وقتی آقای ا.م به روی صحنه می رود

دانشکده هنر‌های زیبا و آن در نوستالژیک دوست داشتنی دانشگاه و کتاب فروشی‌های راسته انقلاب و چهار راه دوست داشتنی ولی‌ عصر و تئاتر شهر که چه شب‌های پر بیم و امیدی را در آن سپری کرده بود، باید رها می‌‌کرد ومی‌‌رفت. در انتهای نمایش، هر بار که برق شادی را در چشمان تماشاچی‌‌هایی که تشویقش می‌‌کردند می‌‌دید، عزمش سست می‌‌شد و سختش بود رها کند این برق را. چند ماهی‌ دوباره می‌‌ساخت و می‌‌دوید دالان‌های بی‌ انتهای ادارات را برای گرفتن یک امضا به پای برگه‌ تا زندگی‌ کند چند شب دیگر را بر روی صحنه. که زنده بود برای صحنه. و این سنگ اندازی‌ها که تمامی‌ نداشتند و این خطوط قرمز که روز به روز بیشتر می‌‌شدند و این چارچوب‌ها که تنگ تر، امانش را می‌بریدند باز. و سخت تر از همه این ها، خوره‌ای بود در روحش که اگر فلان ضابطه، دستش را برای نوشتن آن دیالوگ انتهایی فلان نمایشنامه نبسته بود، آن ضربه کاری مد نظرش چنان در انتها بر روح تماشا چی‌ می‌نشست که برق چشمانشان دوچندان می شد. و هر درجه از برق شوق را که می‌‌دید در سوی چشمان تماشاگران، دلش راضی نبود. و این چرخه مکرّر تصمیم به ترک وطن و لغو آن، چندان به دفعات تکرار شد که چون به خود آمد عمرش به سی‌ و پنج رسیده بود و سیزده سالی‌ می‌‌گذشت از فارغ التحصیلی اش. ا.م تصمیمش را گرفته بود. این بار، راسخ. باید می‌‌رفت.

فضای ایرانی‌ مونترال سال به سال فرهنگی‌ ترمی‌ شود. و این مایه خوشی‌ است. پنج - شش سال پیش که اینجا آمدم خبری از سیل جلسات نقد ادبی‌ و کارگاه‌های آموزشی و نمایش‌های تئاتر فارسی نبود. نشسته‌ام در کافه ایرانی‌ کنار موزه‌ هنر‌های زیبای مونترال. تازه باز شده است. فضایش می‌‌بردت به کافه‌های دنج تهران. امید با موهای بلند از من سفارش می‌گیرد. بعد از چندین بار اینجا آمدن، آشنایی مختصری پیدا کرده ایم. می‌‌گوید: پوستر نمایش هفته بعدمان را دیده ای؟ دیده‌ام و در این فکر که بروم نمایش را. همان جا بلیط را می خرم: صدای بال زدن پرتقال.

روز سختی داشت. در هوای بارانی، تعداد مشتری‌ها تصاعدی زیاد می‌‌شود و کار طاقت فرسا. و این صاحب کافه برای چندر غاز سود بیشتر، یک نفر دیگر را هم استخدام نمی‌‌کند که کمک حالش باشد. همه بارها به دوش اوست. و چاره‌ای هم نیست. باید گذران روزگار کند. این جا با مدرک تئاتر از ایران، چندان گزینه‌های فراوان کاری‌ای انتظارت را نمی‌‌کشد. دل خوشی‌اش نمایش هفته بعد است. چند ماه آزگار برایش عرق ریخته است. نوشتن نمایشنامه، بازبینی آن، جلسات متعدد تمرین. ولی دستش باز است. دیگر چارچوب و خط قرمزی نیست که حلقومش را چنگ زند. خط به خط همانی است که می‌بایست. هیچ چیز پس و پیش نشده است و هیچ تیغی ناقص الخلقه  نکرده است این موجود را. 

روز نمایش به سالن می روم. جمعیت چندان زیادی نیامده است. لم می دهم روی صندلی‌. نمایش که شروع می شود، محو دیالوگ‌ها می شوم. چنگ می زند آدم را. شسته‌ رفته است اتفاق‌ها و منطق داستان. انتظارش را ندارم. یک ساعت نمایش چنان من را به اوج و فرود می برد که دیگر می سپارم خود را فارغ بال به موجش. عجیب لذت می‌‌برم.

قفل ساز در را هل می‌‌دهد و در را باز می‌‌کند... ده‌ها سیب در اتاق پخش می‌‌شود... بوی تند سیب سالن نمایش را پر می‌‌کند و صدای ساکسیفون از دور دست به گوش می‌‌رسد. پرده پایین می آید.

نمایش تمام استامید منتظر است پرده دوباره بالا رود. که به جلوی صحنه بیاید. شیفته این لحظه است. لحظه داوری ‌ست گویا برایش. که وقتی‌ جمعیت تشویق می‌کند، چشمانشان را تک تک برانداز کند. که در ته چشمان هر کس، نقد کارش خسبیده.  اگر برق چشمان را ببیند مزدش را گرفته. سراسر شور می‌‌شود. و چشم‌های کدر، پتکی ‌ست بر روحش. ولی مطمئن است این نمایش همان نمایش موعود زندگی‌اش است که به امیدش کوچ کرده. حکم همان ساز جادویی چهلم کتاب " وردی که بره‌ها می‌‌خوانند" را دارد. همان کمالی ‌ست که پی‌‌اش دویده این سال ها. که انتظارش را می‌کشیده. پرده که بالا رود بی‌ شک چند ده جفت چشمان باز، با برق جادویی، انتظارش را می‌‌کشند. 

پرده بالا می‌‌رود. هنوز کیفور نمایشم. با اشتیاق تا جایی‌ که می‌‌شود تشویق می‌کنم.

پرده بالا می‌‌رود. جمعیت به تصنّع تشویق می‌‌کنند. گویا منتظرند که زودتر از این دخمه فرار کنندامید چشم می‌‌اندازد. پاهایش سست می‌‌شود. غیر از یکی‌ دو چشم براق، یک مشت چشم بی‌ روح سالن را پر کرده است.صدای پتک، روانش را پریشان می کند. سنگینی‌ غیر قابل تحملی بر روی پاهایش می افتد. گلویش خشک است. تمام وجودش تئاتر شهر را تمنا می‌‌کند. پرده پایین می آید. دیگر شوری بر پا نیست.

 

 
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٢

برای سگ‌های زردی که ساز می‌زدند

خبر تکان دهنده است. ساعت از دوازده شب گذشته است. هوا در بروکلین به سردی رفته در این اوایل نوامبری. مغز استخوان را می‌‌سوزاند. گلوله‌ها شلیک می‌‌شوند، یکی‌ پس از دیگری. بر آپارتمان شماره ۳۱۸، گرد مرگ پاشیده می‌‌شود. سه نفر از اعضای گروه موسیقی‌ "سگ‌های زرد" به ضرب گلوله جان می‌‌دهند. یک نفر زخمی می‌‌شود. ضارب بر پشت بام آپارتمان می‌‌رود. گلوله آخر را در مغز خود خالی‌ می‌‌کند تا این علامت سوال بزرگ دفن شود که چرا؟ خبر تکان دهنده است.
 

 
کاش بهمن قبادی در فیلم گربه‌های ایرانیش، اوباش و لولوش و کوری و زینا را انتخاب نکرده بود که برایش مصائب موسیقی‌ زیرزمینی را به قاب کشند. کاش فیلمش جایی‌ در کن نمی یافت تا که دیده شوند در عرصه جهان. شاید که سست می‌‌شد عزمشان که پی گیرند آمالشان را. شاید که می‌‌ماندند در همان زیر زمین‌های نمور تهران به سال ها. که همان جا چیده می‌‌شد بال پروازشان در سقف کوتاه زیرزمین ها، به سان هزاران هم قطارانشان. که نهایت، بیم مداومشان هراس از منکراتی بود که شاید پستوی امنشان را می‌‌یافت و دو روزی را گوشه پاسگاه می‌‌بایست صبح کنند. که داند؟ شاید در آن زیر زمین‌ها ساز می‌‌زدند چند سالی‌ و چون که استیصال خرخره‌شان را چنگ زد، و نفس دیگر نبود، رها می‌‌کردند ساز را و در روزمرّگی گم می‌‌شدند. که شاید الان در تهران خاکستری بی‌ هوا، هنوز نفس داشتند. که شاید عاشق می‌‌شدند، که شاید کیفور می‌‌شدند از همان جمع سرّی چهل نفر تماشاچی‌ای که برایشان به صف می‌‌شدند.

کاش قبادی به صف نمی کردشان، شاید از آن ینگه دنیا سر در نمی‌‌آوردند.

کاش قبادی نمی دیدشان، شاید الان نفس داشتند. شاید آن گلوله‌ها نمی‌‌ستاند جانشان را.

کاش و کاش و کاش ...

روحشان شاد

 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳٩٢