهروندیش ایجاب می‌‌کند که تذکری دهد. و من حیرانم. جوانک از ماشین پیاده می شود و دمی بعد راننده تریلی با آن هیکل حجیمش گلاویز است با او. و این راننده‌های تریلی تندی اخلاق صنفشان گویا جهانی‌ ‌ست. 

و زد و خورد است که من نظاره گرم و آژیر پلیس. نهایت ماجرا آن  که، به عنوان شاهد، من بدبخت مستأصل احضار می‌‌شوم به پاسگاه پلیس و متعاقباً دادگاه. و کارت که در افتاد به دادگاه، ایران و خارج ندارد، خود حدیث مفصّلی ‌ست که باید خوانی. و سهراب دیوانه وار نعره می‌‌زند در گوشم که هر جا روی آسمان همین رنگ است. این مصائب هوای خاکستری رهایم نمی‌‌کند حتی در این گوشه دنیا فرسنگ‌ها دور از کلان شهر خاکستریمان.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳٩۱
تگ ها :