و این جاستین های مصمم، ایستاده در کویر


عجیب تر از این هم می شود مگر؟

اینجا از صبح هوا ابری ست. باران یخ می‌‌بارد از آسمان. استرالیا و مالزی و اروپا و ایران هم مطمئنا همین است وضعیت. امروز همه جا بوی خفقان موج می‌‌زند در هوا. 

صمیمی ترین دوستم نبود. رفیق گرمابه و گلستانم نبود. ولی‌ کم رفاقت هم نداشتیم آن سال ها. رفیق بود. کم خاطره نداشتیم از هم. همکلاسی بودیم دبیرستان. فوتبال بازی‌ کرده بودیم. دوست داشتنی بود. بچه باحال بود. ولی‌عصر تا تجریش را کم با هم نرفته بودیم بعد از مدرسه، که دید بزنیم دخترهای دبیرستان کناری را. 

این سوی دنیا که باشی، سخت است برایت وقتی‌ خبر‌های سایت های فارسی را که می خوانی‌، اسمش را ببینی‌. بیشتر از ۱۰ سال بود که ندیده بودمش. به این فکر نکرده بودم. حالاست که بر می‌گردم و می بینم که وای بر من! ده سال بود ندیده بودمش. و غرق در روزمرگی بودیم این سال‌ها همه مان. خبر را دوباره می‌خوانم. صفحه فیس‌بوک اش را سر می‌زنم. مگر می‌‌شود این نویدِ خبر، همان
  "نوید جاستین " دوران دبیرستانمان باشد؟! باور نمی توانم بکنم. تف به این دکل بی‌ قواره وسط پیست دیزین که با جاستین ما شاخ به شاخ شد. و جاستین در کماست. سیل همه اسامی آشنای قدیمی‌ را می بینم حالا که پیغام دعا می‌‌گذارند روی صفحه فیس‌بوک اش. همه، دوستان قدیمی‌ هستند که حالا می بینم دوباره اسم‌هایشان را بعد از ده سال. و حالا همه دست‌ها سوی آسمان است که نوید بر گردد.

نشسته ایم با پویا در یک کافه دنج مونترال. دلم می‌خواهد روز‌ها برگردد به نوجوانی. نوازنده سیاه پوشی سنتور می زند. طنینش بلند می کند تو را از زمین. و از این غریب تر هم می‌‌شود مگر، که نشسته باشی‌ در کافه ای دنج، این گوشه این سرزمین یخی، و یک نفر سنتور بزند؟ این چشم آبی‌های بلوند، محو نوایش شده اند و هیچ سر در نمی‌‌آورند که این دیگر چه سازی است. دیروزش بود که خبر آمد آن دکل مزخرف نویدمان را کشاند به اغما. پویا هم حالش خراب است. نوازنده چرا سیاه پوشیده؟ پویا گفت: "باورت می‌شه من به نوید اسکی یاد دادم؟ همون موقع ها که دبیرستانی‌ بودیم. چند سال بعد، اسکیش خیلی‌ خوب شده بود. از من دیگه خیلی‌ بهتر بود." پویا دو ساعت هم نبود که از پیست اسکی این حوالی مونترال برگشته بود. و نمی دانم، شاید این روحش را مثل خوره داشت می خورد که‌ ای کاش یادش نداده بود!

از دیشب خبر پیچید در این دنیای مجازی که جاستینمان رفت. کمی‌ بعد تکذیب شد. ولی‌ آن یک مثقال امیدم از دلم رفت. معجزه از آن واژه‌های نا مانوس است که در این زمانه هیچ یافت نمی‌‌شود دیگر. منقضی شده است گویا کارکردش.

شب تا صبح خواب پریشان دیدم. قرار بود دکتر صبح به وقت ایران، که می شود نصف شب به وقت اینجا، معاینه کند نوید را. خواب دیدم ایران هستم. خانه خودمان. بابا دو لیوان عرق بیدمشک ریخت. بطری، برچسب سفید با حاشیه قرمز داشت. اصولا به ندرت خواب می بینم. این را ولی‌ به وضوح یادم مانده. یک لیوان را داد دستم و یکی‌ دست خودش. گفت بزن. از این عجیب تر هم میشود مگر؟ از خواب پریدم. ساعت سه نصف شب بود. طرف های شش صبح دیگر خوابم نبرد. جرات نداشتم فیس‌بوک را نگاه کنم. بیم آن خبر کوتاه غمبار، چنگ می زد دلم را. 

اینجا از صبح باران یخی می بارد. آسمان تا بی‌ نهایت ابری است. خفقان می فشارد گلو را. خبر کوتاه بود. نوید رفت!

فیس‌بوک اش را سر زدم. عکس‌هایش را نگاه کردم. از این عجیب تر هم می‌‌شود مگر؟ که یک خروار عکس داشته باشی‌ در کویر و برف کوهستان. و در همه اش به دور دست نگاه کنی‌. در آن لختی کویر و برف کوهستان چه می دیده مگر؟ آریا در فیس‌بوک نوشته: "نوید از پیش ما رفت. و درست دو سال پیش در چنین روزی، یعنی‌ ۲۱ فوریه، این شعر وحشی بافقی را نوشته بوده در فیس‌بوک اش: روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید/ همه را مست و خراب از می و انگور کنید...". عجیب تر از این هم می شود مگر؟ که از این همه‌ شعر این هزار سال ادبیاتمان، این را بنویسی‌ روی دیوارت. و عجیب تر از این هم می شود مگر؟ که از این سیصد و شصت و پنج روز سال، امروز را انتخاب کنی‌ برای نوشتنش؟ دقیقا ۰/۲% احتمالش است که ۲۱ فوریه را انتخاب کنی‌! و از این عجیب تر هم می‌‌شود مگر؟

عکس نوید را می بینم که در کویر ایستاده. یکی‌ نیست، ده تا نوید است، کنار هم در حالت‌های مختلف در کویر ایستاده اند. به طرز اعجاب انگیزی عکس طبیعی ست. گویا هیچ حقه ای در کار نبوده در تدوین عکس. ده نوید در حالت های مختلف در کویر ایستاده اند، همگی مصمم. مدت هاست این عکس صفحه فیس‌بوک اش است. تغییرش نداده مدت ها. ده تا نوید ایستاده اند، در جهت‌های مختلف. خبرگزاری ها نوشتند: "اعضای اسکی باز صانحه دیده دیزین، که صبح دچار مرگ مغزی شده بود، اهدا شدند."

و این باران یخی تمامی‌ ندارد امروز گویا.


 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳٩٢