اندر مرثیه ی فتادن کلاهم در غربت و مصائبش

یک عمر نالیدم از این دیار که هیچش به سامان نیست. که کارت درافتد در اداره‌ای و کلاهت بیفتد در برزن‌ی آن حوالی، بیا و حل مشکل کن و برگیر کلاهت را. غر زدم و غر زدیم این نابسامانی را. آخر، سپردم دیارم را به باقی‌ و پیمودم هزاران کیلومتر راه، بل رهی یابم سوی رهایی این سوی آبها. این سه خط عصاره زند‌گیم‌ بود در این سه سال. و حال کلاهم فتاده در یکی‌ از ادارات این سوی آب ها. رفته‌ام پسش گیرم، با یک خروار ادله ی محکمه پسند که هیچ مو لای درزش نتوان برد. با توپ پر گویمشان که آهای آدم‌های خوشبخت بهشتی‌، ‌ای آدم‌های ادارات کبک، اشتباه فرموده اید پرونده‌ام را، بدهید حقم را بروم من پی‌ کارم در این منظم سرزمینتان. آخ که درد آورباشد آن دم که تازه پی‌ بری کاغذ باری‌ های عظیم ادارات این سرزمین را، که خود در این دیار مرتبه‌ای دارد بس اعلا. آدم‌های بهشت بانگم دادند با ابروهای در هم تنیده و چهره‌های سنگیشان که اشتباه هم گر‌ کرده ایم بهشتمان قانون دارد، محکمه ی مستقل دارد، قاضی عادل دارد. ولی من این  را نیک‌ می‌‌دانم که در این دیار، چون کارت ناصواب گشت و گشتی گرفتار، دگر چون وطن نباشد که این و آن بینی‌ و پول چای و زیر میزی ببخشایی که ببخشایندت و تمام قوانین مملکت را برایت تبصره دار کنند به آنی‌. این داستان‌ها هیچ یافت نشود در این حوالی. هی‌، که نابسامانی وطنم آرزوست.

 

چاره ای یافت نشد جز آن که پی‌ وکیل روم و سپارم خود را به تیغ‌های تیز کرده اش. و تو چه خوب می بینی‌ انعکاس خودت را در پس چشمانشان که بوی پول می دهی‌. ولی‌ گه‌ ره نباشد جز آن که سپاری خود را به تیغ. پرس و جوی کنان می یابی وکیلی را که جدّ اندر جدّ کانادایی و کبکی باشد و خبره در امور مهاجرت. وقت ملاقات نیم ساعته‌ای می گیری که بماند چه مقدار می پردازی بهایش را. به دفتر وکیل محترم که قدم می‌گذاری بوی ایران میگیری همان دم. تمام دفتر پر است از سوغات ایران. از تابلوی فلزکاری شده ی آیت الکرسی  تا قلم‌ها و قلم دان های خاتم کاری و تندیس‌های پاسارگاد و تخت جمشید و تابلو فرشهای نفیس ایرانی‌ منقش به دخترکان ابرو مشکی‌  طره بر باد. نگاه حیران من را که می بیند می‌گوید که همه هدایای موکلین ایرانیم است که ترتیب داده‌ام کارهای مهاجرتشان را و الان ساکن این سرزمینند.

 

در دل‌ گویم زه و گریستم به حال زاری که انتظارشان را می کشد، که هنوز کلاه نینداخته اند جایی‌ و مکانی تا لمس کنند سنگینی‌ تصمیمشان را.

 

 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩٠