و ما این نسل مسخ شده ی مستأصل

و ما قرن هاست مسخ شده ایم به آن نقاش قلمدانی در رویایمان که چارپایه می‌‌گذاریم تا از شکاف خیال، پیرمرد سپیدموی را بینیم که به زن اثیری آن سوی جوی، گل نیلوفر می‌‌دهد.

و ما نسل هاست که شکوه این رویا را در خیالمان می‌‌زییم و چون چشم می‌‌گشاییم محصوریم مابین پیرمرد‌های خنزرپنزری و زن‌های لکاته.

و ما این نسل مسخ شده ی مستأصل

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩٢

و این خواب

خواب عجیب پدیده ایست. می‌‌کوبد پتک تاثیرش را بر روحت به چنان شدتی که گاه هزار واقعیت یارای آن ندارد. که گاه چنان شفاف است بیداری خوابت که به وقعش ایمان بیشتری ‌ست تا واقعیت بیداریت.

خواب دیدم که عصر یکشنبه بود در تهران. که برگشته بودم و او برگشته بود. دیدارمان اتفاقی‌ بود بعد سال‌ها ندیدن. خیابان ولی‌ عصر در یک روز بهاری هزار بار خوش محل تر است از شانزه لیزه‌ها و آربات‌ها و خیابان پنجم‌ها یی که محل وقوع چنین دیدار‌هایی‌ بوده اند سالیان دراز لابد در رویای شیرین هزاران هزار.

خواب دیدم عصر یک شنبه بهاری است در تهران. و او دوشنبه ترک می‌‌کند تهران را دوباره. و تهران بهاری، رویائی بود در رویایم. این فصل و وصل توأمان را چه تعبیر باشد؟

خواب عجیب پدیده ایست. می‌‌کوبد پتکش را بر جانت

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳٩٢