دیزی شمال شصت

وطن که بودم پی‌ پاستا و پیتزا و‌هات چاکلت چرخ میزدم و بس. پینک فلوید گوش می دادم و بورخس می‌‌خواندم. دنیا چرخی خورد و تقدیر این گونه رقم خورد که این سوی آب‌ها روزگار گذرانم. همان دم که آسمان نیمه خاکستریمان را ترک کردم، همه آن عادات به جا ماند پشت سرم. به گمانم آن‌ها وصل به آن جا بودند.  پا در این زمین بیگانه که گذاردم دیگر پاک دگرگون شده بودم. "آن و آن" باز شدم و "گلستان" خوان. تنها دیزی خوب یافتن در این شهر یخی بود که خیلی‌ آسان نمی‌‌نمود.

  حمید درست بیست وپنج سال پیش رشت را به مقصد مونترال ترک کرد. غم غربت چنان در آن سرما چنگش زد که گوشه‌ای خلوت از این شهر یخی را یافت و کافه رستورانی ایرانی‌-رشتی به پا کرد. حالا دیگر وطن همیشه در مشامش بود. غذای مخصوص سرآشپز دیزی بود که برای این مو بلوند‌های این سوی آبی‌ تکه کردن نان سنگک و شناور کردنش در آب و سپس گوشت را حسابی‌ کوبیدن عجیب استثنائی جلوه کرد. فضای کافه‌اش را به طرح مشرق زمین ملوّن کرد و ترکیبش کرد با آوای تار و دف. کوبیدن گوشت در این فضای منحصر به فرد برای چشم آبی‌ها چنان طعم پست مدرنی‌ داشت که کافه‌اش خود کافه نادری‌ای شد در این شهر یخی. شد مرکز پیپ چرخاندن‌های جماعتی. 

و من این جا در به در دنبال دیزی ناب بودم. درست دو سال و پنج ماه می‌‌گذشت از این جست و جویم.  این جا که باشی‌ عادتت می‌‌شود پیاده روی‌های تک نفره. در یکی‌ از آن قدم زدن‌هایم به مقصدی نامعلوم، کافه-رستوران حمید را یافتم. و دادار خود مزد جست جو گر را عطا می‌‌کند. حسابی‌ محظوظ بودم از این کشفم. دیگر نشسته بودم داخل. هر سو سرت را می‌‌چرخاندی مو بلوند چشم آبی‌ای نشسته بود. در این گوشه آیا درک می‌‌کردند نوای تار شور انگیز معلق در فضا را؟ و من گوشت را با لذت داشتم می‌‌کوبیدم. عجیب لذتی داشت این کار و من هیچ درکش نکرده بودم به عمری. حمید با آن انگلیسی‌ با لهجه ی غلیظ فارسیش که بعد عمری زندگی‌ در فرنگ هنوز بیخ ریشش بود، برای چشم آبی میز کناری دوره فشرده آداب دیزی خوری به پا کرده بود. می‌‌شنیدم که این جمله عمیق را داشت با شور خاصی‌ می‌‌گفت که: "دیزی ایز نات ایزی".

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳٩۱