اتوبوس ساعت ۸:۲۳‎

ماکسیم که صبح از خواب بیدار می‌‌شود قهوه‌اش را که آماده شد درون لیوان مخصوصش می‌‌ریزد و قهوه به دست از خانه بیرون می زند. و هوا چه بهاری ‌ست. و ساعت ۸:۲۰ که بیرون زده باشد بی‌ شک اتوبوس ساعت ۸:۲۳ را گرفته است. و آیا راننده آن مرد خوش سیمای میانسال خواهد بود که کل مسیر را به طراوت آواز کر می‌خواند بداهه؟ که شعر نامکرر زندگی‌ می‌‌پراکند از هر آن چه که در دیدش است. به عروض به آهنگ می‌‌کشد از زن جوانی که گل بنفشه در دست دارد تا نام ایستگاه بعدی که مسافرین پیاده شوند را. و ماکسیم، ساعت ۸:۴۲ که به محل کارش رسید کارهای روزانه را سر و سامان می‌‌دهد. موقع ناهار با مارتین به باخت دیشب تیم هاکی‌ مونترال غر می‌‌زند. بعد، از آفتاب محتمل آخر هفته در خیال لذت می‌‌برد و از برنامه‌های بساط طبیعت گردی و قایق رانی و بعد کافه نشینی و باقی‌ می‌‌گوید برای آخر هفته اش. عصر که شد کار تمام است و بازگشت به منزل و ورزش و شام و مطالعه و سکوت. و آه که زندگی‌ چه شیرین و یکنواخت است. این تکرار منظم روزانه دوست داشتنی بی‌ دغدغه

  و من که از خواب بیدار می شوم، عزّت پیر سینمایمان را می‌‌بینم که در این دالان‌های بی‌ انتها می‌‌برندش و سیل عکس هاست که جاری ‌ست و او که مستأصل می‌‌نگارد که خدایش به آبرو بمیراندش‌ ای کاش. و بعد آتش و دود است که مأمور جوان خوش سیما را می‌‌بلعد تا که جان گیرد کودک امید. و آن فوتبالیست درخشان سال‌های دور است که غبار زمان از درخشش انداختدش و حالا سراسر خیز است که چنگ زند نیمکت سرخ را. و امان از لابی‌های پیاپی بی‌ انتها. و نه آن‌هایی‌ که عزت را به فرش می‌‌کشانند. و امان از این تسلسل لرزش گسل‌هایمان که هر روز می‌‌لرزاند دلمان را. و امان از این بسط توابع نزولی که چنبره زده اند بر ما. و من جا مانده ام. از خانه که بیرون می‌‌زنم اتوبوس ساعت ۸:۲۳ رفته است
 
 
 
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٢

و این گتسبی بزرگ دوست داشتنی

و این گتسبی بزرگ دوست داشتنی، با کت و شلوار‌های سفید و صورتی‌‌اش و آن مهمانی‌های مجلل پر زرق برق دهه بیست نیویورکی اش. و این گتسبی بزرگ دوست داشتنی که زاده خداست، زاده خود آن دو چشم تابلو دکتر اکلبرگ که دانای کل خاموش داستان است. آن دو چشمی که خیلی‌ نزدیکند به تعمیرگاه بیخ جاده و تلاقی پایانی. و این گتسبی بزرگ دوست داشتنی که اولین بار هجده سالگی خواندمش و این ده سال هر بار بیش از پیش مجذوبش شدم هرچه اختلاف سنمان رو به کاستی گذاشت به گذشت زمان. و این گتسبی بزرگ که می‌‌دود زندگیش را تا چنگ زند نور سبز آن سوی ساحل را. نزدیکش می‌‌شود، چنگش می‌‌زند، ولی‌ جبر دنیا پیچیده است. شهره ی نیویورک شدن را آموخته ولی‌ نمی‌داند که چنگ می‌‌زند گذشته را و قانون زندگی‌ بر پاشنه حال می‌‌چرخد.  و این گتسبی بزرگ که سیاه و سفید نیست، خاکستری ‌ست، یک خاکستری زمینی‌ مدرن دهه بیستی دوست داشتنی، که طومار ژان والژان‌های کلاسیک یک قد سفید را بر چید فیتز جرارلد به خلقش. این گتسبی دوست داشتنی که هدفش وسیله را توجیه می‌‌کند، نه در وجدان خود که در وجدان یک قرن که مجذوبش اند. که موجه تر از این نمی تواند باشد هر آن چه کرده تا به  آن سوی ساحل برسد. این گتسبی بزرگ که می‌‌ارزد به همه آدم‌های دهه بیست نیویورک. و تو هر وقت دلت خواست عیبش را بگیری،" یادت باشه که تو این دنیا همه مردم مزایای تو رو نداشتن".
 
 
و این گتسبی بزرگ دوست داشتنی که کلاف سردرگمی ‌ست که گره کورش به سهولت باز می‌‌شود در ذهنت به جادوی زمان.
 
 
 
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ،۱۳٩٢
تگ ها : گتسبی بزرگ