و او با افتخار آدم می‌‌کشد

رفته بودم خانه "ماز" برای تماشای بازی فینال فوتبال لیگ آمریکای شمالی. ماز اسمش مازیار است و فوتبالی که مرا به تماشایش نشانده بود فوتبال امریکایی. این غربی‌ها گویا سختشان است اسم‌های ما شرقی‌‌ها را کامل تلفظ کنند. تا "ماز" را بیشتر همتشان نمی‌‌شود گویا و "یار" ش را به قرینه معنوی حذف می‌‌کنند. مازیار هم که از سه سالگی این سوی آب بزرگ شده، به گذر زمان می‌‌فهمد که از یارش باید صرف نظر کند اگر می‌‌خواهد با این جماعت درامیزد. شخصیتش ترکیب شیرینی‌ ‌ست از شرق و غرب. شیفته فوتبال آمریکایی ‌ست و هاکی‌، و دلداده آوای شجریان و تار علیزاده. کلامش ملغمه ‌ایست ازانگلیسی‌ و فارسی با چاشنی لهجه غربی. چند سالی‌ است که می‌شناسمش و طی‌ این سال‌ها او یکپارچه اصرار بوده است که یکبار باید مرا بنشاند به تماشای این ورزش به دید من وحشیانه. و من هر چه می‌‌گویم که مرا هیچ درک روی هم آوار شدن‌ها و وحشیگری این ورزش نیست، که در تقابل آشکار با روح جوانمردی ورزش است، او از آن دست استدلالات نامانوسی برایم به صف می‌‌کند که منطقش برای ما شرق زادگان قابل هضم نیست. آن چه من توحش می‌‌ناممش او استحکام و جدی بودن در ورزش می‌‌داند.

نشسته ایم جلوی تلویزیون. "صلاح" هم هست. قبلا دیدمش. از آن آدم‌هایی ‌ست که اطلاعات عمومیشان فوران می‌‌کند و از هر دری سخن برانی، او هزار مطلب در کاسه دارد. جوانی عراقی‌ ‌ست که بیشتر عمرش را در دوبی‌ زندگی‌ کرده و چند سالی‌ است که به این سرزمین یخی کوچ کرده. درس خوانده است و الان کار و بار پر رونقی به پا کرده. یک زوج جوان دیگر هم هستند. چهره دختر با ترکیب مو‌های سیاه لخت و سفیدی بی‌رنگ پوست و چشمان قهوه‌ای، به "کبکی"‌ها می‌‌زند. پسر با شانه‌های پهن و هیکل تنومند و موهای تراشیده و خالکوبی روی بازو و چشم‌های بی‌ روح کنارش نشسته است. چشمم به چشمانش که می‌‌افتد، ته دلم می‌‌لرزد. تلاقی‌ نگاه‌ها را قطع می‌‌کنم و به صفحه تلویزیون چشم می‌دوزم که پر است از زرق و برق مراسم قبل از بازی. این آمریکایی‌‌ها استاد برگزاری شکوهمند مراسم هستند، چیزی که ما هیچ بلد نیستیم. نیمی از ملت می‌‌نشینند به تماشای این بازی، نه به خاطر خود آن، که برای همین زرق و برق‌های جانبیش. سربازان ارتش با یونیفورم‌های شق و رق اتو کشیده در زمین چمن به نظم رژه می‌‌روند. صلاح همچنان حرف می زند. از هر دری می‌‌گوید. از نوسانات وال استریت می‌‌گوید تا فستیوال موزیک الکترونیک تورنتو. مرد جوان تنومند محو رژه است. سرود ملی‌ را می‌‌نوازند و ادای احترام می‌‌کنند به سربازان آمریکایی‌ کشته شده در جنگ عراق. صلاح معلوم است چندان به مذاقش خوش نیامده ولی‌ همچنان از شکوه فستیوال تورنتو می‌‌گوید. مرد تنومند می‌‌گوید: "عجب نظم و ترتیبی. عجب شکوهی. ببین درجه داران با چه صلابتی ایستاده اند و بقیه رژه می‌‌رند و سرود نواخته میشه؟ این مراسم باید اول هر بازی‌ای باشه." این را لابد برای زنش دارد می‌‌گوید ولی‌ رو به تلویزیون دارد.

حالا دیگر چند ده بازیکن تنومند با آن لباس‌های حجیم و کلاه‌های محافظشان جای سربازان یونیفورم پوش را در زمین گرفته اند. شکل و شمایلشان تو را یاد شوالیه‌ها با زره و کلاه خود‌های رزمیشان می‌‌اندازد. مرد تنومند یک تکه پیتزا از روی میز بر می‌دارد و با یک حرکت نیمی از آن را می‌‌بلعد. صلاح که صحبتش را با ماز تمام کرده، رو به مرد تنومد می‌‌کند و می‌‌گوید: " نشد خودم را معرفی‌ کنم رفیق. من صلاح هستم. چند سالی‌ است که با ماز دوستم. ندیده بودم شما رو." در این فاصله، مرد تنومد با حمله دوم بقیه برش پیتزا را بلعیده. رو به صلاح می‌‌گوید: " دیوید هستم. یکی دو سالی‌ بود که برای کار مونترال نبودم." صلاح یک برش کوچک پیتزا بر می‌‌دارد و می‌‌پرسد: " مشغول چه کاری هستید که  یه مدت اینجا نبودید؟" دیوید برش دوم پیتزا را هم در فاصله این پرسش بلعیده. با صدای بی‌ روحش می‌‌گوید: " آدم می‌‌کشم." بعد خنده‌ای هیستریک می‌‌کند. بازی شروع شده است. شوالیه‌ها روی هم شیرجه می‌‌زنند. از سر و گردن هم گلاویز می‌‌شوند. برای هم جفت پا می‌‌گیرند تا توپ را به دست بیاورند. من هیچ درک نمی‌‌کنم روح این ورزش را. صلاح درجواب خنده دیوید لبخندی زورکی می‌‌زند و می‌‌گوید: " شوخی جالبی‌ بود." دیوید که برش سوم پیتزا را هم برداشته است می‌‌گوید:"ولی‌ من جدی گفتم. شغلم همین است. یکی‌ دو سالی که کانادا نبودم برای همین کار بود. افتخار می‌‌کنم به شغلم. نه تنها من، بلکه کانادا، و بشریت هم." خنده بی‌روح عصبی‌ای دوباره می‌‌کند. صلاح گیج شده است. من با برش پیتزایم بازی‌ می‌‌کنم. ماز از هفت دولت آزاد، محو تلویزیون است. دیوید با صدایی محکم و بم که چیزی شبیه افتخار درش موج می‌‌زند ادامه می‌‌دهد:" من تو ارتش کانادا در عراق خدمت می‌‌کردم." صلاح این را که می‌‌شنود، به ثانیه چند رنگ عوض می‌‌کند. دستانش رعشه می‌‌گیرد. شوالیه‌ها هنوز روی هم آوارند. ماز و دیوید و زنش گرم تماشای بازی‌ هستند. من یخ کرده‌ام ولی‌. صلاح می‌‌گوید:" چه افتخار بزرگی‌ داره این سلاخی!" پیتزای‌ نیمه کاره‌ ‌اش را می‌‌گذارد و از خانه بیرون می‌‌زند. ماز هاج و واج می‌‌دود دنبالش.  یک برش پیتزا بیشتر روی میز نمانده. از ذهنم می‌‌گذرد که این برش آخر را بردارم. ذهنم، عجیب مشوش است. دیوید تنها برش باقیمانده پیتزا را هم از روی میز بر می‌‌دارد و به یک آن می‌‌بلعد.  

 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳٩۳

به تماشای سمفونی مرگ

 تپه مونت رویال را که بالا بروی، بیست دقیقه‌ای بیشتر پیاده روی نخواهد بود تا به فضای بازی برسی‌ که کل شهر مونترال، به زیبایی‌ زیر پایت گسترده است. آنگاه منظره بی‌ بدیلی خواهی‌ دید از آسمان خراش‌های مرکز شهر و پل‌هایی بر روی رود خانه سنت لوران، و افقی که تا دور دست از نور چراغ‌های شهر می‌‌درخشد. آن بالا هستم. پول خرد‌های ته جیبم را می‌‌چپانم در دستگاه قهوه ساز خودکار و قهوه‌ای برای خودم مهیا می‌‌کنم. هوا بی‌ نهایت گرم و شرجی ‌است. از آسمان انگاری آتش می‌‌بارد. صبح ویدئو‌ای را دیدم که دست به دست می‌‌چرخید در فضای مجازی و روحم را سایید. و من در این هرم گرما به آنی‌ بدنم تمنّای نوشیدنی‌ داغ کرده‌ است. این بالای تپه جمعیت به وفور جمع شده است. به ساعتم نگاه می‌‌کنم. دیگر باید نمایش شروع شود. آتش بازی که شروع می‌‌شود، فوج ملت، مفرد و زوج و جمع، مسحور جادویش می‌‌شوند. اعجاز رقص نور در آسمان، حس زیبای زندگی‌ را درت می‌‌دمد. سبک می شوی. فرح دمیده می‌‌شود در کالبدت. شکوهش هیچ قابل قیاس نیست با نمایش‌های فکاهی وار آتش بازی دوران کودکیت که به مناسبتی در پارک ملت بر پا می شد. زیباییش نفست را در سینه حبس می‌‌کند. و جمعیت چند صباحی را سر خوش، چای و قهوه می‌‌نوشد و رقص زندگی‌ را در آسمان به تماشا می‌‌نشیند.

 آبرام فلاسک چای و صندلی تاشویش را می گذارد پشت ماشینش و منتظر می‌‌ماند تا باقی‌ هم برسند. ده دقیقه که رانندگی‌ کنند، بالای تپه شهرشان، سدروت، خواهند رسید. و عجب شوری در دلش موج می‌‌زند. طبق آخرین اخبار، نیم ساعت بیشتر وقت ندارند تا خود را بالای تپه برسانند. شانا و مایر هم از راه می‌‌رسند. حالا دیگر جمعشان جمع است. تمام طول راه را به اخبار رادیو گوش می‌‌دهند. دیگر بالای تپه رسیده اند. آبرام صندلیش را باز می‌‌کند. مایر هیجان زده چشمانش را تنگ می‌‌کند تا آن دور‌ها،  شهر آوارزده غزه را بهتر ببیند. غزه چند کیلومتری بیشتر با مرز سدروت فاصله ندارد. فوج جمعیت هم بالای تپه است. شانا برای سه نفرشان چای می‌‌ریزد. باقی‌ جمعیت هم بساط عیش و طرب‌شان را آورده اند به تماشا. مایر لم می‌‌دهد بر روی صندلی. صدای انفجار که بلند می‌‌شود، سوت و هلهله است که از جمعیت تپه به سر خوشی‌ بالا می‌‌رود. لبخند می‌‌دود بر چهره هر سه شان. نمایش شروع شده است. آتش بازی مرگ کلید خورده است. هر موشکی که فرود می‌‌آید بر نوارغزه، که از بالای این تپه نمایان است، فرح و شادی دمیده می‌‌شود بر فوج جمعیت بالای تپه. و این جمعیت، اینجا جمع شده است که ذرت بو داده بخورد و این نمایش خون و خاک را به تماشا بنشیند و از اعماق وجود احساس  رضایت کند. دارند جواب راکت‌هایی‌ را که از غزه به سویشان پرتاب می‌‌شد، خوب می‌‌دهند. و این سمفونی مرگ است که به وحشیانه‌ترین صورتش در حال نواخته شدن است. آبرام محظوظ این اعجاز است. چای می‌‌نوشد و سراسر لبخند است. سمفونی، دیوانه وار ادامه دارد.

صدای انفجار خفیف که بلند می‌‌شود، احد رعشه به وجودش می‌‌افتد. از این انفجار کوچک که اخطار اولیه است تا سمفونی مرگ که آوار خواهد شد بر سرش، فقط پنج دقیقه وقت دارد. و بیشتر از کسری از ثانیه زمان نخواهد داشت تا فکر کند چه را برای خود از یادگاری‌های عزیز سی‌ سال زندگی‌اش حفظ کند و به بیرون زند. هجوم ثانیه‌ها در رگ هایش می‌‌دوند. صدای همهمه ملت سراسیمه را می‌‌شنود که به خیابان هجوم می‌‌آورند. چه فرق است بین این چهار دیواری لرزان و خیابان‌های بیرون؟ سمفونی مرگ که برت آوار شود، فقط معجزه می‌‌تواند این بار هم زنده نگاهت دارد. هیچ با خود بر نمی‌‌دارد. به شتاب از خانه بیرون می‌‌زند. دیگر وقتی  برایش نمانده است.  

آتش بازی که تمام می‌‌شود، از بالای تپه مونت رویال پایین می‌‌آیم. با سرخوشی فیسبوکم را از گوشی موبایلم تورقی می‌‌کنم. از ابتدا تا انتها اخبار غمناک غزه است. از صبح که آن ویدئو را دیدم، هنوز هضمش برایم ثقیل است. انسانیت بهایش چند است در این زمانه؟ دوباره تماشا می کنمش. تصویر عده‌ ایست که در شهر مرزی‌ای در اسرائیل جمع شده اند، چای می خورند و می خندند و بمباران غزه را چون فیلم سینمایی به صورت زنده به تماشا می‌نشینند. و انسانیتی که گم شده در این زمانه. و تراژدی آن است که فردا وقتی از خواب بیدار شوم می دانم که‌ دوباره غرق در روزمرگی زندگی‌آمریکای شمالی خواهم بود.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳٩۳