خورخه

 

خورخه رو به رویم نشسته بود. بطری شراب شیلی‌ای که جلویش روی میز بود را برداشت و با وسواس خاص خودش گیلاسش را تا نیمه پر کرد.اهل مکزیک بود. چهره ی آفتاب سوخته اش، چین و چروک عمیق پیشانیش، بینی‌ پخ و چشم‌های کشیده‌اش که با لهجه غلیظ اسپانیولیش جمع می شد می‌‌توانست نشانگر آن باشد که اهل آن کشور است.

همه مهمانان غرق در لذت بردن از غذا و نوشیدنی‌‌های مرغوبشان بودند. بعد یک روز طولانی‌، این لحاظت ناب و مملو از آرامش بود. بعد از یک روز که از بوق صبحش باید زل می‌زدی به پرده ی نمایش سالن و کنکاش می‌‌کردی آن یک خروار ماتریس و معادله ی دیفرانسیل را تا شاید سر در بیاوری از آن چه داشت ارائه می شد. و در کنارش می‌‌بایست تمام سعیت را می‌‌کردی که به ضرب قهوه غلیظ هم که شده خودت را از گزند خواب برهانی.

حالا مهمانی شب کنفرانس بود و خورخه جلوی من نشسته بود.گذر زمان را از فراسوی چشمانش می‌‌شد لمس کرد . سنّ و سالی‌ از او گذشته بود ولی‌ با لجاجت ذاتی ای که در هر کاری داشت، تقلا می‌‌کرد که از نمود گذر زمان برهد. موهایش یکدست مشکی‌ بود و منظره ی متناقضی را در کنار چین و چروک‌های صورتش پدید می‌‌آورد.

گفت:

-
شراب محشریه. شراب شیلی رو اگه بشناسی و بتونی‌ مرغوبش رو پیدا کنی‌ از بهترین شراب هاست. فقط باید این شراب‌های بنجل که با قیمت مفت تو هر مغازه‌ای پیدا میشه رو نخری، که به لعنت خدا نمی‌ارزه. همین جنس های دم دستیه که شراب شیلی رو بی‌اعتبار کرده.

این‌ها را با انگلیسی ای بیان کرد که از نظر ساختار زبانی فوق العاده سلیس بود ولی‌ لهجه ی غلیظ مکزیکی ای به آن گره خورده بود. ترکیب این جملات و آن لهجه ی غلیظ که بعد از سی‌ سال زندگی‌ در این جا هنوز هم گلویش را رها نمی کرد، مثل ترکیب موهای سیاهش که روی پیشانی چروک خورده‌اش ریخته بود متناقض می‌‌زد.

تمام عمرش را وقف علم کرده بود. وقف روباتیک. بیست - سی‌ سال پیش که این رشته کاملا نوپا بود، خود از بنیانگزاران این رشته بود. کمتر کتاب و مقاله‌ای یافت می شد که به یکی‌ از مقالات بنیادین او ارجاع نکرده باشد. سه‌ سال پیش که تازه پایم به این دنیای جدید، این سرزمین نو و این زندگی تازه باز شده بود، استاد یکی‌ از دروسم بود. من که چند روزی بیشتر نبود که این جا بودم و گوشم هنوز چندان با زبان بیگانه انس نگرفته بود - هر چند سال‌ها انگلیسی خوانده بودم - پایم به کلاس خورخه باز شد. باید تقلا می‌کردم که از لا به لای لهجه ی غلیظ مکزیکیش آن یک خروار محتوای جدید علمی‌ را استخراج کنم. و همه ی این‌ها گره می‌‌خورد به صورت یخی و لحن بی‌ روحش که تمام آن دو ساعت کلاس را بدون هیچ فراز و نشیبی درس می‌‌داد. و من یک عمر متنفر بودم از این گونه مدرس ها. که اوج و فرود ندارد سخنرانیشان. که تمام جزئیات را آن قدر بسط می‌‌دهند، با همان لحن یکنواختشان، که تو گم می‌‌کنی‌ شاکله ی اصلی‌ مطلب را.

و کلاس‌هایش خیلی‌ زود برایم زهر شد. و این قیافه ی سنگی‌‌اش برایم خوره روح گردید. این چهره که از احساس تهی بود. صورتش خالی‌ بود. خورخه از دید من به معنای واقعی‌ کلمه به یک "روبات" متحرک تبدیل شده بود. به گمانم آنقدر در بسط این علم غرق شده بود که خود جزئی از آن گشته بود. چهره سنگی‌‌اش دیگر انسانیتی را در من تداعی نمی کرد.

پسرش که خودکشی‌ کرد، فردایش سر کلاس بود. مثل همیشه اصلاح کرده، کت و شلوار پوش،کراوات زده، اتو کشیده و شق و رق. همان خورخه، همان چهره سنگی‌، همان فرمول‌ها و ماتریس‌ها و جبر خطی‌. و من هیچ متوجه نشدم این حادثه مهم زندگیش را در آن روز و تا مدت ها. ماه‌ها بعد، به طور اتفاقی‌ پی‌ به آن بردم. در عجب ماندم از این مرد. و یک علامت سوال بزرگ حک شد در ذهنم که چگونه؟ کافکا گریگور مسخش را به یک شب مسخ کرد و صبح حشره عظیم الجثه‌ای را تحویل خواننده‌هایش داد. و این خورخه نه به یک شب بلکه طی‌ سی‌ سال مسخ شده بود به یک روبات عظیم الجثه. خالی‌ از احساس.

نگاهی‌ به گیلاس شرابش انداخت. آن را با لذت چرخاند و تابی داد تا قطرات شراب روی دیواره گیلاس به نرمی سر بخورد و او محظوظ شود از مرغوبیت شرابش که ردّ قطرات روی دیواره نشانگرش بود. نمی‌‌دانم براستی کدام برایش در اهم زندگیش قرار داشت: علم و کرسی استادیش در دانشگاه و یا این لذت تمام نشدنی‌ و غیر قابل وصفش به نوشیدن.

ادامه داد:

-
انگور باید نژاد اصیل داشته باشه. ولی‌ این کافی‌ نیست. باید آفتاب تیز بتابه به مغز انگور. هر روز هم بتابه. چهار روز آفتاب باشه سه‌ روز ابری انگور رو خراب می‌کنه. و شیلی شهره ی آسمان صاف و آفتاب تند و تیزشه.

 

تمام گیلاسش را سر کشیده بود. همه ی کار‌هایش در سرعت بود. در راهروی دانشگاه که می دیدمش همیشه در شتاب بود. طول گام‌هایش را دو برابر گام عادی بر می‌داشت لابد برای آنکه زودتر به مقصد برسد. و حالا به جای جرعه جرعه نوشیدن و کیف کردن، به سرعت آن را تمام کرده بود.


-
شراب شیلی معرکست. ولی‌ من شانزده سال تمام این نعمت رو از خودم دریغ کردم. شانزده سال نخریدمش. درست از همون روز‌هایی‌ که پینوشه تو شیلی جوی خون به راه انداخت و کودتا کرد. پینوشه دستش به خون سرخ شد و من دست از این لعل سرخ شستم.

صدای همهمه ی مهمانان بیشتر شده بود و موسیقی‌ در لا به لای آن گم شده بود. از پنجره رستوران شهر تابستانی را نگاهی‌ انداختم که در این آخر شبی گرم بود از مردم. می‌رفتند و می‌‌آمدند و لوندی می‌‌کردند و فارغ بودند از دنیا، و لابد لذت را مزه می کردند در این گوشه ی دنیا. خورخه که صدایش حالا سخت تر به من می رسید گلویش را صاف کرد و با صدای بلند تر ادامه داد:

-
نه فقط همین یک مورد. شوروی سابق هم که به سرزمین افغانستان تاخت، ودکای روسی رو تعطیل کردم. دیگه نخریدمش. آمریکا هم که از این سر دنیا اون همه سربازاش را قشون کشی‌ کرد به عراق، که به اصطلاح دموکراسی رو آوار کنه رو سر اون ملت بیچاره، و چاه های تمام نشدنی نفت عراق رو به غنیمت ببره، قید شراب کالیفورنیا رو هم زدم.

به یک آن تمام آن چند لیوان و بشقابی که گارسون بیچاره از میز کناری جمع کرده بود از دستش رها شد و با صدای آزار دهنده‌ای روی زمین خرد شد و شکست.

خورخه بلند شد. به میز کناری سرکی کشید تا گپی هم با آن‌ها بزند. نگاهی از نو به او انداختم. موهای یکدست مشکی‌ شده‌اش که روی پیشانی پر چین و چروکش ریخته بود چقدر چهره‌اش را گرم و پر احساس می کرد.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳٩٠

روز برفی/روز برفی

برف می‌بارد دیوانه وار و همه جا کولاک است در این سرزمین یخی و من از صبح لم داده‌ام بیخ پنجره و جستجو می‌کنم فرح پنهان در برف را که جایی‌ همین حوالی باید باشد و نمی‌‌یابمش اینجا. ولی‌ به یاد می‌آورم شادی بارش برف تهران را که نه تنها خود بارش، که امید به بارش هم شادی بخش بود برایمان. آن هنگام که آسمان تیره ی ابری را دید می زدم در شب، و در افق تاریک ابرها سرخی‌ای می‌‌دیدم که نوید بارش بود و همین کافی‌ برای روشن شدن دل‌‌های کوچکمان. روشن می‌‌شد امیدم به بارش و خوشی‌ یک روز خلاصی از درس و کتاب. شب که به زیر پتو می‌‌خزیدم برف دیگر شروع شده بود و دلم می‌جوشید و تا صبح هزار بار می‌پریدم از خواب و از لای پرده ی اتاقم چراغ خیابان را دید می‌‌زدم. در زیر نور آن برف موج می‌‌زد و همین ضامن ادامه خوشی‌ وصف ناپذیر عالم کودکیم بود.

  

صبح که از خواب بیدار می‌‌شدم، سراسر سکوت محض روز برفی بود و گه گاه صدای تقلای ماشین مستأصلی برای خلاصی از این انباشت برف. و چه لذتی داشت این آوای دلنشین برایم. از اتاقم به پایین می‌‌دویدم و مثل همیشه بابا بود که اخبار‌ شبکه‌ها را به نوبت بالا پایین می‌‌کرد و مامان در پی‌ صبحانه در آشپزخانه. و در لا به لای اخبار زیر نویس صفحه، جستجو می‌‌کرد دو تیلهٔ چشمان کوچکم خبر خوش خلاصی را. و چون می یافتم آن را، گویی یک دنیا بود در آغوشم و من بودم معلق در همه جا.

 

روز رویایی ات مملو بود از شادی تماشای سکوت سپید بیرون، از پنجرهٔ آشپزخانه که مشرف به سراشیبی خیابان بود. همه دور میز صبحانه نشسته بودیم و نمایش شروع شده بود. از پنجرهٔ قدی تقلای ماشین‌ها را دید می‌‌زدیم که چراغ زنان موج می‌‌خوردند به پایین و بیرنگی مبهوت صورت راننده که فرمان را چپ و راست می‌‌کرد ولی‌ ماشین سر می‌‌خورد به نرمی. و بعد نگاه‌ها می‌‌چرخید به سوی راننده ی ماشین پایینی که گیر کرده بود در برف و پیاده از ماشین، و حالا چه مستاصل سر خوردن ماشین بالا را به تماشا بود که به سویش می‌‌آمد. و مردم بودند که از هر طرف به خیابان می‌‌ریختند و به آب و آتش می‌‌زدند خود را بلکه نجات دهند آن دو ماشین نو بیچاره را. و ما صبحانه می‌‌خوردیم و با هیجان این تئاتر زندهٔ نفسگیر مکرر را می‌‌دیدیم و کیف می‌‌کردیم.

 

و بقیه روز خلاصه می‌‌شد در بیرون زدن از خانه و شادی وصف ناپذیر گلوله‌های برفی تا مرز کرخت شدن تک تک انگشتانت و بازگشت به خانه و خوردن آش گرم مامان و تماشای کوه‌های سپید قاب پنجره از میان شیشه‌های بخار زده.

  

                                       *    *   *

 

گوشه ی پنجره لم داده‌ام و حریصانه چشم دوخته‌ام به بیرون در این سرزمین یخی. نه کوهی می‌‌بینم، نه گلولهٔ برفی‌ای و نه تقلای نفسگیر ماشین‌ها و آدم‌ها در برف. برف وحشیانه می‌‌بارد و همه چیز به روزمرگی تمام در حرکت. و من جستجو می‌‌کنم شادی گمشده‌ای را در لا به لای دانه‌های سپید.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠

باد نقش می‌‌زند

 

دستش را در جیب پالتویش فرو کرد. لبه ی یقه ی پالتویش را بالاتر داد و کلاه شاپوی نخ نما شده اش را کمی‌ روی سرش جا به جا کرد تا شاید تحمل سوز سرمای آخر پاییز اندکی‌ برایش مقدور  باشد. اما بیش از آن که از سوز بیرون سردش باشد از درون سرمای کرخت کننده‌ای در تمام طول راه دل و روده اش را چنگ می زد و رهایش نمی کرد. حس تشویشی تمام مسیر دنبالش کرده بود و هرچه تلاش کرده بود در این مسیر طولانی‌ در یکی‌ از پیچ‌ها در میان درختان انبوه بیشه گمش کند نتوانسته بود. همین که در قرمزی کرخت غروب، نمای خانه اش را که تک افتاده در میان دشت پهن بینهایت بود دید، تشویش تمام وجودش را بیش از پیش چنگ زد. خانه اش برایش متروکه می نمود. سایه ی ضعیفی از نور چراغ خانه ی همسایه که چند صد متری فاصله داشت بر روی دیوارهای خانه اش به شومی می زد. بر تشویشش افزوده شد. دیگر به خانه رسیده بود. در را باز کرد. هیچ کس نبود. خانه ساکت و خالی‌ می نمود. صدا زد و جوابی‌ نیامد. به سمت اتاقشان رفت. در را باز کرد. آن جا نبود. روی میز یادداشتی بود. دیگر قلبش داشت سینه اش را می شکافت ولی‌ پاهایش دیگر یارا نبودند تا او را حتی تا بیخ میز برسانند. به هر جان کندنی بود خود را لبه میز یافت. یادداشت را خواند. تمام تشویش طول مسیر برایش رنگ واقعیت گرفت و بر سرش آوار شد. پاهایش سست شد و همان جا خود را روی تخت رها کرد. ترکش کرده بود.

  

سرم را از لای روزنامه بالا آوردم و به دختر جوان خوش سیمایی که برگه ی سفارش در دست منتظر من بود نگاهی‌ انداختم. یک قهوه و کیک سفارش دادم و دوباره سرم را لای روزنامه کردم و خبرها را سرسری دید زدم. بحران اقتصاد جهانی‌ فروکش کرده بود و لااقل چشم انداز آینده ی این جا کمی‌ بهتر می نمود. از پنجره نگاهی‌ به منظره ی شهر زیر پایم انداختم که از طبقه سی‌ و چهارم همه چیز به طرز دوست داشتنی‌ای کوچک می نمود. از آن بالا که نگاه می کنی‌ همه چیز کوچک است. فقط شمای کلی‌ را می‌‌بینی‌ و زمختی‌ها را دیگر نمی‌‌بینی‌. آن گاه همه چیز دوست داشتنی می‌‌شود. خیابان را دیدم که ملغمه‌ای از موج آدمک‌های ریز و تاکسی‌های زرد گره خورده در هم بود. و لابد بوق ممتد اعصاب خرد کنی‌ که ماشین‌ها می‌زدند و من چه قدر خوشحال بودم که این بالا از شنیدن این شکنجه ی روحی‌ در امانم. در این کلان شهری که شهره ی تاکسی‌های زردش است همیشه این تاکسی‌ها در هم گره خورده اند.قهوه را که پیشخدمت با لبخند تمرین شده ی حرفه ایش آورد، نگاهی‌ به ساعتم انداختم. هنوز یک ساعتی مانده بود و من باید به ترتیبی با به هم زدن قهوه و جرعه جرعه نوشیدن آن و خواندن اخبار کسل کننده ی روزنامه سپری می‌‌کردم.

 

 روی تخت رها شده بود. اینکه چه مدت گذشته بود را نمی دانست. سرش سنگین بود. چهاردیواری اتاق برایش تنگ می نمود. به بیرون زد تا شاید از این فشار کاسته شود. دست در جیبش کرد و پاکت سیگارش را بیرون آورد. نگاهی‌ به داخل آن انداخت. لعنتی، آخرین نخ بود. دوباره پولی‌ در بساط نمانده بود و سیگارش هم ته کشیده بود. سیگارش که تمام شود زندگی‌ دیگر زهر مطلق است.چاره ای نبود، باید بومش را بر می‌‌داشت. سیگارش را در انگشتانش چرخاند و روشن کرد. با ولع تمام پک می زد و دودش را به بیرون می‌‌داد، شاید سرش اندکی‌ سبک تر شود. به داخل رفت و بزرگترین بومی که داشت را انتخاب کرد چرا که الان بیش از هر زمانی‌ به سیگار بیشتر احتیاج داشت. بوم بزرگ‌تر چندرغاز پول بیشتر به جیبش می‌ریخت. قلم مو را برداشت تا طرحی بزند. ذهنش مشوّش بود. دستش می لرزید و حس می کرد کمی‌ نمانده که چشمانش از حدقه بیرون بزند. در این شرایط نمی‌توانست کار کند. قلم مو را زمین گذاشت و دوباره به روی تخت رها شد. صدای خش خش ملایم برگ‌ها بود و زمزمه ی آرام باد که از بیرون شنیده می شد. دوست داشت به این سمفونی موزون مکرر گوش دهد شاید اندکی‌ آرام شود. بوم را برداشت و به بیرون زد. روی زمین زیر درختی رها شد و خود را به آواز برگ‌ها سپرد. به یاد آورد که همواره ارتفاع برایش آرامش بخش بود. بالا که می رفت همه چیز را کوچک می‌‌دید. حتی دردهایش را. بلند شد. بوم را زیر درخت رها کرد و از تنه و شاخه‌های درخت خود را بالا کشید. از زمین کنده شده بود. نفس عمیقی کشید. آن را حبس کرد. نگاهش به بوم بی‌ نقش پایین درخت افتاد. نفسش را به بیرون داد و همان دم نقش را در خیالش به روی بوم مجسم کرد.

 

 به ساعتم نگاه کردم. هنوز ده دقیقه‌ای مانده بود و من پای در ورودی موزه هنرهای مدرن رسیده بودم. این پا و آن پا کردم و خیره شدم به جمعیّت گذرانی که به تنهایی‌ یا همراه با شریکشان، با شتاب زندگی‌ را در این روزهای سرد آخر پاییز می‌‌دویدند. به هیچ سو توجهی‌ نداشتند و فقط با عجله مسیرشان را طی‌ می‌‌کردند. محو تماشای این نمایش مکرر بودم که دیدم از آن سو به نرمی می‌‌آید. ترکیب حرکات موزون دست و پاهایش در هنگام راه رفتن با تعلیق موهایش در هوا کامل می‌‌شد. و حالا دیگر در پس او تمام آن نمایش زندگی‌ فقط پس زمینه‌ای برای جلوه ی بیشتر این هارمونی بی‌ بدیل بود. سلام کرد و سلام کردم در حالی‌ که نمی‌‌توانستم چشم از نگاه نافذش برگیرم. با اینکه مرتبه ی سومی‌ بود که می‌‌دیدمش اما حس می‌کردم که سالیان سال است که می شناسمش. مرتبه ی پیش که خانه ی یکی‌ از دوستان دیدمش قلبم چنان می‌تپید که هر لحظه بیم آن داشتم که صدای ضربانش را همه بشنوند و من در آن جمع خجل شوم. آن شب خوش با گفت و گوهای پراکنده از هر بابی سپری شد و من در انتها عزمم را جزم کردم تا پیشنهاد دهم باز هم همدیگر را ببینیم. و او با آرامش وصف ناشدنی‌ که شیفته ی آن شدم این جا را پیشنهاد داد. گفت در بین آثار موزه یک شاهکار است که هر بار به تماشای آن می‌نشیند بیش از مرتبه ی پیش شیفته ی بازی‌ رنگ هایش می‌‌شود و نفس در سینه اش حبس می‌گردد. حالا ما جلوی در موزه‌ای بودیم که  شاهکارش شیفته اش کرده بود.

 

 از درخت پایین آمد. با اینکه کمی‌ سبک تر شده بود ولی‌ هنوز هم گیج و گنگ بود و آن چند جملهٔ یادداشت روحش را می‌‌سایید و دیوانه اش می کرد. فکر می کرد هرگز نخواهد توانست با این حقیقت کنار بیاید. رنگ هایش را برداشت و با دقت شروع به ترکیب کردن آن‌ها کرد. رنگ‌های مدّ نظرش را ساخت. تمام نفرت و غمش را در ترکیب رنگ هایش خالی‌ کرد. هر یک را در سطل کوچک دسته داری ریخت. او طرحش را در بالای درخت زده بود. فقط کافی‌ بود از درخت بالا رود و هر یک از سطل‌ها را به شاخه ی مورد نظر بیاویزد. خیلی‌ مهم بود که هر رنگ دقیقا بر کدام شاخه آویزان شود. در عمل بینهایت ترکیب مختلف برای انتخاب شاخه‌های مورد نظر برای نصب هر رنگ بود ولی‌ او می دانست که فقط یک ترکیب وجود دارد که آن چه را در ذهن دارد می‌‌آفریند. فقط یک ترکیب می‌‌تواند اوج استیصال و درماندگی او و غم مفرطش را طرح زند. با دقت رنگ‌ها را به شاخه‌های صحیحش آویزان کرد. بوم را به زیر درخت در محل مناسب نهاد. بر روی صندلی‌ راحتی‌‌ای که گوشه‌ای بود لم داد و به تماشا نشست. باد که شروع به دمیدن کرد شاخه‌ها موج می‌زدند و با این رقص موزون، سطلها ی رنگ تاب می خوردند و رنگ‌ها به روی بوم به طور هنرمندانه‌ای پخش می‌‌شدند. طبیعت عجب نقاش شاهکاری بود. نقاشی‌ باد که تمام شد به زیر درخت رفت و بوم را برداشت. گوشه ی پایین سمت راست آن را امضا کرد. به ترکیب بی نظیر آبی و زردی که با الگوی عجیبی‌ در هم تنیده بودند نگاهی‌ انداخت و آن را تحسین کرد. کمی‌ سبک تر شده بود چرا که گوشه‌ای از غمش را در این شاهکار جاودانه کرده بود. به داخل خانه رفت. گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. صدای خراشیده ی آن طرف گفت:

- الو؟

- کار جدیدم آماده است. تا یک ساعت دیگه اینجا باش.

- باشه، سعی‌ می‌‌کنم.

- راستی‌! دو برابر همیشه پول بذار تو جیبت. این یکی‌ شاهکارمه. می‌خوام چهارتا پاکت سیگار بیشتر با پولش بخرم.

- فکر کنم یادت رفته که کارشناس منم و من تشخیص میدم که کارت چقدر می‌ارزه.ولی باشه.

- زودتر بیا، سیگارم ته کشیده. به پولش احتیاج دارم

گوشی را قطع کرد و منتظر ماند. خالی‌، گنگ، سنگین، مشوّش.

 

پله‌های موزه را بالا رفتیم. او جلو می رفت و من به دنبال او محو تماشایش بودم که چگونه هنرمندانه در این راهروهای گیج‌کننده ی تودرتو، راهش را می یابد. رو به من کرد و گفت که مطمئنم  تو هم مست تماشای این شاهکار خواهی‌ شد. از این اتاق به آن اتاق می‌‌رفتیم. بالاخره رسیدیم. همین جا بود. اثری را دیدم که قطع بزرگی‌ داشت و بیشتر دیوار را پوشانده بود. محو تماشایش شدم. گوشه ی پایین سمت راستش امضایی به تاریخ سی‌ سال پیش شده بود. به ترکیب بی‌نظیر آبی و زردی که با الگوی عجیبی‌ درهم تنیده بودند نگاه می‌کردم و آن را تحسین می‌‌کردم. سبک شده بودم. حس عجیبی‌ در پس این شاهکار نهفته بود. نفسم در سینه حبس شده بود. عشق و احساس در اثر موج می‌‌زد. به کنارم نگاهی‌ اندختم. او در کنارم ایستاده بود. در چشم‌هایم تحسین را می‌‌دید.گفتم عاشقانه‌ترین اثری است که در زندگیم‌ دیده ام. سرش را به نشانه ی تائید تکان داد. دوست داشتم بدانم  نقاش در چه وضعیتی این اثر را با انگشتان هنرمندش خلق کرده بود. حتم داشتم که در اوج عشق این اثر خلق شده بود. در اوج آرامش. مطمئن بودم. دستم را گرفت. گرم شدم. در اوج آرامش بودم.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠