وقتی سایه ام قهقه می زند

زندگی در اونتاریو محشر است. مزایای اعلایی دارد که قبل از این یک سال زندگیم در اینجا هیچ وقوفی به آن نداشتم. خصوصا زندگی در شهری که جمعیتش مقدار جزیی ای بیشتر از ظرفیت استادیوم آزادی تهرانت است. که اگر ملاک، بازی های دهه شصت و هفتاد باشد و آن فوج جمعیت از دکل و اسکوربورد آویزان ورزشگاه را اضافه کنی، با جمعیت این شهرت برابری می کند.

از محاسن این شهر آن است که روزهای تعطیلش سکوت مطلق بر فضایش حاکم است. که در مرکز شهرش غیر از چهار بی خانمانی که جلوی در شهرداری برای گرفتن یک وعده سوپ مجانی صف کشیده اند هیچ موجود دیگری رویت نمی شود. و محیط کارت که فوق العاده است. چنان همه چیز به ثانیه کلید می خورد که پنج دقیقه دیر رسیدنت گناه نابخشودنی ست و توبیخ روی شاخت است. و چنان آرامشی بر محیط برپاست که اگر همکار کناریت بادام زمینی بجود، همکار روبرویت نامه شکایت را تسلیم رییس بخش کرده است و خواهان قطع هر چه سریعتر این صدای گوشخراش است تا که تمرکزش مخدوش نشود و کارایش محدود. و حسن دیگر محل کارت این است که تو به واقع مرکز دنیا می شوی. از در شرکت که بیرون بیایی این تو هستی و تا ناکجا دشت بی انتها که تابستانش مزرعه ذرت های اعلای کانادایی ست و زمستانش دشت سپید بی برگی.

از جامعه ایرانی های کلان شهر بیخ گوشش، تورنتو، که نگویم. موج جمعیت موفق ایرانی است که هرسوی شهر چشم بیاندازی تصاویرشان را به درودیوار می بینی. آقایانی با کروات های جیغ و خانم هایی با موهای براشینگ شده و مجلسی و نگاه هایی به دور دست. که بار سنگین و خطیر کسب و کار حوزه املاک را در این شهر به دوش می کشند. و سوپرمارکت های ایرانی شهرش که پایت را که درش بگذاری بوی خوش وطن در حلقت می پیچد. که برسر جای پارک دعوای حسابی با هموطنت می کنی و بعد به دم در که رسیدی هزاربار تعارف تکه پاره می کنی که چه کسی اول پا به داخل بگذارد. داخل که می شوی خانم های موپفی و بزک کرده ای می بینی که آمده اند تره و گیشنیز تازه بخرند و آقایانی با ته ریش های خط انداخته که کله پاچه ها را استادانه ورانداز می کنند تا یک دست مرغوبش را ببرند.

وجمعیت ایرانی اینجا بی نهایت موفق است.پای صحبت تک تک قیورشان بنشینی، جست و چابک بحث را به سمت کارشان سوق می دهند و بعد به دفتر و منسب و حقوق های همگی بالایشان می بالند. این جا جمعیت ایرانی در سرخوشی گوی سبقت را از یگانه سردمدار سالیانش لس آنجلس درحال ربودن است. به تماشای تیاتر و فیلم ایرانیش بنشینی موج قهقه هایشان را می شنوی که در سالن می پیچد. مهم نیست ژانرش جدی باشد و یا درام و جنایی، اینان آمده اند که ذرت بوداده شان را بخورند و بخندند، و می خندند. که نقش اول مرد وقتی به نقش اول مکمل می گوید که چگونه راسکولنیکوف وار با پتک پیرزن ماجرا را کشته است، جمعیت یک مشت ذرت بوداده اضافی در دهانشان می چپانند و بعد قهقه سرخوشانه سر می دهند. و من به سایه ام نگاه می کنم که بر روی پرده نمایش افتاده است، به چشمانم زل زده است ، و او هم سرخوشانه قهقه می زند. زمان آن شده که بارم را ببندم و ازاین باتلاق سرخوشی بجهم.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳٩٦
تگ ها : تورنتو ، سایه ، مهاجرت

این لئونارد دوست داشتنی

به ساعتم نگاه می کنم. ده دقیقه ای از ساعت هشت می گذرد و هنوز خبری از او نیست. خیابان های مونترال تابستانی از شور موج می زند. شب و روز هم ندارد. فوج آدم های خوشحال ملبس به الوان گوناگون  در شمار فستیوال های این شهر گم می شوند. نکند که نیاید؟


هفته پیش بود که در خیابان سنت کاترین راه می رفتم. تقاطع سنت لورانت را که به سمت شرق رد می کنی، در و دیوار شهر به خرابی می رود و فضا رعب انگیز می‌‌شود. بوی علفی که در گوشه و کنار دود می کنند توی ذوقت می زند. آدم ها قیافه هایشان عجیب می شود و لباس های چرمی مشکی و آرایش های مخوف و خالکوبی های فراوان، بیشتر دیده می شود. لابه لای این ها، مرد مسن موقری با کلاه لبه دار و پیراهن آبی کتان و چهره گندم گونش از کنارم رد شد. دبیرستان که بودم، آرش که میز جلویی می نشست، در هیاهوی توابع هذلولی و ریاضیات گسسته، مخفیانه سی دی و یک سری اشعار انگلیسی چاپ شده زیر میزم سراند. در آن دوره زمانه کم خلافی هم نبود. پرهیب صالح احمدی، مدیر مخوف مدرسه را در کنارت حس می کردی تنت به رعشه می افتاد. آرام گفتم:

 - چه غلطی می کنی؟! این چیه دادی به من آرش؟!

- لئونارد کوهن! برو گوش کن لذت ببر. آهنگاش حرف نداره. کوهن یه مکتبه. مکتب امید و آرمش.  باید حسش کنی تا بفهمی چی می گم.

مطمئن بودم بازچهارتا جمله ی قلمبه ای را که از برادرش شنیده، با آن ژست مضحک روشنفکریش دارد برای من بلغور می کند. کوهن را نمی شناختم. به توصیه او گوش دادم. درآن سیل فرمول های فیزیک و آرایه های ادبی و قوانین صرف و نحو، موسیقیش شد دلخوشیم. کوهن گوش دادن هایم و آن یک ساعت بسکتبالی که عصرهای پنجشنبه در حیاط مدرسه بازی می کردیم، شد خوشی روزهای نوجوانیم. تقاطع سنت لورانت را رد کرده بودم که آن مرد میانسال موقر را با صورت کشیده و بینی خمیده اش دیدم. آن زمان، نشر باغ، روبه روی خیابان باغ فردوس، تقویمی می فروخت که در کل شهری به کلانی تهران تک بود. ورق های تقویم از جنس نا مرغوب کاهی بود و دوازده عکس از دوازده اسطوره موسیقی دهه هفتاد-هشتاد میلادی، از کرت کوبین تا جیمی هندریکس نابغه و لئونارد کوهن بی نظیر، در صفحات آن چاپ شده بود.  چهره مرد موقر که رد شده بود چقدر آشنا می زد!  لئونارد دوست داشتنی، با آن صورت گندمگون کشیده و بینی خمیده، تا سال ها روی دیوارم ماند. تقویم از شهریور سال ۸۰ جلوتر نرفت. بوی علف و تعداد آدم های مخوف حالا بیشتر هم شده بود. به سمت تقاطع سنت لورانت برگشتم. به دنبال مرد دویدم. بالاخره به او رسیدم. گفتم:

    می دونم شاید سوالم خیلی احمقانه باشه، ولی احیانا شما لئونارد کوهن نیستید؟ همون لئونارد افسانه ای؟  

او که انگار از دنیای افکارش به ناگاه بیرون کشیده شده بود، چشم هایش گرد شد. لبخند ملایمی  بر لبانش دوید

- چرا خودم هستم. خوب من رو شناختی. کمتر برام پیش اومده!

باورم نمی شد. لئونارد کوهنِ دیوار نوجوانیم، که سال ها به او زل زده بودم و خیالم را تا ناکجا به پرواز در آورده بودم، در این خیابان نسبتا مخوف مونترال، چه عادی از کنارم رد شده بود و من غافل بودم. و چه خوب کردم که به دنبالش رفتم. داستانم را برایش گفتم. داستان نوجوان آن سوی اقیانوس که چگونه شیفته آرامش و امید تنیده در موسیقیش بوده است. گفت:

- عجب طرفدار پر و پا قرصی!
- مونترال چی‌ کار می‌‌کنید؟ حتما برای کنسرت اومدید؟
- جوون، من یه عمره که مونترال هستم. باید از پدر و مادرم بپرسی‌ که ۱۰۰ سال پیش اینجا دنبال چی‌ بودند!  حیف که الان عجله دارم و باید برم جایی وگرنه می نشستیم با هم یه نوشیدنی می زدیم و یه گپ و گفتی جوون.  

دستی به چانه اش کشید. کلاهش را روی سرش جابه جا کرد.


   بذار ببینم… چطوره جمعه هفته بعد ساعت ۸ شب همدیگه رو ببینیم، نظرت چیه؟ اصن قرارمون همین جا جوون. موافقی؟ من باید برم. یادت نره ها! این دوره زمونه جوونا حواس پرت شدن

به ساعتم نگاه می کنم. ده دقیقه ای از ساعت ۸ می گذرد و هنوز خبری از او نیست. نکند که نیاید؟ در همین فکر و اضطرابم که از لابه لای جمعیت،  صورت کشیده و بینی خمیده اش را تشخیص می دهم

 
 
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳٩۳

و او با افتخار آدم می‌‌کشد

رفته بودم خانه "ماز" برای تماشای بازی فینال فوتبال لیگ آمریکای شمالی. ماز اسمش مازیار است و فوتبالی که مرا به تماشایش نشانده بود فوتبال امریکایی. این غربی‌ها گویا سختشان است اسم‌های ما شرقی‌‌ها را کامل تلفظ کنند. تا "ماز" را بیشتر همتشان نمی‌‌شود گویا و "یار" ش را به قرینه معنوی حذف می‌‌کنند. مازیار هم که از سه سالگی این سوی آب بزرگ شده، به گذر زمان می‌‌فهمد که از یارش باید صرف نظر کند اگر می‌‌خواهد با این جماعت درامیزد. شخصیتش ترکیب شیرینی‌ ‌ست از شرق و غرب. شیفته فوتبال آمریکایی ‌ست و هاکی‌، و دلداده آوای شجریان و تار علیزاده. کلامش ملغمه ‌ایست ازانگلیسی‌ و فارسی با چاشنی لهجه غربی. چند سالی‌ است که می‌شناسمش و طی‌ این سال‌ها او یکپارچه اصرار بوده است که یکبار باید مرا بنشاند به تماشای این ورزش به دید من وحشیانه. و من هر چه می‌‌گویم که مرا هیچ درک روی هم آوار شدن‌ها و وحشیگری این ورزش نیست، که در تقابل آشکار با روح جوانمردی ورزش است، او از آن دست استدلالات نامانوسی برایم به صف می‌‌کند که منطقش برای ما شرق زادگان قابل هضم نیست. آن چه من توحش می‌‌ناممش او استحکام و جدی بودن در ورزش می‌‌داند.

نشسته ایم جلوی تلویزیون. "صلاح" هم هست. قبلا دیدمش. از آن آدم‌هایی ‌ست که اطلاعات عمومیشان فوران می‌‌کند و از هر دری سخن برانی، او هزار مطلب در کاسه دارد. جوانی عراقی‌ ‌ست که بیشتر عمرش را در دوبی‌ زندگی‌ کرده و چند سالی‌ است که به این سرزمین یخی کوچ کرده. درس خوانده است و الان کار و بار پر رونقی به پا کرده. یک زوج جوان دیگر هم هستند. چهره دختر با ترکیب مو‌های سیاه لخت و سفیدی بی‌رنگ پوست و چشمان قهوه‌ای، به "کبکی"‌ها می‌‌زند. پسر با شانه‌های پهن و هیکل تنومند و موهای تراشیده و خالکوبی روی بازو و چشم‌های بی‌ روح کنارش نشسته است. چشمم به چشمانش که می‌‌افتد، ته دلم می‌‌لرزد. تلاقی‌ نگاه‌ها را قطع می‌‌کنم و به صفحه تلویزیون چشم می‌دوزم که پر است از زرق و برق مراسم قبل از بازی. این آمریکایی‌‌ها استاد برگزاری شکوهمند مراسم هستند، چیزی که ما هیچ بلد نیستیم. نیمی از ملت می‌‌نشینند به تماشای این بازی، نه به خاطر خود آن، که برای همین زرق و برق‌های جانبیش. سربازان ارتش با یونیفورم‌های شق و رق اتو کشیده در زمین چمن به نظم رژه می‌‌روند. صلاح همچنان حرف می زند. از هر دری می‌‌گوید. از نوسانات وال استریت می‌‌گوید تا فستیوال موزیک الکترونیک تورنتو. مرد جوان تنومند محو رژه است. سرود ملی‌ را می‌‌نوازند و ادای احترام می‌‌کنند به سربازان آمریکایی‌ کشته شده در جنگ عراق. صلاح معلوم است چندان به مذاقش خوش نیامده ولی‌ همچنان از شکوه فستیوال تورنتو می‌‌گوید. مرد تنومند می‌‌گوید: "عجب نظم و ترتیبی. عجب شکوهی. ببین درجه داران با چه صلابتی ایستاده اند و بقیه رژه می‌‌رند و سرود نواخته میشه؟ این مراسم باید اول هر بازی‌ای باشه." این را لابد برای زنش دارد می‌‌گوید ولی‌ رو به تلویزیون دارد.

حالا دیگر چند ده بازیکن تنومند با آن لباس‌های حجیم و کلاه‌های محافظشان جای سربازان یونیفورم پوش را در زمین گرفته اند. شکل و شمایلشان تو را یاد شوالیه‌ها با زره و کلاه خود‌های رزمیشان می‌‌اندازد. مرد تنومند یک تکه پیتزا از روی میز بر می‌دارد و با یک حرکت نیمی از آن را می‌‌بلعد. صلاح که صحبتش را با ماز تمام کرده، رو به مرد تنومد می‌‌کند و می‌‌گوید: " نشد خودم را معرفی‌ کنم رفیق. من صلاح هستم. چند سالی‌ است که با ماز دوستم. ندیده بودم شما رو." در این فاصله، مرد تنومد با حمله دوم بقیه برش پیتزا را بلعیده. رو به صلاح می‌‌گوید: " دیوید هستم. یکی دو سالی‌ بود که برای کار مونترال نبودم." صلاح یک برش کوچک پیتزا بر می‌‌دارد و می‌‌پرسد: " مشغول چه کاری هستید که  یه مدت اینجا نبودید؟" دیوید برش دوم پیتزا را هم در فاصله این پرسش بلعیده. با صدای بی‌ روحش می‌‌گوید: " آدم می‌‌کشم." بعد خنده‌ای هیستریک می‌‌کند. بازی شروع شده است. شوالیه‌ها روی هم شیرجه می‌‌زنند. از سر و گردن هم گلاویز می‌‌شوند. برای هم جفت پا می‌‌گیرند تا توپ را به دست بیاورند. من هیچ درک نمی‌‌کنم روح این ورزش را. صلاح درجواب خنده دیوید لبخندی زورکی می‌‌زند و می‌‌گوید: " شوخی جالبی‌ بود." دیوید که برش سوم پیتزا را هم برداشته است می‌‌گوید:"ولی‌ من جدی گفتم. شغلم همین است. یکی‌ دو سالی که کانادا نبودم برای همین کار بود. افتخار می‌‌کنم به شغلم. نه تنها من، بلکه کانادا، و بشریت هم." خنده بی‌روح عصبی‌ای دوباره می‌‌کند. صلاح گیج شده است. من با برش پیتزایم بازی‌ می‌‌کنم. ماز از هفت دولت آزاد، محو تلویزیون است. دیوید با صدایی محکم و بم که چیزی شبیه افتخار درش موج می‌‌زند ادامه می‌‌دهد:" من تو ارتش کانادا در عراق خدمت می‌‌کردم." صلاح این را که می‌‌شنود، به ثانیه چند رنگ عوض می‌‌کند. دستانش رعشه می‌‌گیرد. شوالیه‌ها هنوز روی هم آوارند. ماز و دیوید و زنش گرم تماشای بازی‌ هستند. من یخ کرده‌ام ولی‌. صلاح می‌‌گوید:" چه افتخار بزرگی‌ داره این سلاخی!" پیتزای‌ نیمه کاره‌ ‌اش را می‌‌گذارد و از خانه بیرون می‌‌زند. ماز هاج و واج می‌‌دود دنبالش.  یک برش پیتزا بیشتر روی میز نمانده. از ذهنم می‌‌گذرد که این برش آخر را بردارم. ذهنم، عجیب مشوش است. دیوید تنها برش باقیمانده پیتزا را هم از روی میز بر می‌‌دارد و به یک آن می‌‌بلعد.  

 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳٩۳

به تماشای سمفونی مرگ

 تپه مونت رویال را که بالا بروی، بیست دقیقه‌ای بیشتر پیاده روی نخواهد بود تا به فضای بازی برسی‌ که کل شهر مونترال، به زیبایی‌ زیر پایت گسترده است. آنگاه منظره بی‌ بدیلی خواهی‌ دید از آسمان خراش‌های مرکز شهر و پل‌هایی بر روی رود خانه سنت لوران، و افقی که تا دور دست از نور چراغ‌های شهر می‌‌درخشد. آن بالا هستم. پول خرد‌های ته جیبم را می‌‌چپانم در دستگاه قهوه ساز خودکار و قهوه‌ای برای خودم مهیا می‌‌کنم. هوا بی‌ نهایت گرم و شرجی ‌است. از آسمان انگاری آتش می‌‌بارد. صبح ویدئو‌ای را دیدم که دست به دست می‌‌چرخید در فضای مجازی و روحم را سایید. و من در این هرم گرما به آنی‌ بدنم تمنّای نوشیدنی‌ داغ کرده‌ است. این بالای تپه جمعیت به وفور جمع شده است. به ساعتم نگاه می‌‌کنم. دیگر باید نمایش شروع شود. آتش بازی که شروع می‌‌شود، فوج ملت، مفرد و زوج و جمع، مسحور جادویش می‌‌شوند. اعجاز رقص نور در آسمان، حس زیبای زندگی‌ را درت می‌‌دمد. سبک می شوی. فرح دمیده می‌‌شود در کالبدت. شکوهش هیچ قابل قیاس نیست با نمایش‌های فکاهی وار آتش بازی دوران کودکیت که به مناسبتی در پارک ملت بر پا می شد. زیباییش نفست را در سینه حبس می‌‌کند. و جمعیت چند صباحی را سر خوش، چای و قهوه می‌‌نوشد و رقص زندگی‌ را در آسمان به تماشا می‌‌نشیند.

 آبرام فلاسک چای و صندلی تاشویش را می گذارد پشت ماشینش و منتظر می‌‌ماند تا باقی‌ هم برسند. ده دقیقه که رانندگی‌ کنند، بالای تپه شهرشان، سدروت، خواهند رسید. و عجب شوری در دلش موج می‌‌زند. طبق آخرین اخبار، نیم ساعت بیشتر وقت ندارند تا خود را بالای تپه برسانند. شانا و مایر هم از راه می‌‌رسند. حالا دیگر جمعشان جمع است. تمام طول راه را به اخبار رادیو گوش می‌‌دهند. دیگر بالای تپه رسیده اند. آبرام صندلیش را باز می‌‌کند. مایر هیجان زده چشمانش را تنگ می‌‌کند تا آن دور‌ها،  شهر آوارزده غزه را بهتر ببیند. غزه چند کیلومتری بیشتر با مرز سدروت فاصله ندارد. فوج جمعیت هم بالای تپه است. شانا برای سه نفرشان چای می‌‌ریزد. باقی‌ جمعیت هم بساط عیش و طرب‌شان را آورده اند به تماشا. مایر لم می‌‌دهد بر روی صندلی. صدای انفجار که بلند می‌‌شود، سوت و هلهله است که از جمعیت تپه به سر خوشی‌ بالا می‌‌رود. لبخند می‌‌دود بر چهره هر سه شان. نمایش شروع شده است. آتش بازی مرگ کلید خورده است. هر موشکی که فرود می‌‌آید بر نوارغزه، که از بالای این تپه نمایان است، فرح و شادی دمیده می‌‌شود بر فوج جمعیت بالای تپه. و این جمعیت، اینجا جمع شده است که ذرت بو داده بخورد و این نمایش خون و خاک را به تماشا بنشیند و از اعماق وجود احساس  رضایت کند. دارند جواب راکت‌هایی‌ را که از غزه به سویشان پرتاب می‌‌شد، خوب می‌‌دهند. و این سمفونی مرگ است که به وحشیانه‌ترین صورتش در حال نواخته شدن است. آبرام محظوظ این اعجاز است. چای می‌‌نوشد و سراسر لبخند است. سمفونی، دیوانه وار ادامه دارد.

صدای انفجار خفیف که بلند می‌‌شود، احد رعشه به وجودش می‌‌افتد. از این انفجار کوچک که اخطار اولیه است تا سمفونی مرگ که آوار خواهد شد بر سرش، فقط پنج دقیقه وقت دارد. و بیشتر از کسری از ثانیه زمان نخواهد داشت تا فکر کند چه را برای خود از یادگاری‌های عزیز سی‌ سال زندگی‌اش حفظ کند و به بیرون زند. هجوم ثانیه‌ها در رگ هایش می‌‌دوند. صدای همهمه ملت سراسیمه را می‌‌شنود که به خیابان هجوم می‌‌آورند. چه فرق است بین این چهار دیواری لرزان و خیابان‌های بیرون؟ سمفونی مرگ که برت آوار شود، فقط معجزه می‌‌تواند این بار هم زنده نگاهت دارد. هیچ با خود بر نمی‌‌دارد. به شتاب از خانه بیرون می‌‌زند. دیگر وقتی  برایش نمانده است.  

آتش بازی که تمام می‌‌شود، از بالای تپه مونت رویال پایین می‌‌آیم. با سرخوشی فیسبوکم را از گوشی موبایلم تورقی می‌‌کنم. از ابتدا تا انتها اخبار غمناک غزه است. از صبح که آن ویدئو را دیدم، هنوز هضمش برایم ثقیل است. انسانیت بهایش چند است در این زمانه؟ دوباره تماشا می کنمش. تصویر عده‌ ایست که در شهر مرزی‌ای در اسرائیل جمع شده اند، چای می خورند و می خندند و بمباران غزه را چون فیلم سینمایی به صورت زنده به تماشا می‌نشینند. و انسانیتی که گم شده در این زمانه. و تراژدی آن است که فردا وقتی از خواب بیدار شوم می دانم که‌ دوباره غرق در روزمرگی زندگی‌آمریکای شمالی خواهم بود.

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳٩۳

هیچ فکرش رو هم می‌کردی؟

بعد بازی‌ تو خیابون راه می رفتم، با لباس ایران و پرچم و بوق، یه حسی عجیبی‌ بود، که بازنده برنده بودن. دو بار دو تا آرژانتینی اومدند با من دست دادند، گفتند که چه قدر خوش شانس بودند که بردند. یکی‌ شون زد پشتم گفت آرزوی موفقیت برای بازی‌ با بوسنی تون. یکی شون گفت، عجب سانتر‌هایی‌ می‌‌کردید، ما میمردیم و زنده می شدیم!

آخرین چیزی که تو زندگیم فکر می‌کردم این بود که تو مونترال با لباس ایران راه برم، یه آرژانتینی بیاد بگه چه قدر استرس کشیده سر بازی با ایران! 

  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ تیر ،۱۳٩۳

دیروز مادیبا مرد


یک نیمکت بود آن‌ گوشه دنج که مورد علاقه اش بود. آن‌ جا که می‌نشست، ترکیب بی‌ نظیر آن کوه‌های اعجاب انگیز تراش خورده را با اقیانوس بی‌ انتها و ساحل مرمری و ردیف خانه‌هایی‌ که پله کان وار در دل‌ صخره‌ها فرو رفته بودند می‌‌توانست ببیند. و همه این اعجاز بی‌ بدیل چندان می‌‌شد وقتی‌ با غروب خورشید همراه بود. مگر غیر از آفریقا چند نقطه دیگر دنیا وجود داشت که خورشید چنین به زمین گره خورده بود و منظره به وفورش ترکیبی‌ از ساحل و کوه و اقیانوس بود؟ یک نیمکت دیگر هم چند ده متر آن سو تر بود. ولی، آن جا که می‌‌نشستی، نمای ردیف ساختمان‌ها پاره‌ای از منظره ناب غروب را می‌‌پوشاند. بار‌ها به روی آن نیمکت نشسته بود و خیال را پرواز داده بود تا به ناکجا. این یکی‌ را ولی‌ هیچ گاه شهامتش را نداشت که رویش بنشیند‌. و این خوره روحش شده بود. که ترکیب همه آن اعجاز را نشسته روی این نیمکت به تماشا بنشیند‌. و این حقیقت آزارش می‌‌داد که اگر روی این نیمکت بنشیند‌، و یک سفید پوست آن حوالی باشد، برایش گران تمام می شود. آخر، این نیمکت مخصوص سیاهان نبود.


هنوز باورش نمی‌‌شد که مادیبا مرده است. و این که مرگ او وادارش کرده بود دوباره به زادگاهش برگردد. دسته گل را که گذاشت روی تلنبار گل هایی که مریدان از سراسر قاره و بلکه دنیا آورده بودند، نگاهی‌ به ستون‌های مرمری ساختمان شهرداری انداخت، که از آن دور، و در آن سال‌های دور، نطق مادیبا را ایستاده در بالکن آن شنیده بود. و این مرد با چه صلابتی ایستاده بود. آن نطق آزادی را او شنیده بود. و آن زمان چه خیال‌های خوش برای کشورش پرورانده بود. که آرمان شهر در راه است. همه آن چه که این سال‌ها سفید‌ها آن‌ها را از آن محروم کرده بودند، فقط و فقط به خاطر رنگ پوستشان، حالا در دسترس بود. و از آن نطق آزادی یکراست ماشین اسقاتش را رانده بود به ساحل "کلیفتن" تا سرانجام نشسته بر روی آن نیمکت آرزوهایش، غروب اعجاب انگیز را ببیند. تا غروب وقت زیادی نمانده بود. باید عجله می‌‌کرد. خیابان‌ها از موج جمعیت سراسر هیجان‌زده، بند آمده بود. 

کمربندم را که بستم، و مهماندار آن نطق همیشگی‌ درهای خروج اضطراری هواپیما را با آن ژست دلبرنه‌ای که مشترک است در همه‌شان شروع کرد، دیگر واقعا باورم شد که به آفریقا می روم. کنار دستم مرد میانسالی با هیکل حجیم، بینی‌ پهن پخ، و سر تراشیده نشسته بود. از شمایلش کار سختی نبود حدس زدن اینکه اهل آفریقاست. و وقتی‌ مقصد پرواز کیپ تان باشد، دیگر حدس آسانی‌ است که اهل آفریقای جنوبی است. هر چند ذاتاً ترجیح می‌‌دادم که یک دختر جوان خوش بر و رو همسفرم باشد، ولی‌ چنین پرواز طولانی‌‌ای وادارت می‌‌کند سر صحبت را با هر که کنارت باشد باز کنی‌، بلکه این ساعات کسل کننده شکنجه وار نشستن، کمی‌ سهل تر بگذرد. و طبیعی ترین سوال برای باز کردن سر صحبت با یک همسفر ناشناس این است که بپرسی‌ اهل کجاست و چه واداشته اش که به شهر مقصد برود. هواپیما حالا از زمین کنده شده بود و از آن فشار شتاب صعود هم کاسته. حالا همه چیز آرام تر بود. همسفرم پیش دستی‌ کرد. سر صحبت را حالا باز کرده بود و من می‌‌گفتم که در آن سرزمین یخی، کانادا، بحر چه هستم و به سوی این سرزمین آفتاب چرا می‌‌روم. و بعد، همین پرسش را به خودش باز گرداندم. همسفر سیه چرده‌ ام گفت:

"بیست سال است نرفته‌ام به زادگاهم. بعد از اینکه آپارتاید برچیده شد، و این گوهر ربوده شده مان به دست ما صاحبان اصلی‌اش بازگشت، حالا دیگر بعد از تمام آن سال‌های اجحاف، سرنوشتمان در دستان خودمان بود. یک سالی‌ بیشتر نگذشته بود که تمام آن شور و حالی‌ که داشتم سرد شد. آرمان شهر ذهنم، وقتی‌ به کثافت واقعیت زنگار گرفت، روز به روز بیشتر از جلا افتاد . خیلی‌ زود فساد چنان بیخ گلوی همه مردم کشورم را گرفت، که هضمش نمی‌توانستم بکنم. حالا که هیچ سفیدی نبود بالای سرمان که سرنوشتمان دستش باشد، به جای آن که وطنمان را بسازیم، آشوب و فساد بود که از سر و روی کشور بالا می‌‌رفت. من کارمند رده بالای بانک مرکزی آفریقا بودم. آن بالاها که باشی‌ تازه می بینی‌ برق پول عجیب همه‌شان را مسخ کرده. و وجدانت اگر هنوز کمی‌ بیدار باشد که جلوی ریخت و پاششان را بگیری، زیر پایت را خالی‌ می‌‌کنند. چنان پرونده‌ایداشتند برایم به آنی‌ به پا می‌‌کردند که چاره‌ای جز آن برایم نماند که همه چیز را بگذارم و شبانه از سرزمینم و آرزوهای طلاییم جدا شوم به سوی ناکجا. گریختم. با اینکه بعد از سال‌ها آب‌ها از آسیاب افتاده بود و دیگر برگشتن من خطری برایم نداشت، تاب دیدن افول سرزمین بی‌ رمقم را نداشتم.  دو روز پیش که مادیبا رفت، دلم فرو ریخت. ادای دین به این آزاده، بعد بیست سال من را دوباره به وطنم کشاند."
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۳

و این جاستین های مصمم، ایستاده در کویر


عجیب تر از این هم می شود مگر؟

اینجا از صبح هوا ابری ست. باران یخ می‌‌بارد از آسمان. استرالیا و مالزی و اروپا و ایران هم مطمئنا همین است وضعیت. امروز همه جا بوی خفقان موج می‌‌زند در هوا. 

صمیمی ترین دوستم نبود. رفیق گرمابه و گلستانم نبود. ولی‌ کم رفاقت هم نداشتیم آن سال ها. رفیق بود. کم خاطره نداشتیم از هم. همکلاسی بودیم دبیرستان. فوتبال بازی‌ کرده بودیم. دوست داشتنی بود. بچه باحال بود. ولی‌عصر تا تجریش را کم با هم نرفته بودیم بعد از مدرسه، که دید بزنیم دخترهای دبیرستان کناری را. 

این سوی دنیا که باشی، سخت است برایت وقتی‌ خبر‌های سایت های فارسی را که می خوانی‌، اسمش را ببینی‌. بیشتر از ۱۰ سال بود که ندیده بودمش. به این فکر نکرده بودم. حالاست که بر می‌گردم و می بینم که وای بر من! ده سال بود ندیده بودمش. و غرق در روزمرگی بودیم این سال‌ها همه مان. خبر را دوباره می‌خوانم. صفحه فیس‌بوک اش را سر می‌زنم. مگر می‌‌شود این نویدِ خبر، همان
  "نوید جاستین " دوران دبیرستانمان باشد؟! باور نمی توانم بکنم. تف به این دکل بی‌ قواره وسط پیست دیزین که با جاستین ما شاخ به شاخ شد. و جاستین در کماست. سیل همه اسامی آشنای قدیمی‌ را می بینم حالا که پیغام دعا می‌‌گذارند روی صفحه فیس‌بوک اش. همه، دوستان قدیمی‌ هستند که حالا می بینم دوباره اسم‌هایشان را بعد از ده سال. و حالا همه دست‌ها سوی آسمان است که نوید بر گردد.

نشسته ایم با پویا در یک کافه دنج مونترال. دلم می‌خواهد روز‌ها برگردد به نوجوانی. نوازنده سیاه پوشی سنتور می زند. طنینش بلند می کند تو را از زمین. و از این غریب تر هم می‌‌شود مگر، که نشسته باشی‌ در کافه ای دنج، این گوشه این سرزمین یخی، و یک نفر سنتور بزند؟ این چشم آبی‌های بلوند، محو نوایش شده اند و هیچ سر در نمی‌‌آورند که این دیگر چه سازی است. دیروزش بود که خبر آمد آن دکل مزخرف نویدمان را کشاند به اغما. پویا هم حالش خراب است. نوازنده چرا سیاه پوشیده؟ پویا گفت: "باورت می‌شه من به نوید اسکی یاد دادم؟ همون موقع ها که دبیرستانی‌ بودیم. چند سال بعد، اسکیش خیلی‌ خوب شده بود. از من دیگه خیلی‌ بهتر بود." پویا دو ساعت هم نبود که از پیست اسکی این حوالی مونترال برگشته بود. و نمی دانم، شاید این روحش را مثل خوره داشت می خورد که‌ ای کاش یادش نداده بود!

از دیشب خبر پیچید در این دنیای مجازی که جاستینمان رفت. کمی‌ بعد تکذیب شد. ولی‌ آن یک مثقال امیدم از دلم رفت. معجزه از آن واژه‌های نا مانوس است که در این زمانه هیچ یافت نمی‌‌شود دیگر. منقضی شده است گویا کارکردش.

شب تا صبح خواب پریشان دیدم. قرار بود دکتر صبح به وقت ایران، که می شود نصف شب به وقت اینجا، معاینه کند نوید را. خواب دیدم ایران هستم. خانه خودمان. بابا دو لیوان عرق بیدمشک ریخت. بطری، برچسب سفید با حاشیه قرمز داشت. اصولا به ندرت خواب می بینم. این را ولی‌ به وضوح یادم مانده. یک لیوان را داد دستم و یکی‌ دست خودش. گفت بزن. از این عجیب تر هم میشود مگر؟ از خواب پریدم. ساعت سه نصف شب بود. طرف های شش صبح دیگر خوابم نبرد. جرات نداشتم فیس‌بوک را نگاه کنم. بیم آن خبر کوتاه غمبار، چنگ می زد دلم را. 

اینجا از صبح باران یخی می بارد. آسمان تا بی‌ نهایت ابری است. خفقان می فشارد گلو را. خبر کوتاه بود. نوید رفت!

فیس‌بوک اش را سر زدم. عکس‌هایش را نگاه کردم. از این عجیب تر هم می‌‌شود مگر؟ که یک خروار عکس داشته باشی‌ در کویر و برف کوهستان. و در همه اش به دور دست نگاه کنی‌. در آن لختی کویر و برف کوهستان چه می دیده مگر؟ آریا در فیس‌بوک نوشته: "نوید از پیش ما رفت. و درست دو سال پیش در چنین روزی، یعنی‌ ۲۱ فوریه، این شعر وحشی بافقی را نوشته بوده در فیس‌بوک اش: روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید/ همه را مست و خراب از می و انگور کنید...". عجیب تر از این هم می شود مگر؟ که از این همه‌ شعر این هزار سال ادبیاتمان، این را بنویسی‌ روی دیوارت. و عجیب تر از این هم می شود مگر؟ که از این سیصد و شصت و پنج روز سال، امروز را انتخاب کنی‌ برای نوشتنش؟ دقیقا ۰/۲% احتمالش است که ۲۱ فوریه را انتخاب کنی‌! و از این عجیب تر هم می‌‌شود مگر؟

عکس نوید را می بینم که در کویر ایستاده. یکی‌ نیست، ده تا نوید است، کنار هم در حالت‌های مختلف در کویر ایستاده اند. به طرز اعجاب انگیزی عکس طبیعی ست. گویا هیچ حقه ای در کار نبوده در تدوین عکس. ده نوید در حالت های مختلف در کویر ایستاده اند، همگی مصمم. مدت هاست این عکس صفحه فیس‌بوک اش است. تغییرش نداده مدت ها. ده تا نوید ایستاده اند، در جهت‌های مختلف. خبرگزاری ها نوشتند: "اعضای اسکی باز صانحه دیده دیزین، که صبح دچار مرگ مغزی شده بود، اهدا شدند."

و این باران یخی تمامی‌ ندارد امروز گویا.


 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳٩٢

وقتی آقای ا.م به روی صحنه می رود

دانشکده هنر‌های زیبا و آن در نوستالژیک دوست داشتنی دانشگاه و کتاب فروشی‌های راسته انقلاب و چهار راه دوست داشتنی ولی‌ عصر و تئاتر شهر که چه شب‌های پر بیم و امیدی را در آن سپری کرده بود، باید رها می‌‌کرد ومی‌‌رفت. در انتهای نمایش، هر بار که برق شادی را در چشمان تماشاچی‌‌هایی که تشویقش می‌‌کردند می‌‌دید، عزمش سست می‌‌شد و سختش بود رها کند این برق را. چند ماهی‌ دوباره می‌‌ساخت و می‌‌دوید دالان‌های بی‌ انتهای ادارات را برای گرفتن یک امضا به پای برگه‌ تا زندگی‌ کند چند شب دیگر را بر روی صحنه. که زنده بود برای صحنه. و این سنگ اندازی‌ها که تمامی‌ نداشتند و این خطوط قرمز که روز به روز بیشتر می‌‌شدند و این چارچوب‌ها که تنگ تر، امانش را می‌بریدند باز. و سخت تر از همه این ها، خوره‌ای بود در روحش که اگر فلان ضابطه، دستش را برای نوشتن آن دیالوگ انتهایی فلان نمایشنامه نبسته بود، آن ضربه کاری مد نظرش چنان در انتها بر روح تماشا چی‌ می‌نشست که برق چشمانشان دوچندان می شد. و هر درجه از برق شوق را که می‌‌دید در سوی چشمان تماشاگران، دلش راضی نبود. و این چرخه مکرّر تصمیم به ترک وطن و لغو آن، چندان به دفعات تکرار شد که چون به خود آمد عمرش به سی‌ و پنج رسیده بود و سیزده سالی‌ می‌‌گذشت از فارغ التحصیلی اش. ا.م تصمیمش را گرفته بود. این بار، راسخ. باید می‌‌رفت.

فضای ایرانی‌ مونترال سال به سال فرهنگی‌ ترمی‌ شود. و این مایه خوشی‌ است. پنج - شش سال پیش که اینجا آمدم خبری از سیل جلسات نقد ادبی‌ و کارگاه‌های آموزشی و نمایش‌های تئاتر فارسی نبود. نشسته‌ام در کافه ایرانی‌ کنار موزه‌ هنر‌های زیبای مونترال. تازه باز شده است. فضایش می‌‌بردت به کافه‌های دنج تهران. امید با موهای بلند از من سفارش می‌گیرد. بعد از چندین بار اینجا آمدن، آشنایی مختصری پیدا کرده ایم. می‌‌گوید: پوستر نمایش هفته بعدمان را دیده ای؟ دیده‌ام و در این فکر که بروم نمایش را. همان جا بلیط را می خرم: صدای بال زدن پرتقال.

روز سختی داشت. در هوای بارانی، تعداد مشتری‌ها تصاعدی زیاد می‌‌شود و کار طاقت فرسا. و این صاحب کافه برای چندر غاز سود بیشتر، یک نفر دیگر را هم استخدام نمی‌‌کند که کمک حالش باشد. همه بارها به دوش اوست. و چاره‌ای هم نیست. باید گذران روزگار کند. این جا با مدرک تئاتر از ایران، چندان گزینه‌های فراوان کاری‌ای انتظارت را نمی‌‌کشد. دل خوشی‌اش نمایش هفته بعد است. چند ماه آزگار برایش عرق ریخته است. نوشتن نمایشنامه، بازبینی آن، جلسات متعدد تمرین. ولی دستش باز است. دیگر چارچوب و خط قرمزی نیست که حلقومش را چنگ زند. خط به خط همانی است که می‌بایست. هیچ چیز پس و پیش نشده است و هیچ تیغی ناقص الخلقه  نکرده است این موجود را. 

روز نمایش به سالن می روم. جمعیت چندان زیادی نیامده است. لم می دهم روی صندلی‌. نمایش که شروع می شود، محو دیالوگ‌ها می شوم. چنگ می زند آدم را. شسته‌ رفته است اتفاق‌ها و منطق داستان. انتظارش را ندارم. یک ساعت نمایش چنان من را به اوج و فرود می برد که دیگر می سپارم خود را فارغ بال به موجش. عجیب لذت می‌‌برم.

قفل ساز در را هل می‌‌دهد و در را باز می‌‌کند... ده‌ها سیب در اتاق پخش می‌‌شود... بوی تند سیب سالن نمایش را پر می‌‌کند و صدای ساکسیفون از دور دست به گوش می‌‌رسد. پرده پایین می آید.

نمایش تمام استامید منتظر است پرده دوباره بالا رود. که به جلوی صحنه بیاید. شیفته این لحظه است. لحظه داوری ‌ست گویا برایش. که وقتی‌ جمعیت تشویق می‌کند، چشمانشان را تک تک برانداز کند. که در ته چشمان هر کس، نقد کارش خسبیده.  اگر برق چشمان را ببیند مزدش را گرفته. سراسر شور می‌‌شود. و چشم‌های کدر، پتکی ‌ست بر روحش. ولی مطمئن است این نمایش همان نمایش موعود زندگی‌اش است که به امیدش کوچ کرده. حکم همان ساز جادویی چهلم کتاب " وردی که بره‌ها می‌‌خوانند" را دارد. همان کمالی ‌ست که پی‌‌اش دویده این سال ها. که انتظارش را می‌کشیده. پرده که بالا رود بی‌ شک چند ده جفت چشمان باز، با برق جادویی، انتظارش را می‌‌کشند. 

پرده بالا می‌‌رود. هنوز کیفور نمایشم. با اشتیاق تا جایی‌ که می‌‌شود تشویق می‌کنم.

پرده بالا می‌‌رود. جمعیت به تصنّع تشویق می‌‌کنند. گویا منتظرند که زودتر از این دخمه فرار کنندامید چشم می‌‌اندازد. پاهایش سست می‌‌شود. غیر از یکی‌ دو چشم براق، یک مشت چشم بی‌ روح سالن را پر کرده است.صدای پتک، روانش را پریشان می کند. سنگینی‌ غیر قابل تحملی بر روی پاهایش می افتد. گلویش خشک است. تمام وجودش تئاتر شهر را تمنا می‌‌کند. پرده پایین می آید. دیگر شوری بر پا نیست.

 

 
 
  
نویسنده : فرنود ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٢

← صفحه بعد