و آن ها بنز می رانند

پیتر با آن هیکل حجیم و مو و ریش‌های انبوه یک دست سفیدش همراه من است و دور می‌زنیم راهروهای مدور را که رابط بین سالن‌های موزه اند. هر راهرو متوالی مدور را که بپیمایی، سر تا سرش عکس‌های بزرگ آویخته به دیوار است که تاریخ جهان را ورق می‌‌زند برایت به فاصله ده - بیست سال، و در انتها رهایت می‌‌کند در سالن بعدی و دهه‌ای جدید و بنز‌های آن سال ها. در موزه مرسدس بنز در اشتوتگارت آلمان هستیم و پیتر، که سری دارد در سر‌ها در بین استادان مکانیک دانشگاه‌های اروپا، پا به پایم می‌‌آید و از هر دری برایم می‌‌گوید. و من مدیون کنفرانس‌های علمی‌ و بودجه‌های دانشگاه‌های کانادا، این سرزمین یخی که کم نمی نالم از آن هستم که این شانس را عطا می‌‌کنند به تو تا محظوظ شوی از نشر علم کنفرانس و معرفت برنامه‌های جانبیش.

اولین اتومبیل تاریخ، ساخته جناب بنز می‌‌درخشد در همان ابتدای موزه. جلو تر که می روی سیر پیشرفت یک ملت را که در سیر کمال بنز تجلی‌ یافته به وضوح لمس می‌‌کنی‌. راهرو مدور را می‌‌پیمایی و ده - بیست سال پرت می شوی به جلو. حالا دیگر بنز چندی است قد علم کرده است و کار و بارش رونقی یافته. و ناگه گرد مرگ و سیاهی است که می‌‌پراکنند در جهان.  از بلند گو آتش جنگ جهانی می‌‌بارد و جنازه‌هاست در راهروهای مدور، آویخته در عکس‌های به دیوار.

حالا جنگ تمام شده و آن سوی، الویس پادشاه صحنه هاست و این سوی آه در بساط آلمان‌ها نیست. پیتر می‌‌گوید در عرض سه‌ ماه ارزش پولمان چنان سقوط کرد که شیر بطری‌ای سه هزار فرانک به سه میلیون فرانک رسید. و فقر گلوی آلمان را چسبیده است و کارخانه بنز خاک می‌‌خورد و به جای بنزهای براق قرمز، دوچرخه می‌‌سازد به امید چندر غازی. و من حیرانم از این ملت، که بی‌ شک نمونه اند. چنین حضیضی را چگونه دوباره به اوج رساندند؟ 

راهرو بعدی را چرخ می‌زنیم و زمان موج می خورد چند سالی‌ به جلو. و حالا بنز‌های مجلل قرمز و مشکی‌ دهه شصت می‌‌درخشند در موزه. و از آن‌ها بیشتر چشمان پیتر که غرور و افتخار در پس آن‌ها قابل رویت است. آلمان‌ها دوباره قله‌ها را فتح کرده اند.  بی‌ نظیرند بی‌ شک. پیتر می‌‌گوید اقتصادمان چنان شکوفا می‌‌شود که چاره کمبود نیروی کار تنها در ورود کارگر از ایتالیاست. سالن‌ها را که می‌‌پیمایی، بنز‌ها لوکس تر می‌‌شوند، مردم این سرزمین می‌‌دوند پیشرفتشان را،  آن سوی آب‌ها بعد از تسخیر ماه، هیپی‌ها خیابان‌ها را تسخیر می‌‌کنند و در شرق ما...

از موزه که بیرون می‌‌آیم به پیتر می‌‌گویم محشر بود، اگر روزی روزگاری به ایران آمدی، من هم تخت جمشید و نقش جهانمان را نشانت می‌‌دهم.

 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳٩۱