خورخه

 

خورخه رو به رویم نشسته بود. بطری شراب شیلی‌ای که جلویش روی میز بود را برداشت و با وسواس خاص خودش گیلاسش را تا نیمه پر کرد.اهل مکزیک بود. چهره ی آفتاب سوخته اش، چین و چروک عمیق پیشانیش، بینی‌ پخ و چشم‌های کشیده‌اش که با لهجه غلیظ اسپانیولیش جمع می شد می‌‌توانست نشانگر آن باشد که اهل آن کشور است.

همه مهمانان غرق در لذت بردن از غذا و نوشیدنی‌‌های مرغوبشان بودند. بعد یک روز طولانی‌، این لحاظت ناب و مملو از آرامش بود. بعد از یک روز که از بوق صبحش باید زل می‌زدی به پرده ی نمایش سالن و کنکاش می‌‌کردی آن یک خروار ماتریس و معادله ی دیفرانسیل را تا شاید سر در بیاوری از آن چه داشت ارائه می شد. و در کنارش می‌‌بایست تمام سعیت را می‌‌کردی که به ضرب قهوه غلیظ هم که شده خودت را از گزند خواب برهانی.

حالا مهمانی شب کنفرانس بود و خورخه جلوی من نشسته بود.گذر زمان را از فراسوی چشمانش می‌‌شد لمس کرد . سنّ و سالی‌ از او گذشته بود ولی‌ با لجاجت ذاتی ای که در هر کاری داشت، تقلا می‌‌کرد که از نمود گذر زمان برهد. موهایش یکدست مشکی‌ بود و منظره ی متناقضی را در کنار چین و چروک‌های صورتش پدید می‌‌آورد.

گفت:

-
شراب محشریه. شراب شیلی رو اگه بشناسی و بتونی‌ مرغوبش رو پیدا کنی‌ از بهترین شراب هاست. فقط باید این شراب‌های بنجل که با قیمت مفت تو هر مغازه‌ای پیدا میشه رو نخری، که به لعنت خدا نمی‌ارزه. همین جنس های دم دستیه که شراب شیلی رو بی‌اعتبار کرده.

این‌ها را با انگلیسی ای بیان کرد که از نظر ساختار زبانی فوق العاده سلیس بود ولی‌ لهجه ی غلیظ مکزیکی ای به آن گره خورده بود. ترکیب این جملات و آن لهجه ی غلیظ که بعد از سی‌ سال زندگی‌ در این جا هنوز هم گلویش را رها نمی کرد، مثل ترکیب موهای سیاهش که روی پیشانی چروک خورده‌اش ریخته بود متناقض می‌‌زد.

تمام عمرش را وقف علم کرده بود. وقف روباتیک. بیست - سی‌ سال پیش که این رشته کاملا نوپا بود، خود از بنیانگزاران این رشته بود. کمتر کتاب و مقاله‌ای یافت می شد که به یکی‌ از مقالات بنیادین او ارجاع نکرده باشد. سه‌ سال پیش که تازه پایم به این دنیای جدید، این سرزمین نو و این زندگی تازه باز شده بود، استاد یکی‌ از دروسم بود. من که چند روزی بیشتر نبود که این جا بودم و گوشم هنوز چندان با زبان بیگانه انس نگرفته بود - هر چند سال‌ها انگلیسی خوانده بودم - پایم به کلاس خورخه باز شد. باید تقلا می‌کردم که از لا به لای لهجه ی غلیظ مکزیکیش آن یک خروار محتوای جدید علمی‌ را استخراج کنم. و همه ی این‌ها گره می‌‌خورد به صورت یخی و لحن بی‌ روحش که تمام آن دو ساعت کلاس را بدون هیچ فراز و نشیبی درس می‌‌داد. و من یک عمر متنفر بودم از این گونه مدرس ها. که اوج و فرود ندارد سخنرانیشان. که تمام جزئیات را آن قدر بسط می‌‌دهند، با همان لحن یکنواختشان، که تو گم می‌‌کنی‌ شاکله ی اصلی‌ مطلب را.

و کلاس‌هایش خیلی‌ زود برایم زهر شد. و این قیافه ی سنگی‌‌اش برایم خوره روح گردید. این چهره که از احساس تهی بود. صورتش خالی‌ بود. خورخه از دید من به معنای واقعی‌ کلمه به یک "روبات" متحرک تبدیل شده بود. به گمانم آنقدر در بسط این علم غرق شده بود که خود جزئی از آن گشته بود. چهره سنگی‌‌اش دیگر انسانیتی را در من تداعی نمی کرد.

پسرش که خودکشی‌ کرد، فردایش سر کلاس بود. مثل همیشه اصلاح کرده، کت و شلوار پوش،کراوات زده، اتو کشیده و شق و رق. همان خورخه، همان چهره سنگی‌، همان فرمول‌ها و ماتریس‌ها و جبر خطی‌. و من هیچ متوجه نشدم این حادثه مهم زندگیش را در آن روز و تا مدت ها. ماه‌ها بعد، به طور اتفاقی‌ پی‌ به آن بردم. در عجب ماندم از این مرد. و یک علامت سوال بزرگ حک شد در ذهنم که چگونه؟ کافکا گریگور مسخش را به یک شب مسخ کرد و صبح حشره عظیم الجثه‌ای را تحویل خواننده‌هایش داد. و این خورخه نه به یک شب بلکه طی‌ سی‌ سال مسخ شده بود به یک روبات عظیم الجثه. خالی‌ از احساس.

نگاهی‌ به گیلاس شرابش انداخت. آن را با لذت چرخاند و تابی داد تا قطرات شراب روی دیواره گیلاس به نرمی سر بخورد و او محظوظ شود از مرغوبیت شرابش که ردّ قطرات روی دیواره نشانگرش بود. نمی‌‌دانم براستی کدام برایش در اهم زندگیش قرار داشت: علم و کرسی استادیش در دانشگاه و یا این لذت تمام نشدنی‌ و غیر قابل وصفش به نوشیدن.

ادامه داد:

-
انگور باید نژاد اصیل داشته باشه. ولی‌ این کافی‌ نیست. باید آفتاب تیز بتابه به مغز انگور. هر روز هم بتابه. چهار روز آفتاب باشه سه‌ روز ابری انگور رو خراب می‌کنه. و شیلی شهره ی آسمان صاف و آفتاب تند و تیزشه.

 

تمام گیلاسش را سر کشیده بود. همه ی کار‌هایش در سرعت بود. در راهروی دانشگاه که می دیدمش همیشه در شتاب بود. طول گام‌هایش را دو برابر گام عادی بر می‌داشت لابد برای آنکه زودتر به مقصد برسد. و حالا به جای جرعه جرعه نوشیدن و کیف کردن، به سرعت آن را تمام کرده بود.


-
شراب شیلی معرکست. ولی‌ من شانزده سال تمام این نعمت رو از خودم دریغ کردم. شانزده سال نخریدمش. درست از همون روز‌هایی‌ که پینوشه تو شیلی جوی خون به راه انداخت و کودتا کرد. پینوشه دستش به خون سرخ شد و من دست از این لعل سرخ شستم.

صدای همهمه ی مهمانان بیشتر شده بود و موسیقی‌ در لا به لای آن گم شده بود. از پنجره رستوران شهر تابستانی را نگاهی‌ انداختم که در این آخر شبی گرم بود از مردم. می‌رفتند و می‌‌آمدند و لوندی می‌‌کردند و فارغ بودند از دنیا، و لابد لذت را مزه می کردند در این گوشه ی دنیا. خورخه که صدایش حالا سخت تر به من می رسید گلویش را صاف کرد و با صدای بلند تر ادامه داد:

-
نه فقط همین یک مورد. شوروی سابق هم که به سرزمین افغانستان تاخت، ودکای روسی رو تعطیل کردم. دیگه نخریدمش. آمریکا هم که از این سر دنیا اون همه سربازاش را قشون کشی‌ کرد به عراق، که به اصطلاح دموکراسی رو آوار کنه رو سر اون ملت بیچاره، و چاه های تمام نشدنی نفت عراق رو به غنیمت ببره، قید شراب کالیفورنیا رو هم زدم.

به یک آن تمام آن چند لیوان و بشقابی که گارسون بیچاره از میز کناری جمع کرده بود از دستش رها شد و با صدای آزار دهنده‌ای روی زمین خرد شد و شکست.

خورخه بلند شد. به میز کناری سرکی کشید تا گپی هم با آن‌ها بزند. نگاهی از نو به او انداختم. موهای یکدست مشکی‌ شده‌اش که روی پیشانی پر چین و چروکش ریخته بود چقدر چهره‌اش را گرم و پر احساس می کرد.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳٩٠