این لئونارد دوست داشتنی

به ساعتم نگاه می کنم. ده دقیقه ای از ساعت هشت می گذرد و هنوز خبری از او نیست. خیابان های مونترال تابستانی از شور موج می زند. شب و روز هم ندارد. فوج آدم های خوشحال ملبس به الوان گوناگون  در شمار فستیوال های این شهر گم می شوند. نکند که نیاید؟


هفته پیش بود که در خیابان سنت کاترین راه می رفتم. تقاطع سنت لورانت را که به سمت شرق رد می کنی، در و دیوار شهر به خرابی می رود و فضا رعب انگیز می‌‌شود. بوی علفی که در گوشه و کنار دود می کنند توی ذوقت می زند. آدم ها قیافه هایشان عجیب می شود و لباس های چرمی مشکی و آرایش های مخوف و خالکوبی های فراوان، بیشتر دیده می شود. لابه لای این ها، مرد مسن موقری با کلاه لبه دار و پیراهن آبی کتان و چهره گندم گونش از کنارم رد شد. دبیرستان که بودم، آرش که میز جلویی می نشست، در هیاهوی توابع هذلولی و ریاضیات گسسته، مخفیانه سی دی و یک سری اشعار انگلیسی چاپ شده زیر میزم سراند. در آن دوره زمانه کم خلافی هم نبود. پرهیب صالح احمدی، مدیر مخوف مدرسه را در کنارت حس می کردی تنت به رعشه می افتاد. آرام گفتم:

 - چه غلطی می کنی؟! این چیه دادی به من آرش؟!

- لئونارد کوهن! برو گوش کن لذت ببر. آهنگاش حرف نداره. کوهن یه مکتبه. مکتب امید و آرمش.  باید حسش کنی تا بفهمی چی می گم.

مطمئن بودم بازچهارتا جمله ی قلمبه ای را که از برادرش شنیده، با آن ژست مضحک روشنفکریش دارد برای من بلغور می کند. کوهن را نمی شناختم. به توصیه او گوش دادم. درآن سیل فرمول های فیزیک و آرایه های ادبی و قوانین صرف و نحو، موسیقیش شد دلخوشیم. کوهن گوش دادن هایم و آن یک ساعت بسکتبالی که عصرهای پنجشنبه در حیاط مدرسه بازی می کردیم، شد خوشی روزهای نوجوانیم. تقاطع سنت لورانت را رد کرده بودم که آن مرد میانسال موقر را با صورت کشیده و بینی خمیده اش دیدم. آن زمان، نشر باغ، روبه روی خیابان باغ فردوس، تقویمی می فروخت که در کل شهری به کلانی تهران تک بود. ورق های تقویم از جنس نا مرغوب کاهی بود و دوازده عکس از دوازده اسطوره موسیقی دهه هفتاد-هشتاد میلادی، از کرت کوبین تا جیمی هندریکس نابغه و لئونارد کوهن بی نظیر، در صفحات آن چاپ شده بود.  چهره مرد موقر که رد شده بود چقدر آشنا می زد!  لئونارد دوست داشتنی، با آن صورت گندمگون کشیده و بینی خمیده، تا سال ها روی دیوارم ماند. تقویم از شهریور سال ۸۰ جلوتر نرفت. بوی علف و تعداد آدم های مخوف حالا بیشتر هم شده بود. به سمت تقاطع سنت لورانت برگشتم. به دنبال مرد دویدم. بالاخره به او رسیدم. گفتم:

    می دونم شاید سوالم خیلی احمقانه باشه، ولی احیانا شما لئونارد کوهن نیستید؟ همون لئونارد افسانه ای؟  

او که انگار از دنیای افکارش به ناگاه بیرون کشیده شده بود، چشم هایش گرد شد. لبخند ملایمی  بر لبانش دوید

- چرا خودم هستم. خوب من رو شناختی. کمتر برام پیش اومده!

باورم نمی شد. لئونارد کوهنِ دیوار نوجوانیم، که سال ها به او زل زده بودم و خیالم را تا ناکجا به پرواز در آورده بودم، در این خیابان نسبتا مخوف مونترال، چه عادی از کنارم رد شده بود و من غافل بودم. و چه خوب کردم که به دنبالش رفتم. داستانم را برایش گفتم. داستان نوجوان آن سوی اقیانوس که چگونه شیفته آرامش و امید تنیده در موسیقیش بوده است. گفت:

- عجب طرفدار پر و پا قرصی!
- مونترال چی‌ کار می‌‌کنید؟ حتما برای کنسرت اومدید؟
- جوون، من یه عمره که مونترال هستم. باید از پدر و مادرم بپرسی‌ که ۱۰۰ سال پیش اینجا دنبال چی‌ بودند!  حیف که الان عجله دارم و باید برم جایی وگرنه می نشستیم با هم یه نوشیدنی می زدیم و یه گپ و گفتی جوون.  

دستی به چانه اش کشید. کلاهش را روی سرش جابه جا کرد.


   بذار ببینم… چطوره جمعه هفته بعد ساعت ۸ شب همدیگه رو ببینیم، نظرت چیه؟ اصن قرارمون همین جا جوون. موافقی؟ من باید برم. یادت نره ها! این دوره زمونه جوونا حواس پرت شدن

به ساعتم نگاه می کنم. ده دقیقه ای از ساعت ۸ می گذرد و هنوز خبری از او نیست. نکند که نیاید؟ در همین فکر و اضطرابم که از لابه لای جمعیت،  صورت کشیده و بینی خمیده اش را تشخیص می دهم

 
 
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳٩۳