از آبادان تا مونترال

دیگر سخت تر از این هم کاری بود در دنیا مگر؟ که همه چیزش را رها کند اویی که آینده‌اش را چه خوش بینانه رسم کرده بود در خیالش در کنار او. که کنکور را که با هم دادند حقوق می‌‌خوانند در دانشگاه. خیلی‌ دور هم نمی‌روند که داغی‌ جنوب آن قدر ریشه دوانده در وجودشان که بی‌ شک با کوه‌های تهران سردیشان می‌‌کند. حقوق دانشگاه اهواز می خوانند در کنار هم تا بدمند عدل را. از اهواز تا آبادان هم که راه کوتاه است. سر رشته خیالش را با او و در کنار او دوانده بود تا دور دست ها. تا همان جا که به وهم و خیال هم هیچ نمی‌‌آمد. و حالا باید جانش را می‌‌گرفت در دستانش و معاوضه می‌‌کرد همه دلبستگی‌های ریز و درشت زندگیش را به قیمت جانش. قوم و خویش و عمو و دایی‌های او جمع شده بودند تا ننگ این عشقشان را با خونش بشویند. حبس آن هم که تقسیم می‌‌شد بین آن یک خروار آدم، سهم هر کس بیش تر از چند ماه‌ نمی‌شد. و آن شب گرم آبادان لا اقل به آغوش گرفت مادرش را. با "او" اما وداع آخری در کار نبود. حکم مرگش را امضا کرده بود اگر آن حوالی دیده می شد. شبانه ترک کرد شهر را به سوی زابل. کار چاق کن‌ها استادانه ردش می‌‌کردند از مرز و می‌‌رسانندش به هندوستان، این سرزمین هزار فرهنگ صلح. از هندوستان گرم تا کانادای غوطه در یخ فرسنگ‌ها فاصله است. دست قضا چرخاندش به عمری و آخر رهایش کرد در کولاک این سرزمین یخی.

                                                                  ***

گفت: سرت را کمی‌ بچرخان. چانه کمی‌ بالاتر، یک، دو، سه‌! و یک آن سفید شد روزگار به چشمانم. چند دقیقه‌ای منتظر ایستادم در مغازه تا عکسم حاضر شود. پرسید: برای چه کاری می خواهی‌ عکس را؟ گفتم: تمدید گذرنامه در سفارت. اعتبارش تمام است و من عازم وطن. پرسید: چند سال است که اینجایی؟ گفتم: چهار سال. گفت: من بیست و چهار سال. بیرون هوا چطور است؟ گفتم: عالی‌، بهاری، سه درجه بالای صفر، از این بهتر هم مگر می شود در این آخر مارسی؟ گفت: از صبح تا شب حبسم در این دخمه. گرما و سرما برایم فرقی‌ ندارد. آن موقع‌ها فروردین، آبادان بهشت بود. هوای ملسش هنوز در مشامم است. بیست و چهار سال تنفسش نکرده ام. فقط تجسم کرده‌ام خاطراتم را همه این سال ها. بی‌ رنگ شده اند دیگر آن یک خروار خاطره در ذهنم.

 

غوطه ور در خاطراتش شده بود. این را می‌‌شد از سوی چشمانش خواند. از برق بیرنگی که در آن پیدا بود. لابد آن یک انبوه خاطره دوباره هجوم آورده بود به مغزشگفت: سه چیز را می‌‌پرستم در زند‌گیم‌. وافسوس همین سه را سال هاست که ندارمشان. چرا تقدیرم این بود هیچ جوابی‌ نیافتم برایش. رهایشان کردم این سه را همان بیست و چهار سال پیش به بهای جانم: مادرم، عشقم و وطنم!

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩۱