مونترال آرام است ولی چنار ندارد

 

و چون سهم عظیم زندگیت را در سرزمین مادری سپری کرده باشی‌، و فقط چند سالی‌ ‌ست کوچ کرده‌ای به این سوی آب ها، این خوره قیاس، جانت را رها نمی‌‌کند. که همه چیز این سرزمین نو را می‌‌گذاری به سنگ محک. نگاهی‌ به ساعتت می‌‌اندازی. این سوز انتهای تابستان مونترال کم از سرمای زمستان تهران ندارد. و خدا به خیر گذراند زمستان این سرزمین یخی را. این جا هوا که سرد و ابری باشد اخم‌ها بیشتر در هم گره می‌‌خورد. و آن صبح‌هایی‌ که چشم باز می کنی‌ و گرما وآفتاب را می‌‌بینی‌، گویی دنیا را تقدیمت کرده اند. نیش‌ها تا بناگوش باز است و موج می‌‌زنند مردم در خیابان‌ها. و سر از پا نمی‌شناسند از این موهبت. موهبتی که عمری داشتم و ثمنش را ندانستم.

اتوبوس به دقیقه می‌‌رسد، سر زمان. و چه زمان‌ها که مستاصل اتوبوس گذراندیم وقتی‌ پلی‌تکنیک دوست داشتنی را قدم زنان می‌‌آمدیم به سمت ایستگاه هفت تیر. و این که اتوبوس بعدی کی‌ سر می‌‌رسید را نه تو می‌‌دانستی و نه آن قطارآدم‌های در صف و نه هیچ کس دیگر. خیابان‌های شسته رفته مونترال را دید می زنم این اول صبحی‌. نه مثل زوریخ است که جلای شهر مسخت کند و نه آشفته بازار پاریس است که پسماند فوج توریست‌ها مشمئزت کند. و دلتنگ چنار‌های ولی‌ عصر می‌‌شوم. که زیر چنار قد کشیده ایم. و این جا چنار ندارد. ایستگاه مترو که پیاده می‌‌شوم هنوز خیابان کنده شده بیخ ایستگاه رها شده‌است به حال خود بعد از این همه ماه. و این مافیای ساخت و ساز این جا کلافه ات می‌‌کند. و یاد ساخت و ساز‌های تهران می‌کنی که می‌‌نالیدیم به عمری. و ابعاد مونترال چهار- پنج میلیونی را چه قیاس است با کلان شهر غول پیکر تهران؟ ورنه این ساخت و ساز‌های بی‌ پایان جان می‌‌ستاند از ما این جا.

سقف ایستگاه مترو چکه می‌‌کند ولی نا خوشایندی دیوار‌های غبار گرفته و واگن‌های فرسوده‌اش کمرنگ می‌‌شود با نوای پیرمرد هیپی‌ای که گیتار می‌‌زند آن گوشه. و ایستگاه‌ها و واگن‌های نو مترو تهران چه ملون تر می‌‌شد اگر آن گوشه ایستگاه حقانی یا سعدی، نوای سنتور به پا بود.

مونترال شهر عجیبی‌ ‌ست. شهری زمانی‌ مدرن، در دهه شصت و هفتاد میلادی در اوج شکوفایی، که پا به پای نیویورک و شیکاگو کم و بیش می آمده. و چون زمزمه‌های استقلال طلبی کبکی‌ها سر داده شد، سرمایه‌های دولت مرکزی از شهر خالی‌ شدند. و شد مونترال حال حاضر. که فرسودگی نسبی‌‌اش اگر چه در برخورد اول دور از انتظار است، بعد از چندی به گرما مبدل می‌‌شود برایت.

 به دانشگاه که می‌‌رسم دوستش دارم. که منظره ساختمان‌های قدیمی‌ قلعه وار دویست ساله اش، و آن تپه‌های سر سبز پشتش، و آسمانی که چنان شفاف است که آسمان‌های آبی جمعه های کودکیت را به یادت می‌‌آورد، همه مجذوبت می‌‌کند. و چادر‌های بزرگی‌ که در چمن‌ها افراشته اند، و جشنی که به پاست، و نوای موسیقی‌ زنده که روح نواز است، و آن آب نما و مجسمه مرمری وسط محوطه، و آن سیل دانش جوی نو که جشن برایشان است، و شور و فرحی که موج می‌‌زند همه جا، همه سر خوشت می‌‌کند. به دفتر کارم می‌‌روم. کلنجار ماتریس‌های دوران جسم صلب است و بعد جلسات منظم هفتگی با استادم که یادآوری می‌‌کند که کم کم باید پایان نامه‌ام را بنویسم. و برای آینده خیالم آسوده است. درس که تمام شد کار پیدا می‌‌شود این جا. چرخ زندگی‌ راحت می‌‌چرخد. خانه و ماشین را به قسط می‌‌خری و زندگی‌ را به پا می‌‌کنی‌. و من نگرانم. رفع دلتنگی‌ وطن قیمتش چند است؟

ایمیلی گرفته‌ام که درخواست بیمه‌ پزشکی‌‌ام توسط فلان اداره کبک مرجوع شده است. و حالا باید بدوم دنبالش که کاغذ بازی‌‌های این جا رو سفید می‌‌کند گاهی وطن را. ایران که کارت وا ماند، لا اقل آشنا تراشی‌ ای می کردی، و گاه آه و ناله‌ای، و شیرینی و هدیه ای، بلکه گره ات باز شود. و این جا هیچ از این بساط نیست. که باید در این دالان‌های پیچ در پیچشان بچرخی و سیر نه چندان سریع مراحل را طی‌ کنی‌.

و غروب آخر هفته که می‌‌شود، مردم سرازیر خیابانند، و جنب و جوش جاری ‌ست، و بی‌ دغدغگی جنس جور هر دکانی. آرامش و بی‌ دغدغگی‌ای که ما هیچ یاد نگرفتیمش و عادت نداریم به آن. قهوشان را مزه می‌‌کنند در کافی شاپ‌ها و سیگارشان را می‌‌چرخانند و دود می‌‌کنند. و دلم تنگ بام تهران می شود. و این‌ها بی‌ خبرند از دنیا. و چرا برایشان مهم باشد که آن سوی آب چه خبر است؟ لیگ هاکی‌ که شروع شود در اوج هیجانند. و من دلم چنگ می‌‌خورد از آوار و خونی که دلمه زده است به همسایگیمان.

این جا همه چیز آرام است. و چون هوا هنوز کم و بیش یاری می‌‌کند، در رودخانه‌ها با قایق‌هایشان دل طبیعت بی‌ نظیر را می‌‌شکافند، و یا غرق می‌‌شوند در سیل فستیوال‌های خیابانیشان، و یا در مراکز خریدشان پله ها را بالا و پایین می‌‌کنند، و یا در سینما کنار یار نشسته اند و ذرت بو داده می‌خورند و فیلمی تماشا می‌‌کنند به این مضمون که یک تن بشریت را نجات می‌‌دهد در این آمریکای شمالی.

و من کی‌ تعلق می‌‌یابم به این بی‌ دغدغگی؟ 


  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳٩٢

و او سیذارتا می خواند

بهشت که می‌گویند همین جاست. این سواحل مرمری، این هوای ناب، این فرح که پراکنده ‌ست همه جا و این موج آرامش که می‌‌وزد از مدیترانه به سواحل این جزیره. همه این‌ها در فکر فابیو پر می‌‌کشید. سه روز پیش که آن ایمیل کذایی اخراج از کارش را گرفته بود، که لعنت بر این بحران اقتصادی آمریکای شمالی باد، هیچ به مخیله‌اش هم خطور نمی‌‌کرد که چند روز بعد جهنمش چنین بهشت شده باشد. و او چندر غاز پس اندازش را به تاراج گذاشته بود. و هیچ چیز بیش تر از چنین سفری را روحش طالب نبود. عقل سلیم می گفتش، حال که از کار بی‌ کاری، خرج اضافه نتراش. ولی‌ او که هنوز سنش به سی‌ هم نرسیده بود، بی‌ پروا تر از آن بود که چنین عصا به دست طی‌ طریق کند. و حالا در این کنج کافه، در جزیره‌ ایبیتزا، سیگار کوبایی اش را دود می‌‌کرد، کتاب محشر سیذارتا می‌‌خواند و سرخوش نوای موسیقی‌ بود. و آن پیر سپید موی سپید پوش کولی وار چه نوای نامانوس خیال انگیزی در فضا می‌‌پراکند. و به همراهش آن جملات سحرگون آهنگین که هیچ مفهومش نبود. ولی‌ مسحور این کلام شده بود که به نوای موسیقی‌ پیوند خورده بود. این کشش آوا بی‌ نظیر بود. و او هیچ از کلام سر در نمی‌‌آورد.

عارف کوچه‌های غبار گرفته و دوست داشتنی قزوین را باید رها می‌‌کرد. هیچ مفری نبود. خانواده "خانم بالا" که به سرّ این عشق پی‌ برده بودند، روزگار را سخت به آن ها تنگ کردند. و او را دیگر یارای ماندن در آن دیار نبود. آن دیوارهای کوتاه کاه گلی و درخت‌های چنار که با آنها کودکیش را قد کشیده بود، و خانه و خانواده را باید می‌‌گذاشت و می رفت. و او را. او که عطف زندگیش بود و  تحول روحش، از همان دم که آن دو چشمان سیاهش را دیده بود. مقصدش را انتخاب کرده بود. اگر آن ارابه فکسنی میان راه زهوارش در نمی‌‌رفت، و آن اسب بی‌ جان که به یابو می‌نمود میان پیچ ها افلیج نمی‌‌شد، و آن راهزنان مهیب سر گردنه جانش را نمی ستاندند، دو سه روز دیگر در رشت بود. عطای وداع آخر را به لقایش بخشید که او را هیچ یارای دیدن آن چشمان سیاه و دل کندن نبود. و حتم داشت که آن چشمان هرگز در زندگی رهایش نخواهند کرد. قلم به کاغذ برد تا که دلباختگیش به آن صنم سرو قد روی چو ماه را به عمرش جاودانه کند.

و من متنفرم از هوای اینجا. که اواسط اگوست که هنوز گرمای شیرین شهریور در ایران به کام است، ملسی سرمای پاییز اینجا به استقبالت می‌‌آید. کافه بیخ دانشگاه پر بود. یک صندلی‌ خالی‌، کنار مرد میانسال چشم آبی حدودا چهل ساله‌ای یافتم. محو کتابش بود. کنجکاوی واداشت مرا که نگاهی‌ به عنوانش بیندازم. و عود می‌‌سوزاندند در کافه. و من سراسر شگفت زده بودم. نه از عنوان کتاب. از اینکه به فارسی بود. و این چشم آبی مو بلوند هیچ به ایرانی‌ها نمی‌‌زد. سر را که از کتاب بر گرفت، سلامی‌ به فارسی تحویلش دادم. و او به لهجه شیرین نامانوسی به فارسی جوابم داد. و چون موج اعجاب را در چهره‌ام دید، گویی از دریچه چشمانم سرّ ذهنم را خواند. گفت اصالتا برزیلی ست. و این را به فارسی گفت. و من هم چنان در حیرت. و این بوی عود عجیب سبک می‌کند آدم را. رازش چیست هیچ نمی‌‌دانم. من مملو از کنجکاوی بودم که چگونه فارسی می‌‌داند. و این انباشت کنجکاوی واداشت مرا که بپرسمش. قهوه‌اش راکه مزه می کرد جواب داد، اگر بخواهد کوتاه کند داستان را، همه از یک شعر آغاز شده. که در کافه‌ای در جزیره‌‌ای در اسپانیا، بهرام نامی‌ سازی عجیب می زده، که بعدها پی‌ می برد سنتور است، و با کلامی عجیب تر می‌‌خوانده. و چنان اعجاز این آواز چنگش زده که زبانش را جویا شده. و چون دانسته فارسی ‌ست، دیگر افتاده پی‌‌اش که لمس کند معنای این شعر را."دیدم صنمی سرو قدی روی چو ماهی." و همین دگرگون کرده سیر زندگیش را. دکترای تاریخ خاورمیانه خوانده و رساله‌اش را در باب تشیع صفویت نگاشته. و نه تنها خود را عاشق فرهنگ و شعر و تاریخ ایران یافته، که دلباخته یک جفت چشم سیاه شده. یک جرعه از قهوه‌اش را می‌‌نوشد و من مسحور حرف هایش شده ام. مسحور این تسلّط بر چهار گوشه فرهنگمان. و می‌‌گوید برایم که چه بی‌ نظیر است او. که منش و بینشش بی‌ مانندست، و زیباییش بی‌ بدیل. و چشم هایش. و حتی طنین نامش که چه گیراست.

نامش را می پرسم. می‌‌گوید: والا.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٢

اقیانوس آرام، همیشه آرام است

کاش هوشیار باورش شده باشد آن جمله بداهه‌ام را. که اقیانوس آرام همیشه آرام است. یک ماهی‌ می‌‌گذرد و تا به حال دیگر باید رسیده باشد به آن "بهشت" خیالش و جاگیر شده باشد. و هیچ ایمیلی‌ نگرفته‌ام از او. و این که هیچ نگرفته‌ام ازش دلم را آشوب می‌‌کند و حالم را ناسور. و من چاره در آن می‌‌بینم که بقبولانم به خود که لابد زرق و برق کور کننده آن بهشت و بهشتیان چنان مستش کرده است که برق از سرش پریده و هوش و حواسش را ربوده و مسخ شده است. و پاک فراموش کرده است قول و قرارش را. شاید هم آدرس ایمیلم را گم کرده است. حتما همین است.

در پرواز تهران به دوحه بودم که با آن هیکل حجیم و لبخند ساده‌ای که به تشویش می‌‌رفت، نشست کنارم. هم سنّ و سال من می‌‌زد. با آن حجم عظیمش به سختی جا شده بود در صندلی. مهماندار خوش تراش پرواز که به سویش آمد، چشمانش برقی‌ زد. مهماندار به انگلیسی‌ به او گفت که چون صندلیش کنار درب خروج اضطراری هواپیماست جایش تنگ تر از حالت عادی است و اگر مایل باشد می‌‌تواند جای بهتری برایش دست و پا کند. هیچ نفهمید و با خنده استیصال رو به من کرد. در چشمانش خواندم که می‌‌پرسد این دیگر چه می‌‌گوید؟ به او توضیح دادم. خوشحال شد. جایش را عوض کرد.

دوباره در فرودگاه دوحه دیدمش که لبخند به لب سرگردان بود و چرخ می زد و حیران که کجا رود لابد برای پرواز بعدیش. من را که دید، گل از گلش شکفت و خنده ملتمسانه‌ای تحویلم داد. با لهجه شیرین خاصی‌ که نمی‌‌توانستم تشخیص دهم اهل کجاست گفت: " اخوی شما هم مسافر مالزی هستی‌؟ عجب بخت خوشی‌ دارم که همسفریم. دعای خیر والده است که به بار نشسته به گمونم." گفتم:" پرواز من دقیقا به سوی‌‌ مخالف است. تو به شرق می روی و من به غرب." لبخندش رنگ باخت ولی‌ محو نشد. نمی‌ دانم چه در پس چهره من دید که سفره دل را بی‌ مقدمه باز کرد. گفت که کرد ایلام است. چندر غاز پس انداز و پول فروش ماشین اسقاطش را به جیب گذاشته و آمده به امید آینده نو. که خسته شده است از آن همه دویدن. رنگ آسمانش را امید آن دارد که عوض کند. که بعد از فارغ‌التحصیلی با مدرک کارشناسی ارشد مهندسی‌ عمران، دویده از این مصاحبه کاری به آن یکی‌، حواله شده از این کارگاه به آن کارگاه. حتی مقاطعی قید آن کاغذ پاره‌اش را زده، کارگری کرده برای گذران امور. گفت: " صد و پنجاه تومن پول تو  جیبم مونده که تبدیل به دلار نکردمش هنوز. کجا تبدیلش کنم؟" گفتم: "همون ایران باید تبدیل می‌‌کردی. این جا خریداری ندارد. بذار جیبت که شاید برگشتی‌ ایران و به کارت اومد." پرسیدم: " حالا چرا مالزی؟" گفت که مقصدش جای دیگری ‌ست. از مالزی به جاکارتا می‌‌رود. آن جا کار چاق کنی‌ که پولش را از قبل داده است با لنج ردش می‌‌کند به استرالیا. گفت: "دعا کن دریا طوفانی نباشد. این لنج‌ها به هیچ بندند." و خندید. خنده‌ای مشوش و غریب. بردمش به گیت پروازش. سوار هواپیما که داشت می‌‌شد آدرس ایمیلم را روی تکه کاغذی دادم دستش. گفتم که رسیدی خبرم کن. به سمت راهرو ورود به هواپیما که داشت می‌‌رفت، داد زد: " فکر می‌‌کنی‌ دریا آرومه؟" خنده‌ از لبانش محو نمی‌‌شد. بی‌ اختیار  گفتم: "نگران  نباش. اسمش روشه. اقیانوس آرام، همیشه آرومه."

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ،۱۳٩٢