لاله‌زار، مونترال و دومینیکن

این سوی آب فرق دارد معیارها. تعریف قدمت، همسنگ شرق نیست گویا. کوچه پس کوچه‌های انقلاب و لاله‌زار تهران را که قدم می زنی، چندان حس ناب قدمت بی‌ بدیلی تداعی نمی‌شود برایت. این سوی آب فرق دارد ولی‌. این کبکی‌ها و مونترالی‌ها باد‌ها به غبغب می‌‌اندازند و خدا را هیچ بنده نیستند و می‌‌بالند به قدمت چهارصد ساله شهرشان. بندر قدیم شهر و ساختمان‌هایش را حفظ کرده اند از آن زمان و هر ساله اسکناس‌ها می‌‌شمارند و می‌‌چرخد چرخ‌های صنعت گردشگریشان. و موزه‌ها چه فراوان است در این شهر "تاریخی". مونترال شهر عجیبی‌ ‌ست. نمود هم زیستی‌ مسالمت آمیز هزارو یک قوم و نژاد از گوشه گوشه دنیاست

مارتین، با موهای بلوند و چشم‌های آبیش یک کبکی اصیل است. این را نه تنها از چهره و زنگ اعصاب خرد کن لهجه کبکی‌ای که به انگلیسیش آمیخته می‌توان فهمید، که غرور و تعصب بی‌ حد و حصرش به تیم هاکی‌ مونترال، که ایمان دارد همانا بهترین تیم هاکی‌ آمریکای شمالی ست، خود نشانه دیگری است براین مدعا. و آخرین مقام قهرمانی این تیم بی‌ بدیل به بیست و اندی سال پیش می‌رسد

پائولو با چهره گندمگون و موهای مجعدش اهل جمهوری دومینیکن است. این حوزه کارائیب یک فوج کشور ریز و درشت را جای داده در خود و و هیچ خبر نداریم ما. سه تایی‌ نشسته ایم در کافه بیخ دانشگاه. ترکیبی‌ ناهمگونیم از سه سوی دنیا که به جاذبه این شهر گرد همیم گویا. از هر دری سخنی جاری ‌ست. این جا که زندگی‌ کنی‌ کم کم می‌‌آموزی این رمز ظریف معاشرت در این سوی آب‌ها را. که از زمین و زمان می‌گویی بلکه نقطه مشترکی یابی‌ و همان را چنگ زنی‌ تا چند دقیقه‌ای زمان را بگذرانی و محظوظ باشی‌ که معاشرتی کرده‌ای با دیگران. بحث می‌رسد به قدمت تاریخی‌ کشورها. از آن دیاری که من آمده ام، در این وادی، برگ برنده در دست من است بی‌ شک. مارتین بادی دوباره به غبغب انداخته و می‌‌نازد به ساختمان‌های سنگی‌ قدیمی‌ بندر مونترال. و پائولو گندمگون، دارد رو به سرخی می‌‌رود به آرامی و انگشتانش ضرب گرفته اند روی میز و عصبانیتش را به نرمی می ریزد روی میز. و من آن بالاها کوچک تر از آن می‌‌بینمشان که مکدر کنم احوالاتم را فعلا و وارد بحثشان شوم. لبخندی می زنم رندانه که دل خوشی‌ دارند اینان. مارتین که خوب از غنای تاریخی‌ شهر مونترال سخن‌ها راند، پائولو میدان را در دست می‌‌گیرد. می‌پرسد هیچ می‌‌دانید اولین جایی‌ که کریستوف کلمب جلوس کرده کجاست؟ اطلاعات من در این زمینه همین را بس است که او کاشف آمریکا بوده است، کجایش را هیچ ندانم. مارتین که خود اهل این جاست هم گویا اطلاعاتش برتری چندانی ندارد به من. پائولو حالا  نشاط به رخش بر گشته است. مشعوف می کوبد برگ برنده‌اش را به میزگردمان و می‌‌گوید "دومینیکن". کریستوف کلمب اولین جایی‌ که کشف کرد دومینیکن بود. آن جا آمد، همه بومی های منطقه را از دم از تیغ گذراند ، اروپایی‌‌ها و آفریقایی‌ها را فوج فوج آورد و همان جا سکنی گزید. اولین خانه و اولین بیمارستان و اولین جاده و همه اولین‌ها را در آن جا بنا نهاد. و ما حفظ کرده ایم همه را طی‌ تمام این سالیان دراز. دومینیکن تاریخ بسیار غنی‌ای دارد. اندوه و اندوه که دیگران هیچ اطلاع ندارند از آن. و غبطه‌ها می‌خوریم از مهجوریت این غنا و قدمت تاریخی

 

و من چه حیرانم از این بحث و گفت. اینجا قدمت تاریخی‌ عجب مفهوم نامانوسی به تن‌ کرده است گویا

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳٩۱