فردا هوای مونترال آفتابی ست

و آرامش و بی‌ دغدغگی این سرزمین بعد سالی‌ درت نفوذ می‌‌کند. راه که می‌‌روی در پیاده رو‌های مملو مرکز شهرش، سکوتش را عادت می‌‌کنی‌. سوار بر مترو سرشار از مسافرین کتاب خوان می‌‌شوی، بی‌ صدای‌اش جزیی از تو می‌‌شود. سیل ماشین‌های خاموش خیابان‌هایش می‌‌شود عادی‌ترین پدیده زندگیت کم کم. تو‌یی که ماه‌های اول ورودت به اینجا دلتنگ بوق‌های کر کننده چهار راه ولی‌ عصر بودی، حالا با کوچکترین بوق ماشینی پریشان از جایت می‌‌جهی. 

خوره شیرینی‌ است این بی‌ دغدغگی. ظرفیتش را که داشته باشی‌، در سکوت این سرزمین هفت پله عرفان را هم می‌‌توانی‌ سلوک کنی‌ و فنا شوی. ولی‌ تشویش سال‌های پر هیاهوی زندگی‌ در تهران در تار و پود و اعماق جانت چنان رخنه کرده که مدام در هراسی مبادا این خوره بی دغدغگی تسخیر کند وجودت را. که روزی رسد که چون اینان صبح گرگ و میش به صف ایستی سر در دکان "اپل" که سری جدید "آیفون"در راه است و حکم قاطع بر تو جاری که بی‌ درنگ برباییش در همان ثانیه‌های اول انتشارش در بازار. بی‌ دغدغگی شیرینی‌ می‌‌تواند باشد زندگی‌ در سرزمینی که مهمترین خبر روزش اخبار هواشناسی ‌ست. 

طبق روال جاریم کرخت تر از آن بودم که غذایی سر هم کنم. پس مرکز تجاری بیخ دانشگاه، مملو از رستوران‌های ریز و درشت، مرهم همیشگی‌ درد است. غوطه در هزار افکارم نشسته‌ام به صرف غذا. مرد مسن نیمه شسته رفته‌ای با کت و شلوار مشکی  و ته ریش‌ سفید می‌‌نشیند کنارم. کتابی‌ در دستش است. رسمشان است مطالعه. به نشانه احوال پرسی‌ سری برایم تکان می‌‌دهد. این ولی‌ رسمشان نیست. کنارت که باشند انکار می‌‌کنند وجودت را مبادا که در نوردند حریم شخصی تو را. این احوال پرسیش جواب آنی ذاتی مرا به همراه دارد. برق می‌‌زند چشمانش که گوش شنوایی یافته است تا پر کند دقیقی‌ از این تنهاییش را. مرکب سخن را می‌‌راند به هر دشتی. از این که  مدیر رده بالای بازنشسته است می‌‌گوید برایم تا اهمیت دگرگون سازی سیستم آموزش کشور و حتی  بی‌ کفایتی مربی‌ تیم هاکی‌ مونترال که سراسر شرمساری به ارمغان آورده است در این دوره لیگ سراسری. از عظمت صلح طلبی و شخصیت بودا برایم می‌گوید تا خاصیت جادویی چای سبز چینی‌ در تسویه روح. من در افکار خود همچنان غوطه ورم و آقای مدیر می‌راند مرکبش را هم چنان. رسیده است به آخر الزمان. می‌گوید که این همه را گفتم تا مقدمه ای باشد بر این اساسی‌‌ترین بحث حال حاضر بشریت. غذایم رو به انتها است و او طومار سخنانش گسترده. که امسال آخرین سال وجودیت آفرینش است. که سال که تمام شود دنیا به سر خواهد آمد. این ماه های آخر را دریاب که صور در شرف دمیده شدن است. هزار و یک نشانه موجود است برایش. این همه زلزله و سیل و نشت نیروگاه ژاپن و جنگ های هر گوشه دنیا همه پاره ای از آن نشانه‌ها ست. روشنگری رسالتی ست که بر دوشش گذاشته شده،  قرعه ایست که به نام او خورده شده است. وقف کرده تمام زندگیش را تا خلق را روشن کند. تنها هم نیست گویا در این کارزار. پیروان و گردهمایی‌ها و مبارزات و تارنماها و برنامه هاست که بر می‌‌شمارد برایم.

غذایم تمام شده است ولی‌ بشارت هم چنان ادامه دارد. باید بروم. بی‌ دغدغگی عجیبی‌ جاری ‌ست در این سرزمین یخی. نگاهی‌ به روزنامه رها شده روی میز می‌‌اندازم. طبق پیشبینی‌، فردا هوای مونترال آفتابی ست.  

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳٩۱