و امان از این خارجی های بی‌ مهر!

اخبار هولناک که می‌‌آید این روز‌ها از وطن، تنت می‌‌لرزد با تکان‌های اهر و حومه. کمی‌ بعد که برخورد این غربی های یک عمر بی عاطفه در ذهنت را می‌‌بینی‌، دلت می‌‌لرزد و رنگ‌ها عوض می‌‌شوند در معادلات انتزاعیت. همان‌ها که می‌‌پنداشتی سهمی نبرده اند در ازل از مهر، و همان‌هایی‌ که می‌‌پنداشتی بی‌ تفاوت می‌‌گذرند از کنارت، حال و روزت را پرسان می شوند. و رنگ باخته است عاطفه در غرب!
 

فردای واقعه است. نشسته‌ام در رستوران بیخ دانشگاه سرگرم ناهار. رستوران دار هنگام پرداخت حساب می‌‌پرسد که آیا ایرانیم؟ از لهجه‌ام فهمیده لابد. جویا می‌‌شود احوالات زلزله را. آشپز میانسال آفتاب سوخته، با سبیل چاپلینی مضحک دوست داشتنی‌اش از آشپزخانه بیرون می‌‌آید. با لهجه شیرین افغانی‌اش می‌‌پرسد احوال اقوامم را. و من می‌‌گویم فرسنگ هاست از تهران تا اهر ولی‌ دل‌‌ها به آن جا نزدیک. همکار نیوزلندیم ایمیل فرستاده و حال و روز خانواده ام را جویا شده. چه می‌‌دانند غرب و شرق ایران کجاست بندگان خدا؟ او که کم حرف و عبوس بود و هیچ نمی‌گفت طی‌ این ماه‌ها جز کار، چهره‌اش چه پر مهر شده در ذهنم. دوست آلمانیم تلفن می‌‌زند، سراپا نگران. امان از این آلمان‌های خشک بی‌ احساس! دانشگاه و دانشکده اعلامیه‌ها صادر می‌‌کنند، تسلیت می‌گویند داغداران احتمالی‌ ایرانی‌ این واقعه را. ستاد ویژه تشکیل می‌‌دهند برای کمک به دانشجویان صدمه دیده از این ضایعه. امان از این خارجی‌‌های بی‌ مهر خود بین!


و این داستان ادامه دارد. و مهر این جا جاری ‌ست به سویت، در این سرزمین یخی. و معادلات ذهنم رنگ‌ها ‌ست که تعویض می‌‌کند.
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ،۱۳٩۱