و این سگ های دو زبانه

محل کارم بودم. زمان ناهار بود و دور هم نشسته بودیم به صرف غذا. از صبح دمق بودم. لیزا آپکاریان با آن بینی‌ نوک تیز سر بالا و موهای بلوند و چشم‌های تیله وار آبیش همیشه اصرار داشت که یک کبکی اصیل است. سنگ محک اصالت کبکی را ندانم چیست ولی‌ این ترجیع بند مستمر صحبت‌هایش بود. نام خانوادگیش ارمنی یا آسیای مرکزی می‌‌زد و من یکبار این را پرسیده بودم از او. و لیزا در این سرزمین مهاجر پذیر که هرکه پیشینه‌ای از دیارى دیگر دارد اصرار عجیبی‌ به اصالت کبکیش داشت. و آن روزی نیاید که کارت در افتد به یکی‌ از این کبکی‌های اصیل. که کلاهت اگر افتاد در آن وادی و تسلط آنچنانی‌ نداشتی‌ به زبان شیرین فرانسویشان، همان دم که جملات انگلیسی از دهانت تراوش کرد، کارزار را در جا باخته ای. چنان سر می‌‌دوانندت که به وهم و خیال هم نیاید

و من قلبم فسرده بود از صبح و لیزا می‌‌راند مرکب سخن را و خطبه‌ها می‌‌خواند از دستاورد‌های حیاتی‌اش در حیطه فعّالیّت‌های اجتماعی. همان اول صبح که طی‌ عادت این چند سال غربت نشینی‌ام اخبار وطن را خواندم، درونم گداخت از عذاب آن دخترکان کوهستان‌های سردمان که چه معصومانه سوختند به پای تخته سیاه. و ذهنم پر بود از سنگینی‌ این اندوه. مملو بودم از دغدغه. و لیزا همچنان جولان می‌‌داد و سخن‌ها می‌‌راند از اهمیت حیاتی سخن راندن به زبان فرانسه در سطح شهر در جهت تضمین سلامت اجتماعی مونترال. و او مالامال بود از شعف از این آخرین دستاوردشان. که به همراه سایر فعالین اجتماعی قانونی‌ را در شورای شهر گذرانده بودند که از این پس سگ‌ها می‌‌بایست در سطح شهر به زبان فرانسه هم قادر به درک دستورات باشند


هضمش برایم ثقیل بود. نگاهی‌ به اخبار سطح شهر انداختم در اینترنت. خبر داغ داغ بود. از این پس در مونترال سگ‌ها باید به زبان فرانسه هم دستورات را درک کنند. و من دغدغه آن دخترکان کوهستان رهایم نمی کرد

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳٩۱