این جا، صف هواپیمای تهران

در فرودگاه آمستردام نیمه خسته از پرواز آن سوی اقیانوس نشسته‌ام به انتظار پرواز تهران. و رفتن به وطن همیشه عجیب شیرین است. پس، مزه می‌کنم انتظار خوش رسیدن را. نیمی از حظّ سفر است خودش. بیخ گیت نشسته‌ام و امانوئل اشمیت می‌‌خوانم. در عجبم که چرا چند سال پیش نمی شناختمش. حالا دیگر از دور و برت صدای مانوس فارسی می‌‌شنوی. حس شیرینی‌ ‌ست. صدایم می‌‌زنند از بلندگو. به باجه می‌‌روم. مسول باجه با لبخند حرفه‌ای که این خارجی‌ ها سر کارهیچ گاه از لبشان نمی‌افتد توضیح می‌‌دهد برایم. با این که بلیت خریده‌ام از ماه‌ها پیش، هواپیما جا ندارد. این دیگر چه صیغه ایست سر در نمی‌‌آورم. می‌‌گوید به انتظار بنشینم باشد که دم آخری بخت رخی دهد و جا شوم. تنها هم نیستم در این قافله. دو- سه مسافر مستأصل دیگر هم با من هم سرنوشتند

خوشی‌ انتظار وطن را تلخ می‌‌کنند به کامم. بحث می‌‌کنم، فایده ندارد. چهره آدم‌های مهم را می‌‌گیرم به خود. آن هایی که اگر پرواز نکنند به تهران لابد جلسه مهمی‌ را از دست می‌‌دهند و معیشت بشریت در گرواش است. توفیری ندارد این ژست‌ها گویا. ملت کم کم بویی برده اند. جمع می شوند دور و برمان. ایرانی‌ جماعت مشاجره و مباحثه را که ببیند جذبش می‌‌شود به آنی‌. آرام آرام می‌خزد به محل حادثه و در انتظار فرصت مقتضی کمین می‌‌کند تا که برباید مرکب سخنوری را و بهره جوید این نعمت ذاتی نژادیمان را که همانا کلیددار همه مشکلاتیم. نظر‌ها می‌‌دهیم، حکم‌ها صادر می‌‌کنیم، تخطئه‌ها  می‌‌کنیم و تئوری‌ها می‌‌پردازیم تا که باز کنیم گره همه مشکلات را

پسرک جوان خوش پوشی با ریش‌های خطی میلیمتریش  می‌‌گوید چون که می‌‌دانند پرواز به ایران است به خود اجازه می‌‌دهند هر کاری بکنند، بلیت اضافه بفروشند و پاسخگو هم نباشند. مرد جا افتاده کت و شلوار پوشی از پشتش در می‌‌آید که احسنت، همیشه حقمان را می‌‌خورند در این کارزار جهانی‌. خانم میانسالی اضافه می‌‌شود و می‌‌گوید اتحاد که داشته باشیم حقمان را خودمان می‌‌توانیم بگیریم. هیچ کوتاه نیایید. بلیت خریده اید باید سوار هواپیما شوید. شوری در همه موج می‌‌زند. پسرک ریش خطی‌ می‌‌گوید ما پشت شما هستیم. هیچ کدام سوار هواپیما نمی‌‌شویم تا مشکلتان حل شود. یا همه می‌‌رویم به وطن یا هیچ کدام. مرد میانسال می‌‌گوید احسنت. از یک جا باید حقمان را شروع کنیم به بازپس گیری از جامعه جهانی‌ و امروز روز موعود است. سر‌ها تکان می‌‌خورد. تایید‌ها در هوا می‌‌پیچد. عجب شوری بر پاست در فضا. پشتم گرم می‌‌شود. اشک شوق می‌‌ریزم از این غرور ملی‌ در این کنج غربت

صدای بلندگو در می‌‌آید. اعلام می‌‌کند که مسافرین محترم پرواز تهران راهی‌ هواپیما شوند. مرد کت پوش و خانم میانسال و پسرک ریشو محو می‌‌شوند به آنی‌. سری می‌‌چرخانم بلکه بیابمشان. اول صف هواپیمای تهرانند. خوشحال راهی‌ وطن

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳٩۱