آوای ایستگاه کنکوردیا

ایستگاه مترو کنکوردیا را دوست دارم. نه به خاطر در و دیوار زهوار در رفته و سقف پوسته پوسته اش. سقفی که یک روز در میان آب از آن چکه می‌کند و تو حیران می‌مانی در حکایت این کشور یخی. سرزمینی که نامش جای گرفته در میان فهرست کشور‌های با شاخص بالای کیفیت زندگی‌ و خود بهشت برینی است درخیال یک فوج مردم سرزمینت ولی‌ در و دیوارش بوی کهنگی دارد و مدرنیته جایگاه چندانی نیافته در ساختار شهریش. این ایستگاه مترو را دوست دارم فارغ از ظاهر نه چندان دلچسبش. دوستش دارم نه فقط به خاطر آن که زندگی‌ فریاد می زند در سیل آدم هایش. که مثل ایستگاه‌های آخر خط نیست که متروکی اش آوار می شود بر تویی که از آن شهر بی در و پیکر چند میلیونی آمده ای. این ایستگاه را دوست دارم نه به خاطر این که از در که بیرون می‌‌آیی گم می شوی در لا به لای برج های بلند و آدم‌های روان مرکز شهر. دوست دارم این ایستگاه را نه بخاطر کافه "تیم هورتون" بیخ گوشش که هر وقت دلتنگی وطن گلویت را چسبید، کافیست به بهانه یک قهوه آبکی‌ بی‌مزه اش داخلش شوی و صدای آشنای فارسی بشنوی از گوشه ای. مهم نیست که سر ظهر باشد یا نیمه شب، یک هموطن همیشه آنجا سنگر را حفظ کرده است. صبح‌ها ولی‌ مستثناست که ما جماعت دوست داشتنی تن پرور، صبح را در خواب نازیم حتی اگر سالیست که این سوی آب‌ها ساکنیم

 

ایستگاه مترو کنکوردیا را دوست دارم. به خاطر صدای ساز و سحر آواز یکی از نوازنده‌هایش از میان باقی‌. از قطار پیاده می شوم و پله‌های ایستگاه را به سمت در خروج بالا می روم. منتظر آوای امروز هستم. آیا امروز آن پیرمرد مو جو گندمی ژولیده با لباس همیشه مشکیش است که با کیبورد موسیقی‌ کلاسیک را با دقت از روی دفترچه نت اش می‌‌نوازد؟ اگر او باشد این بار جلو می روم و می گویم: "بعد عمری همین چند قطعه را زدن راز نیاز به آن نت‌ها چیست؟ مگر نه آنکه اساس هنر کلاسیک در ثبات و تغییر ناپذیریست. بنواز با فراغ بال که چه نیازیست به نت. نت‌ها همانند تا ابد". شاید هم آن پیرمرد لاغر اندام هیپی با موهای بلند و ته ریش و کفش های آل استار قرمز باشد که گیتار اکوستیکش را به سبک گیتار هاوایی روی پاهایش می‌گذارد و با انگشتان چروکیده لاغرش معجزه می‌‌کند شور جوانی های سرخوشانه دهه هشتادش را. که اگر او باشد از او می‌پرسم: "چه بود سحر آن دهه که بعد سی‌ سال هنوز چنگش زده ای؟" شاید هم آن مرد میانسال فربه عرب روی صندلیش نشسته باشد و عود بنوازد و بخواند، اگر بتوان نام نوازندگی و خوانندگی بر آن گذاشت. کاش نوازنده ی عود بودم تا سویش بروم و بگویم: "سلام  یا اخی، گوش بینوای این مردم بی‌ گناه را بی‌خیال شو، من خودم می نوازم، هر چه گیر آمد نصف نصف."  شاید هم آن چهار‌-پنج تبتی با سر‌های تراشیده و لباس‌های بلند دالایی لامایی‌شان باشند که با ساز کوبه‌ای و اتحاد صدایشان به وحدت می‌‌خوانند و منِ زمینی‌ را چند بند انگشتی بلند می کنند از زمین. اگر آن‌ها باشند سوال‌های فراوان دارم ولی‌ مطمئن نیستم جوابش در آستینشان یافت شود. شاید هم آن جوانک جا افتاده فوق‌العاده باشد که من همیشه حیرانم از این همه استعدادش. به راستی‌ که از تمام ابعاد وجودیش استفاده می‌کند این بشر. گیتارش بر رو پای راستش است و با دو دست مینوازدش، با پای چپش بر روی پدال درامش ریتم می‌گیرد و همزمان ساز دهنی می‌نوازد. اگر او باشد می روم و می گویم: "مرد تو محشری، کجای زندگی‌ ایستاده ای”؟

 

ایستگاه مترو کنکوردیا را دوست دارم. نه به خاطر همه ی این‌ها که گفتم. پله‌ها را به سمت در خروج بالا می روم. ساحره دوست داشتنیم نعره می زند به نرمی نوای خاطراتمان را. این ایستگاه را دوست دارم  به خاطر این دختر کولی وار چهره شرقی‌‌ای که گیتار می زند و ترانه ی زندگی‌ نسل‌های ما را می‌خواند در این شهر یخی. آوای گل گلدونش را که می شنوم، می شوم معلق در فضا، گرم می شوم در این سرما و سیخ می‌ ایستد مو بر تنم. معصومیت صدایش مرا مترها از زمین بالا می برد. به سویش می‌‌روم و می‌‌پرسم: "با این زیبایی‌ معصوم و استعداد ناب، تو چرا در گوشه این ایستگاه زهوار در رفته این شمال شصت که فرسنگ‌ها دور است از سرزمین آفتابمان می خوانی”؟

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٠